eitaa logo
دهــه‌ـهـشـتـاـدیـا:)🇮🇷
2.5هزار دنبال‌کننده
11.8هزار عکس
11.6هزار ویدیو
34 فایل
بسم‌رب‌المهدی(عج) روزمرگی‌سه‌تا‌رفیق‌ازتاریخ‌وتمدن ایران❣🇮🇷 تولد¹¹'¹²'¹⁴⁰³تا‌شهادت‌..🤌🏽🌱 کپی؟ازروزمرگی‌هانه،بقیش‌یه‌صلوات‌برای‌امام‌زمان(عج)🥲🎀 لف←313صلوات‌بفرست‌مؤمن🌝🍃 سخنی‌بود:] https://abzarek.ir/service-p/msg/4060909
مشاهده در ایتا
دانلود
دهــه‌ـهـشـتـاـدیـا:)🇮🇷
بـہ وقت عـاشقے #قسمت_هفتاد_و_هشتم طرف به من نگاه کرد... _این آقا برادر شماست؟ سرم و تکون دادم...به
بـہ وقت عـاشقے امیر رنگ بندیاش نگاه کرد... بعد لباس ازم گرفت و رفت سمت فروشنده... رو به مرده گفت: _آقا ببخشید! از این ست همین رنگ،سایز بزرگترش دارین؟ _بله! برای خودتون میخواید؟ _آره...اگر ممکنه دوتا میخوام! _بله حتما!...الان براتون میارم... امیر سرش تکون داد و اومد سمت من... _بیا بریم بقیه چیزاشم ببینیم... باوش... رفتیم سمت اکسسوری ها... امیر! داشت به گل سر ها و کش مو ها نگاه می کرد... زل زده بودم بهش... _بله؟ چرا دوتا دیگه هم از اون تیشرت شلوارا گرفتی؟ _منو امیر محمد دیگه! عههه! _بعلههه اون نمیپوشه! _مگه دست خودشه؟به زور تنش می‌کنم...! خندیدم... امیر دو سنجاق سر مرواریدی که شکل خرگوش بود برداشت... یکم رفت جلوتر و یه بسته کش مو از این رنگارنگا که آویز دارن برداشت... منم خیره نگاش می کردم... امیر! چیکار می کنی؟ _کار نداشته باش! وااا!!! همینطوری که می رفت جلوتر،کش و تل های رنگی برمی‌داشت...یدونه کلیپس صورتیکه آویز داشت هم برداشت... منم پشت سرش... راهش کج کرد سمت فروشنده... منم چاره ای نداشتم،مثل این جوجه اردکا افتادم دنبالش... همه رو گذاشت روی میز...و به فروشنده گفت: _آقا لطفا همه اینارو حساب کنید...با اون سه تا تیشرت! _چشم! مرده کش موهارو گذاشت توی یه مشما...لباسا هم یه مشما... _چقدر میشه؟ _قابل شمارو نداره! دو...سیصد... کارتش درآورد و گرفت سمت مرده... _تشکر بفرمایید... کارت و کشید...وسایل امیر گرفت و اومدیم بیرون... رفتیم کنار ماشین...امیر ریموت زد...نشستیم... امیر وسایلارو گذاشت صندلی پشتی... خواست ماشینو روشن کنه که... _عه! یه دقیقه همینجا وایسا من الان میام... سرم تکون دادم...
بـہ وقت عـاشقے سویچ کشید بیرون و دوباره ریموت زد... رفت اون طرف خیابون توی یه سوپر مارکت...بعد دو دقیقه با بستنی اومد...ریموت زد و یکیش داد دستم...بعد هم سوار شد... _بخور تا آب نشده... خودش هم شروع کرد و ماشین روشن کرد... راه افتاد... منم شروع کردم‌... امیر!چرا برا من لباس گرفتی؟ _چرا نگیرم؟ خب یهو گفتی بریم بیرون یه چیزی بخریم... _دفعه‌ی قبلی نشد بخریم...گفتم بریم بیرون خرید...الان ناراحتی؟ نههه! پرو نشیااا! ولییی... مگه میشه با امیر رفت بیرونو ناراحت بود... خندید... _معلومه که نههه! خندیدم... بعد یه نیم ساعت رسیدیم‌‌...تو راه یکم ترافیک بود... ولی خب ذوق داشتم... کلا از خرید خوشم میاد... امیر ریموت درو زد و ماشین و برد تو... کنار ماشین محمد پارک کرد... محمد؟ عه! محمد مگه نگفت کار داره؟ _حتما کارش تموم شده که اومده دیگه! خب الان میخوای لباسو چیکار کنی؟ _هیچی بهش نگو تا من بیام بالا... باوشه... مشمای کش موهارو داد دستم... _اینارو ببر بالا... مال منه؟ _پس مال کیه؟...من موهامو با کش میبندم یا محمد؟ لبخند زدم و سرم تکون دادم... _برو دیگه! باش! پیاده شدم... درو زدم ...الان مامان باز می کنه... بر خلاف تصورم محمد درو باز کرد... _سلام! کجا بودین؟ سلام! امیر که گفته بود میریم بیرون! _میدونم ولی خب کجا؟ فروشگاه! مشمارو باز کردم و با ذوق بهش نشون دادم... ببین اینارو امیر واسم خریده!...میدونم بچه گونه‌س ولی من دوست دارم... سرش تکون داد... _قشنگه...امیر حسین تو حیاطه؟ آره داشت ماشین پارک می کرد الان میاد... بازم سرش تکون داد... _بیا بریم تو... سریع دویدم و رفتم بالا... مشمارو گذاشتم روی میز کنسول... لباسامم با یه تاپ شلوارک عوض کردم... اومدم بیرون از اتاقم که امیر منو دید... به سرتا پام نگاه کرد... _این چیه پوشیدی؟ تیشرت شلوارم که خریده بود داد دستم... _برو اینو بپوش تا من اون یکی رو به امیر بپوشونم! به لباس نگاه کردم... باوش... رفتم و لباسم عوض کردم... صدای محمد و امیر میومد... یواشکی صداشونو گوش می کردم...
