4.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
من که شفاعت شدم
#رهبر_شهید
⇨@FZ1389
تکتکمردمایران،پارهجانمنهستند؛
اینطرفیوآنطرفینداریم،
همهمتحدوایرانیهستیم🇮🇷..!
شھیدحسینحاجهاشمی
+شھیدحاجهاشمیازشھدایجنگ۴۰روزه
(جنگرمضان)دراصفهانمیباشد🖤..!
⇨@FZ1389
حاجقاسم :
اگرکسیصدایرهبرِ
خودرانشنود ،
بهطوریقین
صدایامامزمانِخود
راهمنمیشنود !
⇨@FZ1389
دهــهـهـشـتـاـدیـا:)🇮🇷
📗 متن کتابِ « راستی دردهایم کو؟ » روایتی از زندگی شهید مدافع حرم عباس دانشگر خلاصه، تمام تلاشم را
📗 متن کتابِ « راستی دردهایم کو؟ »
روایتی از زندگی شهید مدافع حرم عباس دانشگر
الغرض؛ مجتبی دیگر خوابش نمیبرد یا شاید دلش نمیآمد مرا توی آن حال رها کند و برود. پابهپای من نشست و با هم کار را آماده کردیم.
برای حاجی، با تمام سلول به سلول تنم کار میکردم. حاجی هم چتر محبتش را روی سرم باز کرده بود. دانشجویان تازهوارد که به دانشگاه میآمدند و مرا با حاج حمید میدیدند، از این همراهی تعجب میکردند. حاجی گاهی آن قدر محبت خرجم میکرد که حتی نظرم را بین دانشجوها و درباره موضوعات مختلف میپرسید. این رفتارها باعث شده بود که از گوشهوکنار دانشگاه بشنوم که فلانی، پسر سردار است! اسمش را الکی گذاشته دانشگر که تابلو نشود! بعضیها هم که منطقیتر بودند میگفتند این پسر، داماد سردار است! دیگرانی بودند که میگفتند سردار خیلی به دانشگر میدان میدهد و دوستش دارد. اینهمه اعتماد سردار به یک ستوان سوم توی باورشان نمیگنجید!
من تمام تلاشم این بود که برای حاجی با دلوجان کار کنم و مشاور امینی باشم. گاهی که برای سخنرانی سردار در مراسمها زنگ میزدند، دقیق و با جزئیات از سطح فکری مخاطبان سؤال میکردم. بعضیها میپرسیدند اینهمه سؤال برای چیست؟ جواب میدادم که میخواهم شناسنامهی آن مجلس و سطح فکری شرکتکنندهها را بدانم تا بتوانم به سردار مشورت درستی بدهم و شرکتکنندهها از سخنرانی سردار، نهایت بهره را ببرند. این جزئیات، نگاهم را ریزتر و برایم کلی دغدغهی جدید ایجاد کرده بود.
یکبار که دوست سمنانیام، حسین آمده بود دفتر و حال و روزم را دیده بود، میگفت ذهنت را حسابی درگیر مشکلات کردهای! بیا سپاه سمنان، چند ساعتی در روز کار میکنی و ظهر هم میروی خانه، کنار خانوادهات؛ به نظرت زندگی اینطوری بهتر نیست؟
توی دلم گفتم آدم اگر دنبال راحتی باشد، درخت زندگیاش بیثمر است. حرف من نیست که! امام علی علیهالسلام میگفت که بهترین کارها، پرزحمتترینشان است. حرفها را توی ذهنم نگه داشتم. فقط گفتم من با این مشکلات خو گرفتهام و حالا هر کدام بخشی از من شدهاند. دوست دارم بتوانم گرهی از مشکلات دانشگاه باز کنم.
نویسنده:محسن حسنزاده
قسمت:چهلوپنجم
📗 متن کتابِ « راستی دردهایم کو؟ »
روایتی از زندگی شهید مدافع حرم عباس دانشگر
گِل من با زندگی اداری غریبه است! من نمیتوانم صبح به صبح کارت ورودم را بزنم و خوشحال باشم که دارد کنتور میاندازد! من شب و روزم را برای دانشگاه میگذاشتم.
کارت ورود برایم بیمعنا بود؛ آن قدر که یک روز از نیروی انسانی تماس گرفتند که سیستم ورود و خروج، برایت غیبت زده! گفتم درست زده! من بیرون از دانشگاه غیبت داشتهام، تماموقت داخل دانشگاه بودهام! اصلا پاسدار باید بیست و چهار ساعته باشد؛ پاسدارِ ساعتی که نداریم!
پاسدار باید آدمِ امنِ دیگران باشد و خودم سعی کرده بودم توی دفتر اینطوری باشم. دانشجوها میآمدند و ساعتها از مشکلات اداری و شخصیشان حرف میزدند. بچهها میگفتند درست است که توی دفتر سرداری و با درجهدارها میپری اما تو را از خودمان میدانیم.
دوست داشتم بچهها که میآیند دفتر سردار، خاطرشان آسوده شود و مشوش از این در بیرون نروند. گاهی که سردار کار داشت و بچهها قدری معطل میشدند؛ برایشان دمنوش میبردم که حالشان جا بیاید. بعضی از بچهها به بودنم در دفتر سردار، حسرت میبردند. گاهی به زبان هم میآوردند و میگفتند خوش به حالت! توی چه جایگاه مهمی هستی!
جایگاه مهم؟! توی اعماق قلبم همچین جایگاهی برای خودم قائل نبودم. چه میکنیم مگر؟ منی که حتی گاهی توی خلوت با خودم میگویم آیا اصلا شایسته دریافت حقوق هستم یا نه، آن وقت به چه جایگاهی میتوانم معتقد باشم؟ همهمان توی یک سطح هستیم. انکار نمیکنم که بودن در کنار سردار، نعمت است اما مگر نه اینکه خدا درباره نعمتها سؤال میکند؟ هر چه نعمت بیش تر، سؤالها بیش تر! ما را با همین جایگاهها امتحان میکنند. مسئولیت مان را با همین جایگاه میسنجند. به نظرم مهم نیست کجاییم؛ مهم این است که وظیفهمان را توی آن زمینی که هستیم، درست انجام دهیم. این را بزرگترها یادمان دادهاند که همه جای تشکیلات، مرکز تشکیلات است.
نویسنده:محسن حسنزاده
قسمت:چهلوششم
533.2K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
قـسـم بـه وعـده شیـریـنِ…
⇨@FZ1389