eitaa logo
دهــه‌ـهـشـتـاـدیـا:)🇮🇷
2.7هزار دنبال‌کننده
12.8هزار عکس
13.2هزار ویدیو
36 فایل
بسم‌رب‌المهدی(عج) روزمرگی‌سه‌تا‌رفیق‌ازتاریخ‌وتمدن ایران❣🇮🇷 تولد¹¹'¹²'¹⁴⁰³تا‌شهادت‌..🤌🏽🌱 کپی؟ازروزمرگی‌هانه،بقیش‌یه‌صلوات‌برای‌امام‌زمان(عج)🥲🎀 لف←313صلوات‌بفرست‌مؤمن🌝🍃 سخنی‌بود:] https://abzarek.ir/service-p/msg/4060909
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
دهــه‌ـهـشـتـاـدیـا:)🇮🇷
📗 متن کتابِ « راستی دردهایم کو؟ » روایتی از زندگی شهید مدافع حرم عباس دانشگر روزهای روشن پاییزِ
📗 متن کتابِ « راستی دردهایم کو؟ » روایتی از زندگی شهید مدافع حرم عباس دانشگر بابا توی قطار مرا توی بغلش جا می‌دهد و بی‌وقفه می‌خنداندم. می‌پرسد: «می دونی عقیقه چیه؟» ابرو بالا می‌اندازم و می‌گویم نع! بابا می‌گوید به‌خاطر به دنیا آمدنت، باید گوسفندی را قربانی می‌کردیم و میهمانی می‌دادیم اما کوتاهی کردم! حالا می‌خواهیم پولش را بدهیم به حرم که برایمان گوسفند بخرند. تمام راه به عقیقه فکر می‌کردم. می‌خواستم ببینم آن جا که برایمان گوسفند می‌خرند، چه جور جایی است و گوسفندی که قرار است قربانی شود چه شکلی است. کنار همه این فکرها دلم برای گوسفندی که قرار بود قربانی شود بیشتر از هر چیزی می‌سوخت. انگاری گوشه‌ای از دلم را روی شعله‌ی داغی گرفته باشند و یادشان رفته باشد زیرش را کم کنند. به مشهد که رسیدیم، دل‌دل می‌کردم که زودتر به حرم برویم، از جایی که چمدان‌هایمان را گذاشتیم و وسایل مان را سر و سامان دادیم تا حرم راهی نبود. از خیابان اصلی، گنبد طلایی حرم مثل خورشید سر ظهر توی آسمان می‌درخشید. مامان دست‌های کوچکم را محکم توی دستش گرفته بود و هم قدم با هم راه می‌رفتیم. توی خیابان پُر بود از آدم‌های زیادی که با ما هم مسیر بودند و می‌رفتند به سمت حرم. نزدیک ورودی حرم پشت سر یک سری آدم دیگر ایستادیم، بابا و مامان به زمزمه دعا خواندند. من و بابا و برادرانم به‌اندازه‌ی تا ۱۰ شمردن از مادر و خواهرم جدا شدیم و رفتیم توی اتاقک بدون دری که چند تا خادم با لباس‌های شبیه به هم و چهره‌های متفاوت آدم‌ها را می‌گشتند. بابا و برادرانم را هم گشتند و من را نه. خادم پیر، روی سرم دست کشید. گرمای دستان چروکیده‌اش از لای موهایم گذشت و وارد سرم شد و حس خوشی را به قلبم ریخت. آن‌سوی خادم‌ها، دوری کوتاهمان تمام شد و ما دوباره به مادر و خواهرم پیوستیم. نویسنده:محسن حسن‌زاده قسمت:هفتم
📗 متن کتابِ « راستی دردهایم کو؟ » روایتی از زندگی شهید مدافع حرم عباس دانشگر بابا و مامان قرار و مدار گذاشتند که چه ساعتی کجا باشیم. با بابا رفتیم توی حرم. بابا مرا گذاشته بود روی شانه‌هایش. قدم آن قدر بلند شده بود که می‌توانستم دست بلند کنم و روی ضریح نقره‌ای طلایی حرم آن قدر دست بکشم تا دستم بوی عطر بگیرد. بعد از آن بالا خودم را نزدیک‌تر کردم به ضریح خنک خوش‌بو و محکم بوسیدمش؛ شبیه بوسه‌های مادر... خادم حرم، دست دراز کرد و پرهای سبز نرمی را از دور کشید روی سرم. آن هم بوی عطر می‌داد. عطرش توی تمام سرم و صورتم پیچیده بود. داشتم کیف می‌کردم. با بابا ایستادیم گوشه‌ای از حرم که ضریح پیدا باشد. بابا کتاب دعای آبی‌رنگی دستش گرفته بود و رو به ضریح دعا می‌خواند و هر چند خط یک‌بار هم سرش را رو به ضریح می‌گرفت؛ انگار که داشت با امام حرف می‌زد. زیارتش که تمام شد و دلش آرام گرفت و فقط نم اشک‌هایش به جا ماند رفتیم برای عقیقه. بابا از خادم قدبلندی که کنار در ایستاده بود نشانی دفتر نذورات را پرسید. همان موقع فهمیدم که دفتر نذورات همان جایی است که آن گوسفند را عقیقه می‌کنند. هم دلم می‌خواست برویم و آن جا را ببینم و هم دلم نمی‌خواست برویم؛ تا قربانی شدن آن گوسفند را نبینم. یکی دو صحن آن‌طرف‌تر به اتاق نسبتاً کوچکی رسیدیم که بابا گفت این جا دفتر نذورات است. بابا پشت میزی ایستاد و با آقای خادم میان‌سالی که چند دسته کاغذ کناردستش روی میز بود صحبت کرد و پول گوسفند را داد. آن خادم هم دست بکار شد و روی یکی از آن کاغذها برای بابا چیزی نوشت و داد دستش. هنوز دو قدم نیامده بودیم این‌طرف‌تر که از بابا پرسیدم آن آقا توی این کاغذ برایمان چی نوشت؟ بابا گفت نوشته که برای عباس آقای کوچولو عقیقه می‌کنیم. ته دلم یک‌جوری شد، هم خوشحال بودم و هم ناراحت، شبیه وقت‌هایی که چیز ملسی می‌خورم. چند روز بعد از این که از مشهد برگشتیم بابا گفت که دیگر وقتش شده که خواندن و نوشتن را یاد بگیرم. نمی‌دانم بابا از کجا وقتش را فهمیده ولی می‌دانم که وقت این چیزها را خوب می‌فهمد. نویسنده:محسن حسن‌زاده قسمت:هشتم
یادشهداباصلوات
_شما میری پیش پارتنرت حالت اوکی میشه +ماگلزار شهدا میریم تا یه هفته از غم دنیا دور میشیم ما مث هم نیستیم حاجی 🤝
شب جمعه و یاد شهدا ⇨@FZ1389
3.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ای قربونِ اون زخـم پـیـشـونیت ابوالفضل. .🫀 ⇨@FZ1389
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
-دخترامون از پسرای شما که هرجا دختر میبینن دست و پاشونو گم‌ میکنن با غیرت ترن زنان‌ایرانی‌به‌روایت‌تصویر:🧃🕶 ⇨@FZ1389
‏در ایـن وانفسـای تنهـایی ِ مـا در ایـن دنیـا اُمیدمان شمایی! یا صاحب الزمان 🥲🩵 ⇨@FZ1389