دلتنگیها و اشکهای من سروته ندارند .
فقط حساند . حسی که نمیدانم برای که
و چه است . پس نمیدانمم درمانش هم
چیست یا کیست:) نه امیدی به در آغوش
کشیدن و شانه هست و نه به رفع شدنش !
نوعی از خوشحالی هست که مختص
به زمانهاییست که مامان یا آقاجون
از من چیزهای کوچکی میخواهند که
براشون مشکلآفرین شده و راه حلش
رو من بلدم . مثلاً ارسال کردن پیامهای
مناسبتی ، دانلود صوت یک قاری مصری
عوض کردن زنگ تلفنشون یا بکگراند و ..
درست بعد از برق خوشحالی توی چشم
های مامان یا آقاجون ، قلب کوچک من
هم وصف ناپذیری رو تجربه میکنه:))
گاهی هم فراتر از حد معمول با خودم
فکر میکنم در نوشتن چه رازی است که
سالها و یا حتیٰ قرنها بعد ، آدمیزاد
لحظاتی را زندگی میکند که نویسنده
لحظهلحظهاش را زیسته و آنها را به
واژگانی تبدیل کرده و بعدها دیگرانی
چون ما با آنها همدردی کردهاند: ))
ء فقط نه من به هوای تو اشک میریزم ، تمام
مردمند که چشمشان به نگاه پر ملاحت توست:)