پیرمردِ راوی، رزق امشبمان شد. میان حسینیهای حوالیِ پادگان دوکوهه. او گفت و من احساس کردم در لحظهای تک به تک لحظات گردان تخریب را میبینم، میفهمم... پیرمرد میگفت و مثل ابر بهار گریه میکرد. واقعی بود. واقعی تر از همهی حرفهای گریه در بیارِ دنیا... اصلا حرف از جا ماندن که میشد گریههایش بلندتر و کودکانهتر میشد... باید فهمید که حسرت جاماندن چطور جان آدم را ذره ذره میگیرد...
#قدمگاه
#گردانتخریب
"قَلَمدُخت"
پیرمردِ راوی، رزق امشبمان شد. میان حسینیهای حوالیِ پادگان دوکوهه. او گفت و من احساس کردم در لحظ
عکس از خود راویِ گردان تخریبهها...
برای همین امشب. وقتی روضه خوند و میکروفونو داد به مداح یه دفعه برگشت سرشو گذاشت به دیوارو شروع کرد به هایهای گریه کردن.
"قَلَمدُخت"
و بشنوید از دخترانی که در
قطار هم الله اکبر گفتند😂
دیشب آنتن پرید نتونستم
ویدئو رو بفرستم🎀
پ.ن: البته باید بگم که بحثهای
زیادی در رابطه با این موضوع بین
بچهها اتفاق افتاد. از حق الناس
گرفته تا بحثِ جدی چرایی اللهاکبر
گفتن توی شب ۲۲ بهمن🙃
"قَلَمدُخت"
و بلههه
با اون همه وسیله و کولههای سنگین، خسته و کوفته، مستقیم از راه آهن اومدیم راهپیمایی.
پس ایرانی! بهونه نیار و همین الان پاشو خودتو برسون به این دریا💙
"قَلَمدُخت"
موتورِ سوخته؟
امروز این موتور سوخته توی راهپیمایی خیلی ذهنمو درگیر کرد. حقیقتا حرف زیاده برای گفتن... از صاحب این موتور گرفته تا داستانای کف خیابون. ولی بیایین یاد کنیم از اونایی که الان جسمشون پیش ما نیست ولی اگر بود قطعا راهپیمایی امروز رو از دست نمیدادن (:
+به یاد شهدا، فاتحه و صلوات🌱
"قَلَمدُخت"
راهیان نور و بچههای فرهنگیان✌🏻🇮🇷
البته امسال قسمت نبود من با دانشگاه خودمون برم و جای خالی خودم رو توی این ویدئو عمیقا احساس میکنم🥲😂
#نحنُفائزون