#سهم من ازتو
#25
#محسن
وقتی اقا رسول اومد بهم سیلی زد تعجب کردم ولی
وقتی باران خانم گفت من و بخشیدن عذاب وجدانم کم شد و خداحافظی کردم
#فاطمه
وقتی وارد اتاق باران شدم چشام داشت از حدقه میزد بیرون و وقتی دیدم که آقا رسول عصبانیه برای همین با یه معذرت خواهی اون مکان رو ترک کردم روی یکی از صندلی ها نشستم و منتظرموندم تا آقا رسول بیان برن بعد ازچند دقیقه. بالاخره آقا رسول بارا ن رو تنها گذاشتن از قیافشون معلوم بود که توپشون پره منم بدون هیچ حرفی وارد اتاق باران شدم دستام و باز کردم وگفتم سلااااااااامممممممممممممم چطوری خانم همیشه زخمی؟
اولاسلام دوما ممنون ما خوبیم اگه زخمامون بذارن سوما این چه طرز اومدنه چهارما اوردی
اولا اینکه منم خوبم نیازی به احوالپرسی شما نیست
دوما میخواستم غافلگیرت کنم سوما بله اوردم
نشستم لبه تختش و کیفم وهم گذاشتم روپام و زیپش رو بازکردم ساندویچ هارو در اوردم و ادامه دادم
توحالا مطمئنی میتونی بخوری ؟
اره بابا غذای بیمارستانی چیه. بده دیگه که خیلی گشنمه
باشه بابا بیا
بعد از اینکه ساندویچ هارو دادم باهم شروع کردیم به خوردن
وسط خوردن ساندویچ باران گفت
دستت درد نکنه خیلی گشنم بود
نوش جان. قضیه چیه که من بی خبرم پسره کی بود، آقا رسول واسه چی عصبی بود ؟
یادم رفت بهت بگم وایسا الان بهت میگم
یه گاز از ساندویچش رو زد و گذاشت کنار وشروع کرد به تعریف کردن ماجرا وقتی تموم شد
جدی میگی ،باورم نمیشه همچین کاری کرده باشی !
#رسول
بعداز اینکه ازبیمارستان اومدم بیرون سریع به سمت دفتر محمد حرکت کردم بدون اینکه. محل بدم به منیشیش رفتم در اتاق محمد و بازکردم ووگفتم
قضیه چیه ؟
چه خبره سرت رو انداختی اومدی تو، کدوم قضیه رو میگی ؟
باران چی رو باید بهم بگی
بادست با سینه جلوم وایساد و گفت
پس رفتی دیدنش
اره
خوب
بهم محل نداد گفت تو باید بهم یه چیزایی رو بگی بگو میشنوم
میخواستم شب بیای بهت بگم ولی باید زودتر بهت بگم پس
محمد شروع کرد به تعریف کردن ماجرا،بعد اینکه ماجرا رو گفت انگار یه سطل اب ریختن روم همینجوری خشکم زد باورم نمیشه همچین حرفی روبزنه
چرا باید این حرف هارو بزنه؟
به خاطراینکه کنکور واسش مهمه
مهم تر از ما؟
حتما
#باران
فاطمه وسایلی روکه میخواستم برام بیاره بهم داد و رفت دلم واسه کتاب و گوشییم تنگ شده بود هندزفری برداشتم و زدم توگوشم و یه اهنگ هم پلی کردم و شروع کردم به خوندن کتاب حالم خیلی خوب شده بود هم حالم هم روحیه ام این و حس میکردم که خیلی تغییر کردم حتی رفتارم با محمد ورسول خوب مگه دست من
دست روزگار که واقعی ادم هارو نشون میدن سعی کردم که هواسمو پرت کنم بااین موضوع
سعی کردم خودم تمرکز کنم تا قشنگ کتاب بخونم
کپی ممنوع🚫
https://harfeto.timefriend.net/17263202355925
نظرات فراموش نشه
#سهم من ازتو
#26
یک هفته بعد
#باران
بالاخره دارم مرخص میشم باورم به عطیه گفتم که نمیخواد بیاد فاطمه بیاد دنبالم فاطمه با برگه ترخیص بیمارستان داخل اتاق شد بریم و گفت
بریم ؟
بریم
امیدوارم دیگه پات و نذاری بیمارستان😄
منم امیدوارم.
از لبه تخت اومدم پایین و حرکت کردیم به سمت خونه فاطمه ازمامانشینا اجازه گرفت که یه چند روزی بیاد خونمون تا درس هایی رو که غایب بودم بهم یاد بده بالاخره رسیدیم در روکه بازکردم بغضی توگلوم نشست و ولی سعی کردم بایه لبخند بغض رو مخفی کنم و ازپله هارفتیم پایین و در رو که بازکردم خاطرات درچندثانیه توذهنم مرورشد صدای مامان بابا هم اکو میشد توسرم نفهمیدم کی مجوز اشک ریختن رو دادم ولی حالم دست خودم نبود بادستی که نشست روشونم به خودم اومدم فاطمه گفت
میخوای بری یه دوش بگیری تا از این حال وهوا در بیای ؟
بابغض گفتم
آره سریع میام
چشاش و به نشونه باشه بست
یه دست لباس تمیز. گذاشتم رو تختم.
