eitaa logo
دهــه‌ـهـشـتـاـدیـا:)🇮🇷
2.6هزار دنبال‌کننده
12.8هزار عکس
13.3هزار ویدیو
38 فایل
بسم‌رب‌المهدی(عج) روزمرگی‌سه‌تا‌رفیق‌ازتاریخ‌وتمدن ایران❣🇮🇷 تولد¹¹'¹²'¹⁴⁰³تا‌شهادت‌..🤌🏽🌱 کپی؟ازروزمرگی‌هانه،بقیش‌یه‌صلوات‌برای‌امام‌زمان(عج)🥲🎀 لف←313صلوات‌بفرست‌مؤمن🌝🍃 سخنی‌بود:] https://abzarek.ir/service-p/msg/4060909
مشاهده در ایتا
دانلود
2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
با شنیدن این صوت قراره به شیعه بودنت افتخار کنی😌✨ ⇨@FZ1389
2.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یکیو پیدا کنید باهاتون گلزار شهدا بیاد ، وگرنه کافه رفتن رو همه بلدن :)) ⇨@FZ1389
دلتنگی یعنی وقتی میخندی با چشت دنبال یکی بگردی که نیست...وقتی درس می‌خونی گوشی دست بگیری و بهش بگی که کمکت کنه ولی نیست...دلتنگی یعنی...گشتن جسم آدمی که روحش هم پیش تو نیست.. ⇨@FZ1389
فاطمیه نزدیک است ... ⇨@FZ1389
دل‌که‌نه؛ جانم‌برایش‌تنگ‌شده...💔 ⇨@FZ1389
دهــه‌ـهـشـتـاـدیـا:)🇮🇷
📗 متن کتابِ « راستی دردهایم کو؟ » روایتی از زندگی شهید مدافع حرم عباس دانشگر بعد هم مثل شب‌هایی که
📗 متن کتابِ « راستی دردهایم کو؟ » روایتی از زندگی شهید مدافع حرم عباس دانشگر راستی! تعریف و تمجید معلم‌ها و نمرات کارنامه‌ام می‌گفت که درس‌هایم خوب است! تعریف از خود نباشد، قلمم هم می‌توانست روی کاغذ راه برود و چیزهایی بر جای بگذارد. موقع نوشتن، گهگاه به سراغ اندوخته مطالعه‌های غیردرسی هم می‌رفتم و معمولاً به کارم می‌آمدند. البته بابا هم راهنمایی‌ام می‌کند. معلم آیین نگارش هم تشویقم می‌کند. کنار همه تلاش‌ها فکر می‌کنم باید تلاش کنم که بیشتر بخوانم و بیشتر بنویسم. تازگی‌ها بابا خلاصه‌نویسی را هم یادم داده بود می‌گفت خودش خلاصه‌نویسی را توی دوران دانشگاه از هم‌کلاسی‌هایش یاد گرفته می‌گفت اول درس را خوب بخوان و اشکالاتت را رفع کن و بعد خلاصه و چکیده درس را توی دفتری خوش‌خط و خوانا بنویس خوبی این خلاصه‌نویسی‌ها هم این است که دیگر شب امتحان لازم نیست، آشوب بشوی و کل کتاب را یک‌شبه بخوانی همین که خلاصه‌ها را نگاه کنی روی درس‌های قبلی گوشه‌ی ذهنت نور می‌افتد و همه‌اش به حافظه‌ات بر می‌گردند بابا راست می‌گفت این روش حسابی جواب می‌داد و شوقم را برای درس‌خواندن بیشتر می‌کرد. کنار درس‌خواندن حشر و نشر با بچه‌های مسجد را دوست داشتم با بچه‌های مسجد گهگاه گشت شبانه هم می‌رفتم. بعضی از باغ‌دارها از قدیم توی باغ‌هایشان گوسفند هم نگاه می‌داشتند. آن روزها اما مال مردم خورها شبانه از دیوار باغ‌ها بالا می‌رفتند و گوسفندهای از همه‌جا بی‌خبر را می‌زدند زیر بغل و می‌رفتند؛ صدای گوسفندها و داد و بیدادشان هم که در آن ظلمات به جایی نمی‌رسید. نویسنده:محسن حسن‌زاده قسمت:پانزدهم