2.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حسینِ من ؛ پناهِ دلِ خستهٔ من. .🫀
#دلبرعراقی
⇨@FZ1389
حاج عبدالرضا هلالی468_126295337988407.mp3
زمان:
حجم:
4.5M
من برایِ تو گریه میکنم
تو برایِ من...
⇨@FZ1389
🤼♂️ کشتی فرنگی زیر ۲۳ سال ایران
در خـاک آمریکا قهرمان جـهـان شـد !!
پ.ن : از اون خبرایی که
جیگرو حال میاره 😉❤️🔥
⇨@FZ1389
دهــهـهـشـتـاـدیـا:)🇮🇷
📗 متن کتابِ « راستی دردهایم کو؟ » روایتی از زندگی شهید مدافع حرم عباس دانشگر نمیدانم چرا ماجرای آ
📗 متن کتابِ « راستی دردهایم کو؟ »
روایتی از زندگی شهید مدافع حرم عباس دانشگر
فردای آمادهشدن پیراهن بود که با بچهها تصمیم گرفتیم چندنفری برویم مشهد. گاهی اگر فرصتی بود، چندنفری بلیط قطار میگرفتیم و میرفتیم پابوسی حضرت رضا علیه السلام.
پنجنفری بلیط خریدیم و راهی شدیم. سفر وقتی دستهجمعی میشود، مسیرش هم بیشتر میچسبد! به مشهد که رسیدیم، رفتیم به حسینیهای نزدیک حرم و بار و بندیل اندکمان را همان جا گذاشتیم. استراحت نصفهنیمهای کردیم، غسل زیارت کردیم و قصد کردیم که راهی حرم بشویم. چه زیارتهای با صفایی بود آن زیارتها! یک شب، توی حسینیه خواب از سرم پریده بود. ساعت را نگاه کردم؛ نصفهشب بود. آرام و پاورچینپاورچین شالوکلاه کردم که از حسینیه بیرون بروم. دوستم مصطفی، توی تاریکی، یک هو نیمخیز شد و نشست توی رختخوابش! گفت کجا میخواهی بروی؟ گفتم حرم! جلدی بلند شد که من هم میآیم. دوتایی زدیم به دل خیابانِ آرام گرفته از هیاهوی روز. خنکای نسیم سحر، وسط نورهای نارنجیِ چراغهای مغازههای نزدیک حرم و تلألؤ طلاییِ نور گنبد، دلمان را بدجوری جلا میداد. رفتیم و پیوستیم به صف نماز جماعت حرم و قطرهای از آن دریا شدیم و صبح مان را همینقدر دلچسب شروع کردیم...
جدا از این سفرهای دوستانه، گاهی بخت یارم میشد و به بهانهای، جواز سفر پیدا میکردم. تصادف، راه رفتن را برای شوهرعمهام، حاجآقا دیانی، سخت کرده بود. این بود که هنوز به میانسالی سلام نکرده با عصا پیمان بسته بود. یک روز عمهام زنگ زد و پیشنهاد کرد که همراهشان به مشهد بروم. عمهام دوست داشت که همراهشان باشم تا اگر شوهرعمهام به کمک نیاز داشت، کمکحالش باشم. فکر کردم میخواهند دونفری بروند اما بعد فهمیدم که یک کاروان آدماند که راهیاند به سمت بهشت. در آن سفر با آدمهای زیادی آشنا شدم که مهمترین وجه اشتراکمان عشق به حضرت رضا علیه السلام بود. توی یک مسافرخانهی کوچک توی کوچه پس کوچههای منتهی به حرم ساکن شده بودیم. گاهی که ظرفها جمع میشد، آستین بالا میزدیم و با کمک دوستان، همه ظرفها را میشستیم. یک روز یکی از زائرها از سر دلسوزی گفت تو که اینقدر کار میکنی، کمتر وقت میکنی که به حرم بروی.
نویسنده:محسن حسنزاده
قسمت:بیستویکم
📗 متن کتابِ « راستی دردهایم کو؟ »
روایتی از زندگی شهید مدافع حرم عباس دانشگر
مهربان نگاهش کردم، به چشمهایش لبخند زدم. گفتم مطمئن باشید خدمت به شما زائران، کمتر از ثواب زیارت نیست...
آن سال روزیِ مشهدم زیاد بود. خوب هم درس میخواندم که نبودنم را جبران کنم. مدرسه را دوست داشتم. صدای زنگ آخر که توی کلاسها میپیچید و تعطیلی مدرسه را خبر میداد، خیلیها خوشحال میشدند اما خب، ما نهچندان! ما یعنی من و دوستانم. زنگ را که میزنند میرفتیم آنسوی خیابانِ مدرسه و منتظر اتوبوس زرد شهرداری میماندیم. اتوبوس که میآمد، بعضی از بچهها از کمینِ جنگی بیرون میآمدند و میزدند به دل دشمن فرضی! جلدی میپریدند و صندلیها را که انگار منزلبهمنزلِ مواضع دشمن است، تسخیر میکردند! بعد هم پیروزمندانه از این فتح لبخند میزدند! راستش، دلگیر میشدم. گاهی چیزی هم میگفتم اما خب، کمتر گوش میدادند. آخر، رعایت بزرگترها را نمیکردند.
من و یکی دو نفر از بچهها، معمولاً مسافران ایستادهی وسط اتوبوس بودیم و جایمان را به بزرگترها تعارف میکردیم. گاهی که به اذان میرسیدیم صاف میرفتیم مسجد الزهرا سلاماللهعلیها. کیفهای رنگبهرنگ را بهردیف میچیدیم کنار مسجد و میایستادیم به نماز جماعت. بعضی از بچهها راهشان را کج میکردند و با اتوبوس ما میآمدند که ساعتی بیشتر با هم باشیم.
آن اتوبوس و آن رفتوآمدها دنیایی داشت. یک روز اتفاقی و از لابهلای حرفها و برخوردها، فهمیدم مصطفی، یکی از دوستانم با یکی از بچههای کلاس قهر است. گفتم تو پا پیش بگذار و با او آشتی کن! گفت او مقصر بوده و باید بداند که برخوردش اشتباه است! دستم را روی شانهاش گذاشتم و گفتم شاید غرورش از تو بیش تر باشد، سرش را پایین انداخت و گفت بهخاطر محبتی که بین مان هست حرفت را زمین نمیگذارم.
نویسنده:محسن حسنزاده
قسمت:بیستودوم
هدایت شده از دهــهـهـشـتـاـدیـا:)🇮🇷
- و باز هم من مانده ام و شب های جمعه ی دور از کربلا!....❤️🩹
#حرف_دل
5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
-
موقعیت،
بـِهشت ِ
روی زمیننن✨
⇨@FZ1389