"قَلَمدُخت"
همه گفتند نرو. گفتند میروی و حالت بدتر میشود. گفتند راه دور است، اذیت میشوی. اما هرچه کردم نتوانستم شب حضرت قاسم را کنار بنشینم و برای پسر امام حسن گریه نکنم.
سال پیش، همین روزها بود که به پدرم از یک آرزو گفتم. از رویای تجربهی آداب و رسوم عزاداری شهرهای مختلف ایران در محرم.
اولینش را هم به نام یزد انداختم تا راه هموار شود. پیشنهاد دادم که محرم امسال برای مراسم نخلگردانی بیاییم یزد. درست است که حالا جسم او کنارم نیست تا با کالبد دنیویمان باهم همراه شویم... ولی او دست من را گرفت و پایم را به این هیئت نظر کرده باز کرد.
حقیقتا جمعیتی که آمده بود را اگر در تهران میدیدم ابداً تعجبی نداشت. اما آن جمعیت در شهر کوچکی مثل میبد، دقیقا یک معجزه بود. یک نگاه مقدس دست جمعی.
انگار هنوز هم دلم میان دالانهای کوچک حسینیه بیتالعباس گیر کرده. میان آن معماری خوش سلیقهاش. بین عزادارهای یزدی... خدا به نفس آقای رمضانی برکت بدهد که اینطور کربلا به پا میکند.
#مشاهدات
کربلایی حسین طاهری،کربلایی حسین ایزدخواه1_18688286123.mp3
زمان:
حجم:
4.3M
موقع به خاک سپردن محمدحسین، یدفعه روضهخون شروع کرد به خوندن روضه حضرت علیاکبر...
+فقط برای محمدحسین. چون این مداحی رو خیلی دوست داشت.
"قَلَمدُخت"
جانممم حاج محمود🔥😎 یه سال حاجمحمود به خاطر عمل گوش، محرم مراسم برگزار نکردن. اون موقعها من هنوز
زینب... آخ زینب کاش زبون به دهن میگرفتی... تاسوعا اومد و تو، به اندازه یه شهر با رأیة العباس فاصله داری...
هر روز عین معتادا رفتم تو سایت پخش زنده و هر دفعه دست از پا دراز تر برگشتم. مگه میشه پشت گوشی آخه...؟ انگار روح من توی امامزاده علیاکبر گیر کرده
اگر هنوز میتونی توی روضه فقط برای مصائب اهل بیت بسوزی و گریه کنی قدرش رو بدون! خالص بودن عزاداری خیلی سخته...
"قَلَمدُخت"
گلزار شهدای قم | ۴:۴۵ صبح روز عاشورا
به عادت سحرهای این روزها، نشسته بودیم بالای مزار شهیدهایمان. ساعت ۴ و نیم صبح که تازه آفتاب آمده بود لب بوم و «مکن ای صبح طلوعهای دیشب» غمزده خورشید را نظارهگر بودند، صدای دسته و سینهزنی پیچید توی سرمان. صدا بیشتر و بیشتر میشد و من حتی فکرش را هم نمیکردم که آن وقت صبح این جمعیت را یکجا ببینم!
مامان گفت بلند شویم برویم توی دسته؛ برکت اول صبحمان میشود. من اما گفتم لازم نیست! دسته خودش دارد میآید سمت ما!
و همزمان توی دلم گفتم محمدحسین، عجب تو خوش روزی هستی پسر جان. نکند دلت برای علم چرخاندنِ عاشورا تنگ شده که این وقت صبح هیئت میآوری بالای سر خودت...
وقتی علم دارهایشان جلودار شدند و جمعیتِ کفنپوشِ پابرهنه رسیدند بالای سر مزارها، فقط یک ذکر داشتند. البته صبح عاشورا همان یکی هم کافی بود برای به آتش کشیدن جگرهایمان. آنها با ذکرشان از عمق وجود، پسر فاطمه را بدرقه میکردند: فیامانالله! ابیعبدالله...💔
فیامانالله...mp3
زمان:
حجم:
1.3M
-وَصَوتِهمْمَحزونْ-
خیلی غم داشت صداشون...
فیامانالله آقاجون...
فیامانالله💔
اینو برام فرستاده میگه:
زینب دوتا از آدمهای مورد علاقت باهمم (:
من واقعا مردم برای اون بدو بدوی بامزه حاجمحمود. مخصوصا اونجا که دفترچه و عینکو انداخت و زانو زد جلوی آقا...