eitaa logo
Frozentears🩸🥀
176 دنبال‌کننده
42 عکس
7 ویدیو
5 فایل
اشک های یخ زده 🩸🍷 <عضو جمعیت نویسندگان> 📝𝟭𝟮𝟳 "شروع‌ مون 1405/3/8"
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
Frozen Tears 🩸🥀 Written by Anita 🩸🥀 Part: 13 🩸🥀 برفین: چشم‌هام دیگه به‌سختی باز می‌موندن. تمام تلاشم رو کرده بودم که حداقل بتونم فریاد بزنم و از کسی کمک بخوام، اما انگار هیچ‌کس صدای من رو نمی‌شنید. نفس کشیدن برام سخت شده بود و سرفه‌های پی‌درپی حتی فرصت فکر کردن هم بهم نمی‌دادن. پلک‌هام سنگین‌تر و سنگین‌تر می‌شدن تا اینکه بالاخره همه‌جا در سیاهی مطلق فرو رفت... چند ساعت گذشته بود. تاریکی شب تمام عمارت رو در خودش فرو برده بود که ناگهان دروازه با صدای بلندی باز شد و ماشین آرین وارد حیاط شد. نگهبان‌ها بلافاصله دروازه رو بستن. چند مرد های کله گنده از ماشین پیاده شدن و یکی از اون‌ها در سمت آرین رو باز کرد. آرین با چهره‌ای سرد و قدم‌هایی آروم از ماشین پیاده شد و به سمت انباری حرکت کرد. هیچ‌کس جرئت نداشت سرش رو بالا بگیره. همه با گوشه‌ی چشم رفتنش رو دنبال می‌کردن و منتظر اتفاقی بودن که شاید به قیمت جون دختر بی‌گناهی تموم می‌شد. آرین مقابل در انباری ایستاد و آن رو باز کرد. سایه‌ی بلندش روی زمین افتاد. سکوت سنگینی فضای انباری رو پر کرده بود. دستش رو به سمت کلید برق برد و چراغ رو روشن کرد. اما با دیدن صحنه‌ی مقابلش برای لحظه‌ای خشکش زد! صندلی برفین درست وسط انباری افتاده بود و خودش بی‌هوش روی زمین قرار داشت. این چیزی نبود که آرین می‌خواست! اون برفین رو زنده می‌خواست. قرار نبود این دختر با مرگی بی‌صدا و دور از چشمش از بین بره. قرار بود پایان کارش به دست خودش رقم بخوره! فریاد ناگهانی آرین سکوت مرگبار عمارت رو شکست. همه با وحشت به سمت انباری دویدن. رادمهر با نگرانی خودش رو به آرین رسوند و با صدایی لرزون پرسید: ـ چی... چی شده، آقا؟ آرین با عصبانیت برگشت، یقه‌ی رادمهر رو محکم توی مشت گرفت و فریاد زد: ـ مگه نگفتم زنده می‌خوامش؟! مگه نگفتم اگه کوچک‌ترین خراشی روش بیفته، همتون رو همین‌جا خاک می‌کنم؟! پس چرا این دختر بی‌هوش افتاده اینجا؟! د یالا، حرف بزن رادمهر! رادمهر که از شدت ترس به لکنت افتاده بود، با عجله جواب داد: ـ آقا، به قرآن وقتی آوردیمش اینجا سالم بود! اصلاً بی‌هوش نبود! من حتی به نگهبان‌ها هم گفته بودم براش غذا ببرن... ادامه دارد...