eitaa logo
قصه های کودکانه
35.4هزار دنبال‌کننده
2.5هزار عکس
918 ویدیو
335 فایل
قصه های زیبا،تربیتی و آموزنده کودکانه 🌻مطالب کانال را با ذکر آدرس کانال ارسال نمایید 🌻ارتباط باما: @admin1000 🌸 کانال تربیتی کودکانه 👇 @ghesehaye_koodakaneh کتاب اختصاصی کودکانه👇 https://eitaa.com/ketabeh_man تبلیغات👇 #فعلاً_نداریم
مشاهده در ایتا
دانلود
ببخش تا بخشیده بشی_صدای اصلی_463035-mc.mp3
8.9M
🌼ببخش تا بخشیده بشی 🌸خانم نشیبای عزیز ، همراه دو گل دختر نازنین، «زینب» و «ترنم»، درباره ی این که «چرا اسلام دین مهربانی هاست؟» به ما اطلاعات خوبی میدن. 🌸کودکان با شنیدن این برنامه می آموزن که دیگران رو ببخشن و از خطاهاشون چشم پوشی کنن. 🌼در این باره به بخشی از آیه ی ۱۰۹ سوره ی مبارکه ی «بقره» اشاره میکنن خداوند در این آیات میفرماید: «فَاعْفُوا وَاصْفَحُوا حَتَّىٰ يَأْتِيَ اللَّهُ بِأَمْرِه. پس اگر ستمی از آنها به شما رسید درگذرید و مدارا کنید تا هنگامی که فرمان خدا برسد.» ‌‌🌼🍃🌸🍂🌼🍃🌸 🌼اولین کانال تخصصی قصه های تربیتی کودکانه http://eitaa.com/joinchat/3920166922C29a779ebe4 🌼🌼🍃🌸🌸 👈 کانال تربیت کودکانه 👈کتاب اختصاصی کودکانه
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
بچه آهو_صدای اصلی_223788-mc.mp3
11.83M
🌃 قصه شب 🌃 🦌بچه آهو 🌼بوی علف و سبزه تمام کوهستان را فرا گرفته بود. بچه آهوهای زیادی در حال بازی کردن بودند، در بین آنها بچه آهویی بود که جرأت دور شدن از مادرش را نداشت. اسم او «چشم عسلی» بود. مادر چشم عسلی از این موضوع بسیار ناراحت بود و سعی می کرد تا راهی... 🍃 این داستان با زبانی ساده و روان به کودکان می آموزد که داشتن حس اعتماد به نفس و اتکا به خود در زندگی بسیار مهم است و والدین میتوانند این فضای مثبت را برای کودکانشان ایجاد کنند. 🌸🍂🍃🌸 کانال تربیتی کودکانه @Ghesehaye_koodakaneh 🍃 اولین کانال قصه های تربیتی کودکانه در پیام رسان ایتا 👇 https://eitaa.com/joinchat/3920166922C29a779ebe4
امروز بين هزاران ديروز و ميليون ها فردا، فقط يک امروز وجود دارد. امروز را از دست نده! Today is the only one, between thousands of yesterdays and tomorrows , Don’t fail to saize it ! ‌‌🌼🍃🌸🍂🌼🍃🌸 🌼اولین کانال تخصصی قصه های تربیتی کودکانه http://eitaa.com/joinchat/3920166922C29a779ebe4 🌼🌼🍃🌸🌸 👈 کانال تربیت کودکانه 👈کتاب اختصاصی کودکانه
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🌸🍂🍃🌸 کانال تربیتی کودکانه @Ghesehaye_koodakaneh 🍃کانال قصه های کودکانه جهت دعوت و عضویت👇 https://eitaa.com/joinchat/3920166922C29a779ebe4
