eitaa logo
دهــه‌ـهـشـتـاـدیـا:)🇮🇷
2.7هزار دنبال‌کننده
12.8هزار عکس
13.3هزار ویدیو
37 فایل
بسم‌رب‌المهدی(عج) روزمرگی‌سه‌تا‌رفیق‌ازتاریخ‌وتمدن ایران❣🇮🇷 تولد¹¹'¹²'¹⁴⁰³تا‌شهادت‌..🤌🏽🌱 کپی؟ازروزمرگی‌هانه،بقیش‌یه‌صلوات‌برای‌امام‌زمان(عج)🥲🎀 لف←313صلوات‌بفرست‌مؤمن🌝🍃 سخنی‌بود:] https://abzarek.ir/service-p/msg/4060909
مشاهده در ایتا
دانلود
امشب از شب‌های تنهایی است رحمی کن بیا تا بخوانم بر تو امشب دفتر سودای من | ⇨@FZ1389
لا کپشن 🤝🏻>>> ⇨@FZ1389
اللّهُمَّ صَلِّ عَلى عَلِیِّ بْنِ مُوسَى الرِّضا الْمُرْتَضَى الاِمامِ التَّقِیِّ النَّقِیِّ وَ حُجَّتِکَ عَلى مَنْ فَوْقَ الاَرْضِ وَ مَنْ تَحْتَ الثَّرى الصِّدّیقِ الشَّهید صَلاةً کَثیرَةً تامَّةً زاکِیَةً مُتَواصِلَةً مُتَواتِرَةً مُتَرادِفَةً کَاَفْضَلِ ما صَلَّیْتَ عَلى اَحَدٍ مِنْ اَوْلِیائِکَ  ⇨@FZ1389
جز آستان توام در جهان پناهی نیست...✨ ⇨@FZ1389
17.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ای کاش میتونستم اینو نشون بچه های هیجده و نوزده دی بدم که ریختن بیرون.. ⇨@FZ1389
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
توی دنیایی که عموی خیلیا شده ترامپ و نتانیاهو، خداروشکر عموی ما تا ابد حضرت عـبـاسـه:)❤️‍🩹🫡 ⇨@FZ1389
دهــه‌ـهـشـتـاـدیـا:)🇮🇷
📗 متن کتابِ « راستی دردهایم کو؟ » روایتی از زندگی شهید مدافع حرم عباس دانشگر روح‌الله که عذاب وجد
📗 متن کتابِ « راستی دردهایم کو؟ » روایتی از زندگی شهید مدافع حرم عباس دانشگر یادم هست یکی از شب‌های نیمه‌ی دی بود که ساعتی مانده به نیمه‌شب، با دوستم علی افضلی، از دعای کمیل امامزاده یحیی علیه السلام بر می‌گشتیم. من ترکِ موتورِ علی نشسته بودم و با باد نیمه‌شب که می‌خورد توی صورتم کیف می‌کردم! همین‌طور که دور میدان سعدی می‌چرخیدیم چشمم افتاد به مردی که با لباس‌های مندرس خزیده بود گوشه‌ای از پیاده‌رو و نقش زمین شده بود، دست گذاشتم روی شانه‌ی علی که بایستد. پیاده شدیم چندقدمی که نزدیک‌تر رفتیم سیمای مرد بِهمان می‌گفت که اعتیاد بهارش را خزان کرده. توی آن هوای سرد که آدمیزاد به‌زور می‌تواند بایستد، تخت خوابیده بود و خدا می‌دانست پشت آن چشم‌های بسته چه آشوبی در تلاطم بود. علی آرام به مرد نزدیک شد و چند بار تلاش کرد که به نجوا بیدارش کند. مرد انگار توی این دنیا نبود، علی صدایش را بلندتر کرد؛ مرد با چشم‌های گرد شده از خواب پرید. انگار که ترسیده باشد نیم‌خیز شد. لابد فکر می‌کرد مأموریم! علی اما با همان صدای آرام گفت: «روی این سنگ فرش‌های سرد خوابیدن سخت است بیا لااقل روی چمن‌ها بخواب» زیر بغل مرد را گرفت، پاهایی که روی زمین کشیده می‌شدند. بالاخره رسیدند به چمن‌ها، نمی‌دانستیم چه باید بکنیم. مرد را رها کردیم وسط سرما و برگشتیم به خانه، با خودم کلنجار می‌رفتم که خاطره‌ی آن مرد را از ذهنم ببرم اما مگر می‌شد بی‌خیال باشم؟ ساعتی که گذشت یک پتو از لای پتوها برداشتم و زدم به دل خیابان و خودم را رساندم به میدان سعدی مرد بیدار بود. شاید زور سرما مغلوبش کرده بود و شاید فکر و خیال‌ها و شاید... پتو را آرام انداختم روی شانه‌های افتاده‌ی مرد، هنوز فکمان گرم گفتگو نشده بود که توی تاریک روشن میدان، شبح یک نفر نزدیک می‌شد، خوب که نگاه کردم دیدم علی است! از چشم‌هایم سؤالم را خواند: «با خودم گفتم رها کردنش توی این سرمای زمستون بی انصافیه کاری که از دستم برنمیاد گفتم لااقل بیام بهش سر بزنم...» نویسنده:محسن حسن‌زاده قسمت:نوزدهم