📗 متن کتابِ « راستی دردهایم کو؟ »
روایتی از زندگی شهید مدافع حرم عباس دانشگر
بزرگترها چاره را در گشتزنی بسیجیها در باغات دیدهاند. من هم دلم میخواهد با بچهها بروم. قبلِ رفتن بچهها رفتم سراغ مسئول پایگاه و گفتم که دوست دارم در این گشت عملیاتی شرکت کنم، یادم آمد که لباس بسیجی تنم نیست. جلدی دویدم تا ساختمان بسیج، گشتم بین لباسها، شلوارها را یکییکی پرو کردم؛ اما دریغ شلوارها آن قدر بزرگ بودند که قد و هیکل کوچکم را به رُخم میکشیدند. بالاخره دل را زدم به دریا و یکی از همان شلوارهای گشاد را پوشیدم و با کمربند دور کمرم محکمش میکردم. پیراهنها هم که الحمدلله بزرگتر از شلوارها بودند. پاچهها و آستینها را ورچیدم و زدم بیرون، هنوز پایم به بیرون ساختمان نرسیده یکی از پاسدارها جلوم سبز شد، خندهاش را توی دهانش نگه داشت که توی ذوقم نخورد اما صدایش را میشنیدم که آرام از دوستم پرسید این پسره اسمش چیه؟ دوستم همصدایش را پایینتر آورد: «عباس دانشگر»
آن شب هر کس مرا میدید پقی میزد زیر خنده؛ من هم کوتاه نمیآمدم و میگفتم شما بخندید، من دوست دارم با شما بیایم و میآیم. خلاصه رفتیم توی باغراهها و تا آخر شب توی آن ستارهباران گشت زدیم، دوست داشتم لااقل یکی از سارقها را بگیرم و لذت امشب را تکمیل کنم، اما خب، خبری از سارقها نبود لابد فهمیده بودند که چقدر مجهز به میدان آمدهام.
دیروقت برگشتیم. مامان میگفت فردا ظهر میخواهیم برویم مهمانی، میهمانی مادر شهید.
دو پسرش یعنی مهدی و حمید عبدوس و دامادش غلامرضا سالار شهید شده بودند. این داغها و نور این شهدا دلوجان مادر شهیدان عبدوس را روشن کرده بود، به گمانم با ما هم نسبت فامیلی داشت، داماد شهیدش دایی مامان بود. هر وقت مرا میدید صورتش میشکفت و میگفت تو مثل پسرم هستی و مثل دو تا پسر شهیدم دوستت دارم. به فکر فرو میرفتم که بین اینهمه آدم چرا این را به من میگوید آخر من چه صنمی با فرزندان شهیدش دارم؟
نویسنده:محسن حسنزاده
قسمت:شانزدهم
سیب میوه عجیبیه واقعا
یکی رو گول زد
یکی رو دانشمند کرد
یکی رو ثروتمند کرد
یکی هم قلیونی...
⇨@FZ1389
4.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چرا این جلادا حکمشون میاد تعجب میکنید؟
⇨@FZ1389
4.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ایرانیای اصیییل کوروش پرستاااا شنیدم وزیر خارجه ی عموتون یه سری چیزای عجیب غریبی گفته😀👩🦯
⇨@FZ1389