بـہ وقت عـاشقے _امیر حسین چیکار داری؟ _بابا تو یه دیقه صبر کن!... _چرا؟ _کار دارم،اصلا چشماتو ببند! _ای بابا سریع کارتو انجام بده! بعد دو دقیقه گفت: _خب تموم شد!... _حالا! _نه نه!...هنوز چشمات باز نکن... منم رفتم و گوشیم آوردم...و گذاشتم روی دوربین... درو که باز کرد پریدم تو و گفتم: حالا چشماتو باز کن! چشماشو باز کرد... منو امیر هم دست به کمد وایساده بودیم... محمد اول یه نگاه به من کرد،بعد به امیر... سرش آورد پایین تا خودش نگاه کنه... با یه حالته... زد حال گفت: _این چیه به من پوشوندین؟ خیلی عالیه!...درشون نمیاری! امیر سرش تکون داد... دست امیرو محمد و گرفتم و کشیدمشون سمت آینه امیر... خب حالا خوشگل وایسید میخوام عکس بگیرم! _نه دیگه من نیستم!...الانم میخوام درش بیارم! _ای بابا امیر محمد! زد حال نباش!...یه عکسه دیگه! ببین! عجب استایلیه! محمد پوکر شد... خببب!...همه توی آینه نگاه کنید!...سیییب! امیر یه حالت خفن به خودش گرفت... محمد هم پوکر بود...منم نیشم باز بود... ولی یه عکس اونطوری گرفتم... محمد بخند دیگههه! _هوففف بگیرم؟ _نه صبر کن! امیر عینک دودیش از پشت آینه‌ی کنسول بیرون آورد و زد! عههه پس من چییی؟ _برو بیار دیگه! محمد چی؟ _واسه اونم الان من میارم! رفتم توی اتاقم و عینک دودی خوشگلم از کشو درآوردم و زدم... بعد رفتم توی اتاق امیر... محمد عینک نمی زد! عههه! محمد بزن دیگههه! _نمیخوام بابا این چه کاریه؟ _بهش میگم ولی نمی‌زنه! عینک از دست امیر گرفتم و پاهامو بلند کردم و به زور گذاشتم روی صورتش... خیلی جدی گفتم: دست نمی زنی!
بـہ وقت عـاشقے حالا همه جلو آینه!...استایل گنگ بگیرید! یه عکس خفن گرفتم! عالی شد! _خب دیگه تمومه؟!...من میرم لباسم عوض کنم! نههه! اینو تا آخر این هفته باید بپوشی! _چییی؟!...نه! نمیخوام! عههه!پس فقط سه‌روز بپوش! خودمو مظلوم کردم... بخاطر من... کلافه دست کشید توی موهاش! _هوففف! هورااا... حالا بریم پایین مامان مارو ببینه! دستشون کشیدم و بردم پایین... امیر کلا داشت میخندید... محمد گفت: _ای خدا!...ببین عقلمونو دادیم دست کی!... مامان توی آشپزخونه داشت وسایل مرتب می کرد... مارو که دید تعجب کرد...بعدش هم لبخند زد...و...سرش تکون داد... _آفرین! چه بهتون میاد! ببین مامان امیر خریده!... دوباره سرش تکون داد! _قشنگه! مبارکتون باشه!...حالا پاشید بیاید ناهار بخورید... همه رفتیم سر میز ناهار! البته بعد شستن دست...مامان گفت: _من میرم توی حیاط به اون حیوونی غذا بدم!...شما دوتا که خریدین اصلا نگاه نمی کنین زندست!...مردست! ای وای یادم رفت!...بیام؟ _نه نمیخواد!...غذاتو بخور! بعد هم رفت توی حیاط... شروع به خوردن کردیم... امیر گفت: _مامان گفت، یادم اومد!...این جوجه هه چیکار می کنه؟ هیچی تو انباریه!...راستی بهت سلام رسوند! _نمکدون! چیه خیارشور؟ _چرا مثل آدم غذا نمی‌خورین؟ _مگه آدم چجوری غذا می خوره! _امیر حسین! _خاب! خندیدم! یهو یادم افتاد... امیییر! _چیههه؟ می‌خواستیم یه چیز دیگه هم بگیریما! _عههه! آره! یادمون رفت! _چی میخواستین بگیرین؟ _یه چیز خواهر برادری بین منو فاطمه بود! محمد پوکر و جدی امیرو نگاه کرد... _بابا! فاطمه میخواست برای علی یه چیزی بخره!...که برای تشکر و عذرخواهی باشه!
چهار پارت رمان به وقت عاشقی تقدیم نگاهتون😍🤍