5.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ظریف خفه شو خفه شوووو
⇨@FZ1389
17.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ای کاش میتونستم اینو نشون بچه های هیجده و نوزده دی بدم که ریختن بیرون..
⇨@FZ1389
دهــهـهـشـتـاـدیـا:)🇮🇷
📗 متن کتابِ « راستی دردهایم کو؟ » روایتی از زندگی شهید مدافع حرم عباس دانشگر روحالله که عذاب وجد
📗 متن کتابِ « راستی دردهایم کو؟ »
روایتی از زندگی شهید مدافع حرم عباس دانشگر
یادم هست یکی از شبهای نیمهی دی بود که ساعتی مانده به نیمهشب، با دوستم علی افضلی، از دعای کمیل امامزاده یحیی علیه السلام بر میگشتیم. من ترکِ موتورِ علی نشسته بودم و با باد نیمهشب که میخورد توی صورتم کیف میکردم! همینطور که دور میدان سعدی میچرخیدیم چشمم افتاد به مردی که با لباسهای مندرس خزیده بود گوشهای از پیادهرو و نقش زمین شده بود، دست گذاشتم روی شانهی علی که بایستد. پیاده شدیم چندقدمی که نزدیکتر رفتیم سیمای مرد بِهمان میگفت که اعتیاد بهارش را خزان کرده. توی آن هوای سرد که آدمیزاد بهزور میتواند بایستد، تخت خوابیده بود و خدا میدانست پشت آن چشمهای بسته چه آشوبی در تلاطم بود.
علی آرام به مرد نزدیک شد و چند بار تلاش کرد که به نجوا بیدارش کند. مرد انگار توی این دنیا نبود، علی صدایش را بلندتر کرد؛ مرد با چشمهای گرد شده از خواب پرید. انگار که ترسیده باشد نیمخیز شد. لابد فکر میکرد مأموریم! علی اما با همان صدای آرام گفت: «روی این سنگ فرشهای سرد خوابیدن سخت است بیا لااقل روی چمنها بخواب» زیر بغل مرد را گرفت، پاهایی که روی زمین کشیده میشدند. بالاخره رسیدند به چمنها، نمیدانستیم چه باید بکنیم. مرد را رها کردیم وسط سرما و برگشتیم به خانه، با خودم کلنجار میرفتم که خاطرهی آن مرد را از ذهنم ببرم اما مگر میشد بیخیال باشم؟ ساعتی که گذشت یک پتو از لای پتوها برداشتم و زدم به دل خیابان و خودم را رساندم به میدان سعدی مرد بیدار بود. شاید زور سرما مغلوبش کرده بود و شاید فکر و خیالها و شاید... پتو را آرام انداختم روی شانههای افتادهی مرد، هنوز فکمان گرم گفتگو نشده بود که توی تاریک روشن میدان، شبح یک نفر نزدیک میشد، خوب که نگاه کردم دیدم علی است! از چشمهایم سؤالم را خواند: «با خودم گفتم رها کردنش توی این سرمای زمستون بی انصافیه کاری که از دستم برنمیاد گفتم لااقل بیام بهش سر بزنم...»
نویسنده:محسن حسنزاده
قسمت:نوزدهم
📗 متن کتابِ « راستی دردهایم کو؟ »
روایتی از زندگی شهید مدافع حرم عباس دانشگر
نمیدانم چرا ماجرای آن شب و چهره آن مرد از جلوی چشم هام نمیرفت. بهار آمد، تابستان گرماش را توی شهر حاکم کرد و دوباره مهر و توی تمام این روز و شبها هر وقت که نسیم خنکی میوزید، من یاد آن شب و یاد آن مرد میافتادم.
از راهنمایی الغدیر، زودتر از چیزی که فکر میکردیم پرت شدیم توی شانزدهسالگی؛ به دبیرستان شریعتی، شریعتی با آن ساختمانِ خاطرهانگیز قدیمیاش برایم پر از لحظههای دوستداشتنی است. فاصلهی بین کلاسها، فاصلههای ما را کمتر میکرد. زنگتفریح را که میزدند، پناه میبردیم به پاتوقمان؛ به گوشهای از حیاط مدرسه! آن گوشهی حیاط، حلقهی صمیمی گپوگفت با بچهها بود. اگر با خودمان خوراکی آورده بودیم، میریختیمش وسط دایره و با هم میخوردیم. دوستیهایمان نشت کرده بود به بیرون از مدرسه، با هم نماز جماعت میرفتیم. موقع دعای کمیل و ندبه... قرار میگذاشتیم و جمعهها میزدیم به دل کوه، حتی اگر میدیدیم که قرار است جایی سخنرانی برگزار شود با هم قرار میگذاشتیم و دستهجمعی میرفتیم.
یک شب یکی از سخنرانها درباره آزمایشهای الهی حرف میزد. میگفت آدمی زاد توی زندگیاش بارها سر دو راهی قرار میگیرد و اگر هوشیار باشد راهی را انتخاب میکند که خدا بیشتر دوستش دارد. دوراهیها عیار آدمیزاد را بالا و پایین میبرند. خدا به فراخور امتحانهایی که سر دوراهیها از آدمیزاد میگیرد به او درجه و مقام میدهد. حرفهای سخنران تا عمق جانم نفوذ کرد و توی چهاردیواری دلم نشست. همان جا با خودم عهد کردم که توی دوراهیها بیشتر فکر کنم تا درست انتخاب کنم محرم داشت میرسید پیراهن مشکیام اگر کهنه میشد چند روز مانده به محرم را نشان میکردم و میرفتم زیر طاقهای ابرو درهمکشیدهی بازار سمنان دنبال پیراهن مشکی بین پیراهنها میگشتم دنبال آنهایی که روی جیبشان ذکری نوشته باشند. گاهی هم پیش میآمد که بالا تا پایین بازار را طی میکردم و آن چه میخواستم پیدا نمیشد. همان مشکل همیشگی پیراهنها یا برایم بزرگ بود یا کوچک گاهی مجبور میشدم پارچه مشکی بخرم و بروم سراغ خیاط روی جیب لباسها وسواس داشتم و مشکل میپسندید مشان این بار خیاط آشنا به تنگ آمده بود و میگفت هر بار که میآیی با یک ایده جدید میآیی گاهی میگویی جیب بگذار گاهی میگویی جیب نگذار یکبار میگویی جلوبسته باشد یکبار میگویی دکمه داشته باشد؛ قبل از دوختن خوب فکرهایت را بکن که پشیمان نشوی پسر جان.
بعد کلی فکرکردن یک لباس جلوبستهی دکمهدار نصیبم شد.
نویسنده:محسن حسنزاده
قسمت:بیستم
~♡~
هر شهیدی که به دلت نشسته یعنی؛
اومده دستتو بگیره و نجاتت بده:)
زندگی بیشهدا پوچه رفیق ...
#رفیق_شهیدم
#شهید_عباس_دانشگر
⇨@FZ1389