📗 متن کتابِ « راستی دردهایم کو؟ »
روایتی از زندگی شهید مدافع حرم عباس دانشگر
چند روزی نگذشته بود که بابا با خبر ثبتنام من و مهدی در یک رشته ورزشی به خانه آمد! کلههایمان را یکی کردیم اما حدسهایمان راه به جایی نبرد. بالاخره خود بابا به جوابدادن رضا داد و گفت: «ژیمناستیک!» بعد هم بلافاصله ادامه داد که دو ماه، هفتهای سه روز، بعدازظهرها میروید فلان سالن ورزشی!
روزها را دوتایکی میکردم که برسم به روز ورزش! همان چند جلسه اول، چند تا حرکت خوب یاد گرفتم. دل توی دلم نبود تا به خانه که برگشتیم، چیزهایی که یاد گرفته بودم را برای بابا و مامان اجرا کنم تا تماشاچیهای همیشه حامیام تشویقم کنند. خوشحالیشان را احساس میکردم و ماشاءالله گفتنشان انگار قوی ترم میکرد... بچهها برای پدر و مادرها، مایه آرامشاند و پدر و مادرها هم برای بچهها...
بابا هم دستی بر آتش ورزش داشت. میرفت سالن بدنسازی جانبازان. بابا از کربلای پنج یادگاریهای خوبی با خودش نیاورده بود. ورزش میکرد که سرپا بماند. بابا سرو بود و سروها همیشه باید سرپا باشند و سبز. یک روز گفت دوست داری دستگاههای ورزشی بدنسازی را ببینی؟ با من میآیی؟ وقتی داشت این چیزها را میگفت چشمهایش برق قشنگی میزد. این که آنجا پر بود از بزرگترها، دو دلم میکرد سر رفتن یا نرفتن اما بابا آن قدر تعریف کرد که بالاخره راضی و راهی شدم.
وقتی رسیدیم، بابا انگار که بخواهد قهرمان ژیمناستیک جهان را معرفی کند، من را به مربی سالن معرفی کرد: «آقا عباس ما هستن!» بابا حتی برایش با آبوتاب تعریف کرد که چند فن ژیمناستیک را خوب یاد گرفتهام. مربیِ سالن هم انگار که بخواهد مَحَکم بزند، گفت انجام بده ببینم، چی یاد گرفتی! من هم انگار به مبارزه طلبیده شده باشم، بیمعطلی چند حرکتی که یاد گرفته بودم برایش انجام دادم؛ با همهی مهارتِ لازم! هنوز تمام نشده بود که با گوشهی چشم لبخندش را دیدم و بعدش شنیدم که داشت به بابا میگفت استعداد ورزشی عباسِ شما خوب است و اگر این رشته را ادامه بدهد، رشد میکند... با خودم خیال میکردم، درختی قوی شدهام و ساقهام محکم شده و ورزش، روزی خیلی به کارم خواهد آمد.
نویسنده:محسن حسنزاده
قسمت:یازدهم
📗 متن کتابِ « راستی دردهایم کو؟ »
روایتی از زندگی شهید مدافع حرم عباس دانشگر
تابستان به چشم برهمزدنی گذشت. انگار شهابی بوده توی آسمان دم غروب و تا چشمت بهش خورده، رفته باشد و دوباره پاییز...
پاییز انگار آدابدانتر از باقی فصلهاست. انگار بیشتر آداب آلود است. انگار رنگیتر است. هوا که آرامآرام رو به خنکی میرود، پاییز، توی لایههای زندگیمان نفوذ میکند و لباسها و سبک زندگیمان را هم زیر و رو میکند. بابا کرسی کوچکمان را از خواب تابستانی بیدار میکند و میگذارد گوشهی اتاق، جایی نزدیک پنجره و این مکعب چوبی کوچک میشود وعدهگاه شبنشینیهایمان. شبها دور کرسی مینشینیم، لحاف گرم و سنگینش را روی پاهایمان میاندازیم و چای و میوه میخوریم.
یک شب بابا با یک پیشنهاد ویژه آمد و رفت زیر پتوی کرسی. چاییاش را که توی استکان دور طلایی کوچکش سر میکشید با طمانینه ی خاصی گفت شبهای پاییز و زمستان، بلند است. بعد منتظر تأیید ما نماند و ادامه داد: «از امشب، هر شب یکی از ما معلم میشه!»
بعد هم جلدی رفت و تختهسیاهی را که خریده بود آورد! از قبل خریده بود که اگر به پیشنهادش چراغسبز نشان بدهیم، بنشاندش روی سینهی دیوار. از آن شب، کرسی دیگر فقط تکیهگاه مجمع مسی و جایی برای خوابهای عمیق شبانه نبود. کرسی، حالا واقعاً کرسی تدریس شده بود و دور و برش دانشگاه!
چند شب در میان، نوبت استادیِ یکی از ما میشد: من و برادران و خواهرم. مامان، مرجع مشورت همهمان بود، با او هم فکری میکردیم. مطلبی را انتخاب میکردیم. چند باری سر و تهش را میخواندیم تا برود بنشیند توی تار و پود ذهنمان. نوبتمان که میشد. انگار قبای معلمی تنمان کرده باشیم، میایستادیم کنار کرسی و پای تختهسیاه و چنددقیقهای بیوقفه حرف میزدیم. بابا میگفت اگر از بر گفتن برایتان سخت است، حرفهایتان را روی برگهای بنویسید و از رو بخوانیدش اما ما تلاشمان را میکردیم تا بهزعم خودمان معلم تماموکمالی باشیم.
این کرسیهای تدریس بود که باعث میشد سروکارمان بیشتر به کتابها بیفتد و چند ساعتی را لابلای برگههایشان بگذرانیم.
نویسنده:محسن حسنزاده
قسمت:دوازدهم
3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
انتقاد رهبری نسبت به آموزش و پرورش🔥🤦🏻♂
⇨@FZ1389
10.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حرف پدری که در هیئت ثارالله زنجان به #مهدی_رسولی گفت :
⇨@FZ1389
دیشبیکبمبکنارجادهای
درمسیرحرکتیکدستگاهخودرویپلیس
درچشمهزیارتزاهدانمنفجرشد.
سرکارخانمافتخاریمعاونفرهنگی_اجتماعی
فراجاوجنابآقایاحساندهمرده،
مأمورپلیسهمراهایشانطیحادثهتروریستی
امروزبهشھادترسیدند💔..!
⇨@FZ1389