از ویژگی های بدِ کلاس داشتن اینه که
ساعت ۱۸ تا ۲۰ کلاس داری ؛
و به هیچ کدوم از کارات نمیرسی😄💔
-
و قسم به تو که قلبم
با اسمت آرام مۍشود . . !
[یااباعبداللّٰھ💚]
#دلبرعراقی
⇨@FZ1389
📗 متن کتابِ « راستي دردهایم کو؟ »
روایتی از زندگی شهید مدافع حرم
عباس دانشگر
قبل از مقدمه:
سایه به سایه دنبالت بودم. بی آن که بدانم. این را وقتی فهمیدم که دو سه هزار ورق از حرفهای کسانی که تو را میشناختند جلوی چشم هام بود و من میگشتم دنبال نشانهها و زمانها، بل که بفهمم کجا این چهرهی آشنا را دیدهام. کجا با هم، هم کلام شده بودیم که صدات اینقدر آشنا بود؟
حیرت میکنم. حیرت میکنم از این که میفهمم، بارها و بارها، زیرِ سقفِ مسجدی کنارم بودهای، توی شبستانِ معتکفها نزدیکِ من نفس کشیدهای، با هم پایِ منبر یک سخنران نشستهایم و من تو را ندیدهام؛ تو را نشناختهام. تو را نشناختهام؛ اما سایه به سایه دنبالت بودهام...
گِل سرنوشت من را انگار اینطوری سرشتهاند، دنبالِ سایهی تو بودن. من هنوز هم دنبال تو میگردم. هنوز توی جمعها چشم میگردانم که ببینم کجا نشستهای. هنوز دوست دارم فکر کنم، زمان، این بعدِ چهارمِ لعنتی، بیبازگشت نیست. هنوز خودم را توی باغ انار پدربزرگت، کنار تو میبینم که با هم انار میچینیم؛ که تو به فانوسِ کمرمق گوشهی کرتها و پروانه هاش نگاه میکنی و هوایی میشوی و من میزنم به درِ شوخی، که بیخیالِ حرفهای بزرگتر از سِنت بشوی.
عباس! اردی بهشت را تو توی بهشت میگذرانی و من پشت درهای همیشه بستهی امام زاده اشرف؛ نزدیکِ جهنم.
سایه بازی بس است دیگر! دارد گرم میشود. دارم گُر میگیرم. یخ در «بهشت» میهمانمان نمیکنی؟
نویسنده: محسن حسنزاده
قسمت:اول