eitaa logo
دهــه‌ـهـشـتـاـدیـا:)🇮🇷
2.7هزار دنبال‌کننده
12.8هزار عکس
13.1هزار ویدیو
36 فایل
بسم‌رب‌المهدی(عج) روزمرگی‌سه‌تا‌رفیق‌ازتاریخ‌وتمدن ایران❣🇮🇷 تولد¹¹'¹²'¹⁴⁰³تا‌شهادت‌..🤌🏽🌱 کپی؟ازروزمرگی‌هانه،بقیش‌یه‌صلوات‌برای‌امام‌زمان(عج)🥲🎀 لف←313صلوات‌بفرست‌مؤمن🌝🍃 سخنی‌بود:] https://abzarek.ir/service-p/msg/4060909
مشاهده در ایتا
دانلود
دهــه‌ـهـشـتـاـدیـا:)🇮🇷
📗 متن کتابِ « راستی دردهایم کو؟ » روایتی از زندگی شهید مدافع حرم عباس دانشگر بعد هم مثل شب‌هایی که
📗 متن کتابِ « راستی دردهایم کو؟ » روایتی از زندگی شهید مدافع حرم عباس دانشگر راستی! تعریف و تمجید معلم‌ها و نمرات کارنامه‌ام می‌گفت که درس‌هایم خوب است! تعریف از خود نباشد، قلمم هم می‌توانست روی کاغذ راه برود و چیزهایی بر جای بگذارد. موقع نوشتن، گهگاه به سراغ اندوخته مطالعه‌های غیردرسی هم می‌رفتم و معمولاً به کارم می‌آمدند. البته بابا هم راهنمایی‌ام می‌کند. معلم آیین نگارش هم تشویقم می‌کند. کنار همه تلاش‌ها فکر می‌کنم باید تلاش کنم که بیشتر بخوانم و بیشتر بنویسم. تازگی‌ها بابا خلاصه‌نویسی را هم یادم داده بود می‌گفت خودش خلاصه‌نویسی را توی دوران دانشگاه از هم‌کلاسی‌هایش یاد گرفته می‌گفت اول درس را خوب بخوان و اشکالاتت را رفع کن و بعد خلاصه و چکیده درس را توی دفتری خوش‌خط و خوانا بنویس خوبی این خلاصه‌نویسی‌ها هم این است که دیگر شب امتحان لازم نیست، آشوب بشوی و کل کتاب را یک‌شبه بخوانی همین که خلاصه‌ها را نگاه کنی روی درس‌های قبلی گوشه‌ی ذهنت نور می‌افتد و همه‌اش به حافظه‌ات بر می‌گردند بابا راست می‌گفت این روش حسابی جواب می‌داد و شوقم را برای درس‌خواندن بیشتر می‌کرد. کنار درس‌خواندن حشر و نشر با بچه‌های مسجد را دوست داشتم با بچه‌های مسجد گهگاه گشت شبانه هم می‌رفتم. بعضی از باغ‌دارها از قدیم توی باغ‌هایشان گوسفند هم نگاه می‌داشتند. آن روزها اما مال مردم خورها شبانه از دیوار باغ‌ها بالا می‌رفتند و گوسفندهای از همه‌جا بی‌خبر را می‌زدند زیر بغل و می‌رفتند؛ صدای گوسفندها و داد و بیدادشان هم که در آن ظلمات به جایی نمی‌رسید. نویسنده:محسن حسن‌زاده قسمت:پانزدهم
📗 متن کتابِ « راستی دردهایم کو؟ » روایتی از زندگی شهید مدافع حرم عباس دانشگر بزرگ‌ترها چاره را در گشت‌زنی بسیجی‌ها در باغات دیده‌اند. من هم دلم می‌خواهد با بچه‌ها بروم. قبلِ رفتن بچه‌ها رفتم سراغ مسئول پایگاه و گفتم که دوست دارم در این گشت عملیاتی شرکت کنم، یادم آمد که لباس بسیجی تنم نیست. جلدی دویدم تا ساختمان بسیج، گشتم بین لباس‌ها، شلوارها را یکی‌یکی پرو کردم؛ اما دریغ شلوارها آن قدر بزرگ بودند که قد و هیکل کوچکم را به رُخم می‌کشیدند. بالاخره دل را زدم به دریا و یکی از همان شلوارهای گشاد را پوشیدم و با کمربند دور کمرم محکمش می‌کردم. پیراهن‌ها هم که الحمدلله بزرگ‌تر از شلوارها بودند. پاچه‌ها و آستین‌ها را ورچیدم و زدم بیرون، هنوز پایم به بیرون ساختمان نرسیده یکی از پاسدارها جلوم سبز شد، خنده‌اش را توی دهانش نگه داشت که توی ذوقم نخورد اما صدایش را می‌شنیدم که آرام از دوستم پرسید این پسره اسمش چیه؟ دوستم هم‌صدایش را پایین‌تر آورد: «عباس دانشگر» آن شب هر کس مرا می‌دید پقی می‌زد زیر خنده؛ من هم کوتاه نمی‌آمدم و می‌گفتم شما بخندید، من دوست دارم با شما بیایم و می‌آیم. خلاصه رفتیم توی باغ‌راه‌ها و تا آخر شب توی آن ستاره‌باران گشت زدیم، دوست داشتم لااقل یکی از سارق‌ها را بگیرم و لذت امشب را تکمیل کنم، اما خب، خبری از سارق‌ها نبود لابد فهمیده بودند که چقدر مجهز به میدان آمده‌ام. دیروقت برگشتیم. مامان می‌گفت فردا ظهر می‌خواهیم برویم مهمانی، میهمانی مادر شهید. دو پسرش یعنی مهدی و حمید عبدوس و دامادش غلامرضا سالار شهید شده بودند. این داغ‌ها و نور این شهدا دل‌وجان مادر شهیدان عبدوس را روشن کرده بود، به گمانم با ما هم نسبت فامیلی داشت، داماد شهیدش دایی مامان بود. هر وقت مرا می‌دید صورتش می‌شکفت و می‌گفت تو مثل پسرم هستی و مثل دو تا پسر شهیدم دوستت دارم. به فکر فرو می‌رفتم که بین این‌همه آدم چرا این را به من می‌گوید آخر من چه صنمی با فرزندان شهیدش دارم؟ نویسنده:محسن حسن‌زاده قسمت:شانزدهم
یادشهداباصلوات
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
[ دیگر گـنجایشِ هــیچ ویـرانی را نـدارم ؛ حـتی به شرطِ آبادی .. ] ⇨@FZ1389
سیب میوه عجیبیه واقعا یکی رو گول زد یکی رو دانشمند کرد یکی رو ثروتمند کرد یکی هم قلیونی... ⇨@FZ1389
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
عید میلادك سعید مولایِ الحِلو🤍✨️؛ ⇨@FZ1389
4.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چرا این جلادا حکمشون میاد تعجب میکنید؟ ⇨@FZ1389