📗 متن کتابِ « راستی دردهایم کو؟ »
روایتی از زندگی شهید مدافع حرم عباس دانشگر
دلبسته شدم به دانشگاه؛ مثل خانهمان دوستش داشتم. اینها باعث میشد که فقط وظیفه مدار نباشم. اگر میدیدم که برگههای روی تابلوی اعلانات، کج و معوج است، گمان میکردم که تابلوی خانهمان کج شده؛ صافشان میکردم.
همان روزهای اول دانشگاه، یقین کردم که انتخابم درست بوده. به بابا که گفتم از انتخابم چقدر راضیام، باز تای دوم را یادم آورد. گفت یادت هست گفتم تای دوم کی میآید سر راهِ آدم؟
تای دوم آمده بود سرِ راهم. دو سه ماهی که از دوره آموزشی گذشت، با کانون فرهنگی دانشگاه آشنا شدم. بچههای خوشفکر و پر انرژی این کانون، یک تیمِ پای کار و فعال را تشکیل داده بودند. فعالیتهایمان آرامآرام ریشه میدواند و زیاد میشد.
گاهی با دوستم مجتبی، تا دو ساعت بعد از نصفهشب، توی قرارگاه جهاد فرهنگی میماندیم. بعضی وقتها همانجا استراحت میکردیم اما شبهایی که هوا سرد بود، مجبور بودیم برگردیم آسایشگاه و پیش میآمد که به در بسته بخوریم و ناچار باشیم توی راهرو خودمان را مچاله کنیم و گرد بخوابیم یا اگر لطفی شامل حالمان شود، برویم به اتاق مسئول شب...
این با هم بودنهای مدام، ما را به هم نزدیک میکرد. آن قدر که یک روز توی گوشیام پشت اسم دوستان نزدیکم، یک «داش» اضافه کردم! یک روز که حمید، اتفاقی اسمش را توی گوشیام دید، تعجب کرد... همین محبتهای بهظاهر کوچک، نخِ تسبیح تشکیل حلقههای دوستی - کاری بود.
برنامهمان پنجشنبهها و جمعهها خالی بود. بچهها از این فرصت استفاده میکردند و گهگاه سفرهای دور و نزدیک میرفتند. یک روز دوستم مرتضی، پیشنهاد کرد که ما هم برویم مسافرت گفتم فرمان دست خودت برنامهریزی کن که کجا برویم من همسفرت هستم. این بار صبحانه را خورده نخورده، راهیِ قم شدیم و تا رسیدیم تمام غبارهای نشسته روی دلمان رفتند.
نویسنده:محسن حسنزاده
قسمت:سیودوم
دهــهـهـشـتـاـدیـا:)🇮🇷
ما گوش میکنیم جدیدوند :)) ⇨@FZ1389
1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هـمــه چـی جـدیــدش خـوبــه امـا . . 😁
⇨@FZ1389