رفتم حموم
#ناشناس
منتظر یه فرصت بودم تا این پسر رو بزنم هرکجا میرفت ماهم دنبالش میکردیم که ببینیم کجا میره چی کارمیکنه تا سر یه فرصت بزنیمش آهان بالاخره از دفتر داداشش اومد بیرون
#رسول
وقتی ماجرارو از دوست باران متوجه شدم که چه اتفاقی افتاده رفتم از محسن معذرت خواهی کردم وقرار شد که این موضوع بینمون بمونه داشتم حاضرمیشدم که گوشیم زنگ خورد محمد بود برداشتم :
سلام جانم
سلام خوبی
قربونت توخوبی
اره رسول
جان
بیا دفترم کارت دارم
باشه اومدم، دیگه کاری نداری؟
نه قربونت خداحافظ
خداحافظ
تلفن وقطع کردم و حاضرکه شدم باموتور زدم بیرون
چند وقتی بود که باموتور جایی نمیرفتم دلم واسه شیطونی های باران تنگ شده بود صدای خنده هاش واقعا کاراش خیلی عذابه
بالاخره رسیدم به دفتر محمد بعد از اینکه از با منشیش هماهنگ کردم رفتم داخل اتاقش
وارد که شدم گفت
سلام به.موقع اومدی
سلام چیشده
بشین
منم صندلی که رو به روش بود نشستم وگفتم
بگو میشنوم چیشده ؟
از دوست باران متوجه شدم که امروز تنها میره خونه میتونی وقتی تعطیل شد بری باهاش حرف بزنی ؟
آره میرم حتماهمین کار رو میکنم
خوبه خیالم راحت شد
خوب بااجازه ات من برم تا بتونم از اون ور زود تعطیل بشم
باشه
کاری باری نداری
نه قربونت
باشه پس من دیگه میرم خداحافظ
خداحافظ
از اتاق محمد که خارج شدم حرکت کردم به سمت سایت
#باران
از وقتی افسانه اومده تو اکیپمون ،اکیپمون سرحال شده خیلی بهمون دار خوش میگذره
ولی حیف که امروز هیچکدومشون نمیاین مدرسه 😩
حسش نیست برم مدرسه بدون اونا واقعا حوصله سربره
مقنعه ا م رو سر کردم و راه افتادم به سمت مدرسه
وارد کلاسم شدم و گوشیم و دست گرفتم و یه چرخی تو اینستا زدم از زنگ اول ریاضی دیگه چی بهتر از این دیگه نمیشه 😩
#ناشناس
لعنتی گمش کردم فقط امیدوارم بتونم هرچه زودتر پیداش کنم همونجا وایسادم تاببینم چی میشه ساعت 1ونیم شد بالاخره این شازده پیداش شد اگه میخواستم اینجا بزنمش سریع میفهمیدن باید صبر میکردم سر وقت مناسب دخلش و بیارم
کپی ممنوع🚫
پ.ن افسانه وارد اکیپشون شد
پ.ن تا پارت بعدی فعلا حرفی ندارم😌
#سهم من ازتو
#27
#باران
بی حوصله یه نگاه به ساعتم انداختم اه نیم ساعت مونده بود تا تعطیل شم واقعا بدون افسانه و فاطمه حوصله سربره مدرسه
بالاخره زنگ کفتی رو زدن وسایل رو ریختم تو کیفم ازمدرسه خارج شدم چشمم به رسول خورد دست به سینه تکیه داده بود به موتور چقدر دلم واسه موتور سواریمون تنگ شده چقدر بهمون خوش میگذشت ولی باهاش قهربودم
روم و کردم اونور وانمود کردم ندیدمش راهم و کج کردم و به مسیرم راه افتادم
#رسول
وقتی دیدم باران بهم محل نداد منم پشت سرش راه افتادم و صداش کردم
باران خانم
جواب ازش نشنیدم
باران جان
...
خواهری
......
