W̶o̶r̶d̶s̶-̶
_
امشب یک خانواده شهید مهمان محلمان شد؛
در طول عمرم برای اولین بار تابوت نوزاد دیده و چه بسیار به یاد طفل شش ماههی ابا عبدالله میافتادم.
و وقتی تابوت نوزاد بر روی دو تابوت خواهران بزرگترش قرار گرفت تنها این جمله به ذهنم آمد:
«خواهران بزرگتر همیشه تکیهگاه برادر کوچک و تهتغاریشان خواهند بود.»
تا پیکرهایشان را آوردند باران شروع به باریدن گرفت؛
تا آخر مراسم نم نم میبارید و گاهی شدت میگرفت؛
خدا به میمنت پیکرهای پاکشان، رحمت را بر ما نازل کرد.
آسمان برق میزد و...
فریاد مردم رعد آن میشد؛ با نوای الله اکبر و هیهات من الذله...
در آخر مراسم که باران شدت گرفت مجری تا گفت با عرض پوزش نمیتوان دعای فرج را به دلیل باران پخش کرد و خواست خداحافظی کند مردم فقط یه حرف را بلند فریاد زند:
«پخش کنید تا بخوانیم!»
دلِ مردم به همین دعای فرج در زیر باران رحمت خوش است تا مورد قبول درگاه حق و فرجی شود.
و دل خوش به بادی که میوزید و پرچمها را به اهتزاز درمیآورد؛
بادی را که یکی از لشکریان خدا میدانند و بشارت دهنده...
و من به همین باران رحمت و باد بشارت دهنده، امیدوار هستم.
هدایت شده از جنگل آمازون -
دلم رشته ی "زل زدن به ستارگان و اجرام آسمانی از رصد خانه"
رو میخاد