eitaa logo
Frozentears🩸🥀
200 دنبال‌کننده
57 عکس
13 ویدیو
5 فایل
اشک های یخ زده 🩸🍷 <عضو جمعیت نویسندگان> 📝𝟭𝟮𝟳 "شروع‌ مون 1405/3/8"
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
Frozen tears🩸🥀 Written by Anita🩸 🥀 Part:5🩸🥀 مهلا که از صدای وحشت‌زده برفین ترسیده بود، گفت: برفی، چیزی شده عزیزم؟ هنوز وقت داری، می‌تونی خودتو برسونی کافه، نگران نباش. برفین با بغض گفت: وای مهلا، نمی‌دونی چه اتفاقی افتاده... مهلا که حالا آن انرژی قبل را نداشت، با نگرانی پرسید: چی شده برفی؟ یه چیزی بگو، داری نگرانم می‌کنی. برفین شروع کرد به تعریف کردن ماجرا. هر کلمه‌ای که می‌گفت، صداش بیشتر می‌لرزید. صدای مهلا حالا پر از ترس و وحشت بود: وای خدا... پس اون قاتل... تو رو دید؟ می‌دونه کی هستی؟ می‌دونه کجا کار می‌کنی؟ برفی... اگه برگرده سراغت چی؟ برفین با بغض گفت: نمی‌دونم... واقعاً باید چیکار کنم... ولی... تو کافه دوربین مداربسته بود، مطمئنم همه چی ضبط شده. اونا قاتل رو پیدا می‌کنن، اونا حقیقت رو می‌فهمن. چرا باید الکی منو بگیرن؟ من... کاری نکردم که... مهلا با صدایی که به‌زحمت بیرون می‌اومد گفت: باشه عشقم... تو خودتو ناراحت نکن. ولی... برفی... درها رو قفل کن. همه درها رو. برفین آرام زمزمه کرد: باشه عزیزم... خداحافظ. مهلا قبل از قطع کردن، آروم گفت: مراقب خودت باش... لطفاً. ادامه دارد...
🗿😒