eitaa logo
فَصل‌های‌فَراموش‌شُده|A.R.R
227 دنبال‌کننده
553 عکس
51 ویدیو
2 فایل
نويسندگی، روزمرگی، و کمی رویا... اینجا زندگی واقعی و خیال کنار هم روایت می‌شوند. 📝انتشار رمان درحال نگارش. @Namnamman 👈🏻امری چیزی بود در خدمتم ناشناسمون ؟ https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_v3i93ng&btn=A.R.R
مشاهده در ایتا
دانلود
حوصلم سر رفته...
فَصل‌های‌فَراموش‌شُده|A.R.R
حوصلم سر رفته...
باز خوبه گوش دادن به بحث همسایه‌ها که صداشونو انداختن رو سرشون، سرگرم کنندست🦦😂
بزارید پارت بفرستم، من که هیچی... حداقل شما سرگرم بشید.
فَصل‌های‌فَراموش‌شُده|A.R.R
مروارید_سفید #پارت_شصت_و_نهم A.R.R مروا
مروارید_سفید A.R.R حدودا بعد از پنج دقیقه، پدر مروارید هم وارد اتاق شد. شایان، نامحسوس کمی مهشاد را به خودش نزدیک کرده و به چشم‌های مرد زل زد. هیچ چیز را نمی‌شد در نگاهش خواند. نه احساس ناراحتی می‌کرد، نه عذاب‌وجدان و نه شرمگینی... بعد از یک ربع دیگر، در اتاق زده شد و شادلین کنار چهارچوب ایستاده و به شایان اشاره کرد، تا به پذیرایی بیاید. زمانی که شایان با اخم‌های درهم تنیده، که نشان از کنجکاوی‌اش داشت، به سمت خواهرش رفته و با ابرو اشاره کرد که "چی شده؟" شادلین شانه‌هایش را بالا انداخته و همانطور که برادرش را به بیرون از اتاق هدایت می‌کرد، خودش پیش دخترش رفته و لبخند ملیحی، به پدر مروارید زد. درست بود اعتیاد داشت، اما در آن لحظه از همیشه هوشیارتر بود، پس بی‌احترامی بود اگر به او اخم کرده و دخترش را پشتش قایم کند. در آن طرفِ درِ اتاق، شایان که سعی می‌کرد لبخند و اخمش را کنترل کند، با قدم های شمرده‌اش خود را به مروارید، که دم در ایستاده بود رساند. گلویش را صاف کرده و گفت_ میری؟ مروارید، همانطور که با بند کوله‌اش بازی می‌کرد با سر حرف شایان را تائید کرد، و کمی بعد با صدای آرامش گفت_ پدرم هم این مدت زیاد زحمت داد بهتون، میبرمش با خودم. هیراد همین پیش پای شما زنگ زد گفت یه جا برای موندنش پیدا کرده. سپس بدون اینکه شایان توضیحی بخواهد، خودسر ادامه داد_ ما فکر می‌کردیم ایران نیست، اون روزم اتفاقی دیدیمش... اگر از قبل میدونستیم حتما یه جایی براش پیدا میکردیم، شرمنده بهتون زحمت داد. شایان، تک‌خنده‌ای کرده و با لبخندی که باقی‌مانده‌ی خنده‌اش بود گفت_ یه جوری میگی انگار چند هفته‌ست پیش من بودن، همین دیشب آوردیشون. مروارید، ابتدا سرش را بالا گرفته و با ظاهری متعجب، به شایان خیره شد... اما کمی بعد، اخم هایش را درهم کشیده و همانطور که سعی می‌کرد گستاخ باشد و مرد روبه‌رویش را بیشتر از این پرو نکند، به چشم‌هایش زل زده و جدی گفت_ لطف میکنید اگر صداش کنید! _بله بله، حتما.
https://eitaa.com/Forgotten_seasons/4211 ارع واقعا دسته ولی اینه کسی که دوس دارق را بخوای فراموش کنی خیلی سخته من خودمم خیلی درک میکنم ولی اینکه مثلا بگیم نمیشه دخترا را درک کرد بحثش جداش ولی به نظر من ولش نکن ☆★☆☆★☆
وای چه قشنگ روز تولدش دیدیش پس حضوری هست ایشالا هر اتفاقی که دوس داری برات رقم بخوره ولی هیچ وقت کسی که دوس داری را ول نکن به هر دلیلی حالا میتونه به خاطر حرف بقیه باشه یا هر چی 🙂 ☆★☆★☆
میگی فور نده... بعد چخبره اینهمه فور؟🗿
چرا من دارم هرروز پارت میدم؟😐😂
واییی شادلین چقد مهربونهههه ☆★☆★☆ خیلییی🥺🥺✨ میبینید تروخدا؟
بابا اه خیلی شایانو ناراحت میکنید بچم گناه داره عه🤦🏼‍♀️ ☆★☆★☆ چی‌شد مگه؟😭😂
عالیییی هستییییی پرقدرتتت ادامه بدههههههه بهترین نویسندههههه✨💓 ☆★☆★☆ قوربونت برم من... مرسی🤍✨
مهشادد گوگولیییییی🥹 ☆★☆★☆ گودوگودو🤏🏼😭✨😂