بابایه دقیقه وایسا من حرف هام وبزنم
بالاخره وایساد برگشت به سمتم و دست به سینه وایساد وگفت
بله مگه قرار. نشد تا کنکور ندادم باهام کاری نداشته باشین ؟
چرا ولی میخوام باهات صحبت کنم
دیگه صحبتت واسه چیه رسول خواهشا این یه امسال رو ول کنید فکر نکنم درخواست زیادیه
نه درخواست زیادی نیست ولی یه کوچولو باهم صحبت کنیم
نه
برگشت و به راهش افتاد منم هعیی صداش میکردم نمیشنید تا اینکه میخواست از خیابون رد بشه تا اینکه داشتیم. از خیابون رد میشدیم نفهمیدم چیشد که یه ماشین باسرعت زیاد بهم برخورد کرد و نقش بر زمین شدم
#باران
یه دفعه صدای رسول قطع شده بود برگشتم دیدم افتاده. روی زمین رفتم بالاسرش اشکام دست خودم نبود شروع کردن به باریدن بهش گفتم
رسول جون من رسول چشات وبازکن نخوابیا
باشه باهات حرف میزنم اصن باهات آشتیم فقط چشات و بازکن داد
رو کردم به مردم و داد زدم یکی زنگ بزنه آمبولانس
روم و کردم به رسول
رسول ازت خواهش میکنم نخواب باشه داداش توحداقل من وتنها نذار داداشی توروخدا
پس چی شد این آمبولانس
چشاش داشت بسته میشد
#رسول
چشام داشت بسته میشد حرف های باران برام کم کم کمرنگ میشد و سیاهی مطلق
#باران
چشای رسول بسته شد نبضش رو گرفتم کند میزد آمبولانس هم رسید. تکنسین ها اومدن و رسول رو برانکارد گذاشتن و سوار امبولانسش کردن منم باهاشون سوار آمبولانس شدم. بالاخره رسیدیم به بیمارستان رسول رو بردن اتاق عمل منم پشت اتاق عمل وایسادم گوشیم و از کیفم برداشتم وکیفم وهم پرت کردم روی صندلی شروع کردم به زنگ زدن به فرشید یه بار دوبار سه بار جواب نداد
سعید یه بار دوبار سه بار چهار بار جواب نداد
داوود یه بار دوبار سه بار چهار بار پنج بار جواب نداد
دیگه داشتم کلافه میشدم یه دفعه یادم افتاد که برادر افسانه پیش داداشام کارمیکرد سریع به افسانه گرفتم و بعداز چندتا بوق برداشت
الو جانم
سلام افسانه میشه شماره داداشت و بدی
سلام اره چیشده اتفاقی افتاده
بعدا برات توضیح میدم سریع بفرست
باشه خداحافظ
ممنون
گوشی رو قطع کردم منتظر بودم تا برام بفرسته بالاخره برام فرستاد
منم براش یه استیکر قلب فرستادم شماره رو کپی کردم و رفتم تو تلفن گوشیم شماره رو زدم روصفحه شماره. شماره رو گرفتم بالاخره بعد تا چندتا بوق برداشت
بله بفرمایید؟
سلام آقا محسن؟
بله خودمم بفرمایید ؟
بارانم دوست افسانه میخواستم بپرسم داوود و سعید و فرشید پیشتونن ؟
راستش نه رفتن جایی چطور ؟اتفاقی افتاده ؟
وقتی اقا محسن این و گفت بغضم. ترکید و باگریه گفتم
راستش. آقا محسن رسول تصادف کرده الانم رفته تواتاق عمل منم نمیدونم چی کارکنم ؟
#محسن
وقتی باران خانم گفتن که رسول تصادف کرده باترس گفتم
یا خدااااااااااا باران خانم اروم باشید من الان خودم ومیرسونم ؟
بابغض گفتن باشه منتظرم
باشه فقط کدوم بیمارستان؟
بیمارستان....
باشه من خودم ومیرسونم خدانگهدار
خدانگهدار
رفتم از آقای عبدی اجازه گرفتم و رفتم تو راه به افسانه زنگ زدم بره پیش باران خانم
#باران
بعداینکه تلفن رو قطع کردم هعی راه میرفتم تا خبری بشه بعد اینکه کلی راه رفتم نشستم روصندلی آرنجام و گذاشتم رو زانوم و سرم مابین دستام قرار دادم و پاهام. تکون تکون میدادم داشتم از استرس میمردم یدفعه یه نفر من و صدا کرد سرم وبلند کردم دیدم افسانه اس نفهمیدم چیشد خودم و پرت کردم توبغلش شروع کردم با گریه کردن ماجرا رو براش تعریف کردم
کپی ممنوع🚫
پ.ن رسول تصادف کرد😬😁
https://harfeto.timefriend.net/17263202355925
نظرات فراموش نشه
هدایت شده از ♡ماهورا♡
اگه تا شب 140 نفر شدیم پارت دوم پارت دلی شهادت رسول رومیدم
#فور
•°ازتـبـارحــاجــےزادہ:)°•
اگه تا شب 140 نفر شدیم پارت دوم پارت دلی شهادت رسول رومیدم #فور
دوستان توجه داشته باشین. از این به بعد پارت دلی در این کانال قرار میگیره🥲
•°ازتـبـارحــاجــےزادہ:)°•
https://harfeto.timefriend.net/17263202355925 نظرات فراموش نشه
ادامه پارت دلی چیشد پسسس
+
دارم تایپ میکنم
•°ازتـبـارحــاجــےزادہ:)°•
https://harfeto.timefriend.net/17263202355925 نظرات فراموش نشه
31 تا ویو بعد فقط دوتا نظر😐👀