امشب هم با خودم فکر کردم تو این دوران عدهای یک شبه به آرمانی رسیدند که هیچوقت نه شعارش رو داده بودن و نه به فکرشون میرسید ! و روزگار شد مصداقِ شعرِ یک جمع نکوشیده رسیدند به مقصد / یک قوم دویدند و به مقصد نرسیدند ..
ما نیازمند حرم هستیم . نیازمند آغوش امام ! با قدمهای آهستهای که در صحن برمیداریم با نفسهای عمیقی که میکشیم ؛ میگوییم غریبیم ، شاید هم میگوییم بیکسیم . شبیه به گلدانهای پژمردهای میآییم که مدتهاست کسی زحمت نداده از آن مراقبت کند و بوی آخرین گلی را میدهیم که امام در گلدانِ قلب ما کاشت . ما مدام در چاه میافتیم و امام ما را از چاه درمیآورد . من فکر میکنم این شگفتانگیز است که کسی ، درحالی که اندوه محاصرهاش کرده و اشک از چشمهایش سرریز میشود به حرم برود یا بهتر است بگویم راهش به حرم منتهی شود یا درواقع منظورم آن است که لباس بپوشد و چند دقیقه بعد در آغوش امام باشد:))))
این مبارزههای کوچک ، این حالِ اجتماعیِ درستی که این روزها دارم تجربه میکنم ؛ اگر روزی همهاش تمام شود و از ما بخواهند به زیست گذشته برگردیم ، بدعاتم میکند . من دلم میخواهد زندگی جایی از همین روز و شب ها تمامشود:)
اون روزهایی که دربارهی خواص سنگها و انگشترها میخوندم ، یکجا نوشته بود : امیرالمؤمنین وقت رزم و پیکار انگشتر حدید دست میکردن ؛ برای غلبه بر سختیهای جنگ ، نیرومندی ، برای قدرت و جدیت . میگن این انگشتر اگر بیموقع روی انگشت بشینه قلب رو آهنی میکنه . امروز زیر بارون تو حرم آرزو کردم کاش یک انگشتر حدید با حکاکی فاطمهالزهرا بودم تو دست جوان پای لانچر اما حلما نبودم: ))
یک روزهایی فکر میکردم اینکه بخوای گریه کنی و نتونی بدترین اتفاقه ، اما این روزها دیدم و فهمیدم اینکه بخوای و حتیٰ بتونی گریه کنی اما بدونی گریه چیزی رو برنمیگردونه خیلی بدتره: )