•°ازتـبـارحــاجــےزادہ:)°•
https://harfeto.timefriend.net/17263202355925 نظرات فراموش نشه
شبم پارت میدی
+
میخواستم بدم ولی متاسفانه نشد کاملش کنم🥲
•°ازتـبـارحــاجــےزادہ:)°•
https://harfeto.timefriend.net/17263202355925 نظرات فراموش نشه
خورده گیرایی محمد و ریول رو باران بیشتر کن😅
+
چشم🥲
•°ازتـبـارحــاجــےزادہ:)°•
https://harfeto.timefriend.net/17263202355925 نظرات فراموش نشه
سلام من همین الان کانال تون رو دیدم اومدم ببينم چه جوریه یه تیکه از رمان رو خوندم و فقط به خاطر اینکه ببينم داستان رمان قبل این چی بوده و بعدش چیمیشه عضو کانال تون شدم😅
+
خوش اومدی من رمان قبلی هارو ننوشتم نویسنده نوشتن🥲
•°ازتـبـارحــاجــےزادہ:)°•
https://harfeto.timefriend.net/17263202355925 نظرات فراموش نشه
https://eitaa.com/Fa_temion_2/8536 آهان مرسی از پاسخت
+
امیدوارم متوجه شده باشی اگه نشدی میتونی بیای پی ویم بهت تو ویس توضیح بدم🥲😂
•°ازتـبـارحــاجــےزادہ:)°•
https://harfeto.timefriend.net/17263202355925 نظرات فراموش نشه
آخه پارت دلی نصفه هست
+
میدونم اگه میخواستم کامل بدم طولانی میشد و خوندنش براتون سخت میشد🥲
•°ازتـبـارحــاجــےزادہ:)°•
https://harfeto.timefriend.net/17263202355925 نظرات فراموش نشه
پارت دلی کلاملش قشنگه
+
اره میدونم ولی حسش نبید🥲🤣
#سهم من ازتو
#25
#محسن
وقتی اقا رسول اومد بهم سیلی زد تعجب کردم ولی
وقتی باران خانم گفت من و بخشیدن عذاب وجدانم کم شد و خداحافظی کردم
#فاطمه
وقتی وارد اتاق باران شدم چشام داشت از حدقه میزد بیرون و وقتی دیدم که آقا رسول عصبانیه برای همین با یه معذرت خواهی اون مکان رو ترک کردم روی یکی از صندلی ها نشستم و منتظرموندم تا آقا رسول بیان برن بعد ازچند دقیقه. بالاخره آقا رسول بارا ن رو تنها گذاشتن از قیافشون معلوم بود که توپشون پره منم بدون هیچ حرفی وارد اتاق باران شدم دستام و باز کردم وگفتم سلااااااااامممممممممممممم چطوری خانم همیشه زخمی؟
اولاسلام دوما ممنون ما خوبیم اگه زخمامون بذارن سوما این چه طرز اومدنه چهارما اوردی
اولا اینکه منم خوبم نیازی به احوالپرسی شما نیست
دوما میخواستم غافلگیرت کنم سوما بله اوردم
نشستم لبه تختش و کیفم وهم گذاشتم روپام و زیپش رو بازکردم ساندویچ هارو در اوردم و ادامه دادم
توحالا مطمئنی میتونی بخوری ؟
اره بابا غذای بیمارستانی چیه. بده دیگه که خیلی گشنمه
باشه بابا بیا
بعد از اینکه ساندویچ هارو دادم باهم شروع کردیم به خوردن
وسط خوردن ساندویچ باران گفت
دستت درد نکنه خیلی گشنم بود
نوش جان. قضیه چیه که من بی خبرم پسره کی بود، آقا رسول واسه چی عصبی بود ؟
یادم رفت بهت بگم وایسا الان بهت میگم
یه گاز از ساندویچش رو زد و گذاشت کنار وشروع کرد به تعریف کردن ماجرا وقتی تموم شد
جدی میگی ،باورم نمیشه همچین کاری کرده باشی !
#رسول
بعداز اینکه ازبیمارستان اومدم بیرون سریع به سمت دفتر محمد حرکت کردم بدون اینکه. محل بدم به منیشیش رفتم در اتاق محمد و بازکردم ووگفتم
قضیه چیه ؟
چه خبره سرت رو انداختی اومدی تو، کدوم قضیه رو میگی ؟
باران چی رو باید بهم بگی
بادست با سینه جلوم وایساد و گفت
پس رفتی دیدنش
اره
خوب
بهم محل نداد گفت تو باید بهم یه چیزایی رو بگی بگو میشنوم
میخواستم شب بیای بهت بگم ولی باید زودتر بهت بگم پس
محمد شروع کرد به تعریف کردن ماجرا،بعد اینکه ماجرا رو گفت انگار یه سطل اب ریختن روم همینجوری خشکم زد باورم نمیشه همچین حرفی روبزنه
چرا باید این حرف هارو بزنه؟
به خاطراینکه کنکور واسش مهمه
مهم تر از ما؟
حتما
#باران
فاطمه وسایلی روکه میخواستم برام بیاره بهم داد و رفت دلم واسه کتاب و گوشییم تنگ شده بود هندزفری برداشتم و زدم توگوشم و یه اهنگ هم پلی کردم و شروع کردم به خوندن کتاب حالم خیلی خوب شده بود هم حالم هم روحیه ام این و حس میکردم که خیلی تغییر کردم حتی رفتارم با محمد ورسول خوب مگه دست من
دست روزگار که واقعی ادم هارو نشون میدن سعی کردم که هواسمو پرت کنم بااین موضوع
سعی کردم خودم تمرکز کنم تا قشنگ کتاب بخونم
کپی ممنوع🚫
https://harfeto.timefriend.net/17263202355925
نظرات فراموش نشه