W̶o̶r̶d̶s̶-̶
_
و بعد از قریب به یکسال،
چای با «بهارنارنجهای تازه خشکشده» را باز بوییدم و چشیدم.
تنها دارچین جا مانده تا کمی از احوالِ اوایلِ سال یک هزار و چهارصد و چهار را که صحبتهایم تماما با روحهای اگوری پگوری درآمیخته بود را زنده کند؛
ولی چه زنده شدنی؟
توام با حسِ غم.
اما مشکلی نیست؛
میگذرد و گذشت روزگار هرچند جانکاه، ولی خدا را باز پیدا کردم.
خدایی که همچنان به اندازهی روزهایِ چایِ با بهارنارنج و دارچین، مرهم و همدمِ جان و دل است.
برای کمک داوطلبانه برای امدادگری به یه بنده خدایی هرچی اطلاعات توی فرمی که فرستاده بود رو دادم تا عضو کانال و گروهی که میگفت بشم؛
ریز به ریز اطلاعات رو دادم....
بعد الان اینطوریم که کار درستی بود؟ یکم زود اعتماد نکردم؟
۳۲۸ تومن دادم سر رسید...
خدایا، امیدوارم موقعی که آخر این «سررسید» سر رسید، بگم آفرین که ۳۲۸ تومن رو دادی و به وضع الانم که موندم که خوب شد خریدم یا نه، بخندم.
توی ویراستی #پینترست رو سرچ کردم و برای بار هزارم به خودم چی گفتم که چرا همون موقع که ذخیره میکردم عکسها رو توی پوشهها، دانلودشون نکردم....
واقعا به تفاوت سلیقه پی بردم.
تنها اپلیکیشنی که عمیقاً دلم براش تنگ شده فقط پینترسته.