تا وقتی عشق هست نمیتونی برای نبودنش زمانی تعیین کنی اما به محض تموم شدن انگار کسی هر لحظه دستش رو فشار میده رو گلوت ! ..
گلشیری تو یکی از داستانهاش میگه : کلوخهی غم را باید با آب دهان خیس کرد و با زبان هی چرخاند و چرخاند و بعد فرو داد ؛ گفتن ندارد که . غروب وقتی چشمام رو باز کردم و دیدم دلم هنوز توش غمه ، شبیه هوشنگ گلشیری زیر لب گفتم : گفتن نداره که ؛ اما بعد یادم اومد همهی متون روان درمانی به انسان توصیه میکنن که حرف بزنه . میگن بگو تا شفا پیدا کنی . میخوام بگم من تنها جایی که گفتم و شفا پیدا کردم ، حرم بود . به نظرم تنها جایی که گفتن داره ، تو حرمه . من حرم میخوام ، من گفتن میخوام: )
خواستم بگم ممنون که آخر پیامت برام ستاره میگذاری ، آخه اگر قلب میگذاشتی وابستهات میشدم:)))
دیشب وقتی از دلتنگی گالریم رو زیرورو کردم
دلم خواست تو بعضی عکسها خونه کنم . من
مطمئنم که اون عکسها هم دلشون میخواست
تا ابد من رو تو دل خودشون جا بدن و بیشترین
عکسی که من رو صدا زد ، عکسهای حرم بود:))
دیروز و امروز از روزهای ابنفرز و ابنفرفره بودن تو مهدا بود . بهم گفتن : از آدمهای خیلی آماده تو هرکاری و هرچیزی هستی . از صبح که این رو شنیدم و حالا که تو راه برگشت به خونهام دارم فکر میکنم خیلی آماده بودن ، از من یک حلمای تمام نشدنی و همیشه پذیرنده ساخته:))
گاهی به اون لحظهای فکر میکنم که تو مهمونی رو کاناپه نشستیم ، من باهاش شوخی میکنم و درحالیکه دارم میخندم ؛ دستش رو میندازه دور شونهام و من رو میکشه سمت خودش:))))))