نقاشی‌ مهشید تمام شد. دفتر را به مادر نشان داد:«مامانی خوب کشیدم؟» مادر به نقاشی نگاه کرد:«خیلی عالی شده آفرین» مهشید تعریف کرد:«این عروسک قرمزه، همون عروسکی که اون روز دیدیم خیلی دوسش دارم» مادر بر سر مهشید دست کشید و گفت:«بله یادمه که چقدر ازش خوشت اومده بود، حالا بیا اینجا بشین تا یه چیزی نشونت بدم» مادر صفحه‌ی گوشی را باز کرد. پیراهن صورتی را به مهشید نشان داد. مهشید به عکس نگاه کرد:«کاش می‌شد بریم بازار» مادر لبخندی زد:«فعلا که نمیشه دخترم خرید مجازی مطمئن‌تره بخاطر خودمون باید رعایت کنیم» مهشید کمی فکر کرد و گفت:«رنگای دیگه هم داره؟» مادر تصویر دیگری را نشانش داد:«اینم رنگ‌های دیگه» مهشید پیراهن آبی با گل‌های صورتی را انتخاب کرد. مادر پیشانی مهشید را بوسید:«خیلی قشنگه دخترم پس همین رو سفارش می‌دم» مهشید به طرف دفترش رفت و گفت:«ممنون مامانی» تلفن زنگ خورد. مادر گوشی را برداشت. خاله هانیه بود. مادر تلفنش که تمام شد اشکش را پاک کرد. مهشید به مادر نگاه کرد:«چی شده مامانی؟ چرا گریه می‌کنی؟» مادر لبخند زد:«چیزی نشده عزیزم. خاله هانیه از یه خانواده که نیازمند هستن برام گفت ناراحت شدم» مهشید با چشمان گرد پرسید:«نیازمند یعنی چی؟» مادر توضیح داد:«یعنی توانایی خرید چیزهایی که نیاز دارن رو ندارن و ما باید بهشون کمک کنیم» مهشید دست روی چانه گذاشت گفت:«شما میخواید بهشون کمک کنید؟» مادر دستان کوچک مهشید را گرفت و گفت:«بله دخترم تصمیم گرفتم جای یه مانتو دوتا مانتو سفارش بدم یکیش رو هم بدم به این خانم نیازمند» مهشید از جا پرید:«این خانم دختر هم داره؟» مادر جواب داد:«بله دوتا دختر داره یکی از دخترا همسن تو ویکی کوچک‌تره» مهشید به اتاق رفت. خیلی زود برگشت. مشتش را باز کرد و جلوی مادر گرفت:«مامانی این پولای توجیبی این هفته و هفته‌ی پیش منه می‌خواستم باهاش عروسک بخرم اما پشیمون شدم» به پول‌ها نگاه کرد و ادامه داد:«میشه از اون پیراهن دوتا سفارش بدین؟ یکی مال من یکی مال اون دختر که گفتین؟» مادر مهشید را بغل کرد و گفت:«افرین دختر مهربونم» صدای در که آمد مهشید بالا و پایین پرید:«اخ جون بابایی اومد» عروسک قرمز توی دستان بابا بود. 🌸🍂🍃🌸 کانال تربیتی کودکانه @Ghesehaye_koodakaneh لینک کانال جهت ارسال،دعوت و عضویت👇 https://eitaa.com/joinchat/3920166922C29a779ebe4
روسری مبینا_صدای اصلی_229286-mc.mp3
12.05M
🌼 روسری مبینا 🌸🍂🌼🍃🌸 کانال تربیتی کودکانه @Ghesehaye_koodakaneh 🍃کانال قصه های کودکانه جهت دعوت و عضویت👇 https://eitaa.com/joinchat/3920166922C29a779ebe4
💫 امام رضا علیه‌السلام: هرکس می خواهد در همه زمستان از سرما خوردگی در امان بماند، هر روز، سه لقمه عسل بخورد. 📚 منبع : طب الإمام الرضا (ع) ، ص ۳۷ . بحارالانوار، ج۶۲، ص ۳۲۴ . دانشنامه احادیث پزشکی ج۲، ص:۴۰۴ 🌸🍂🍃🌸 کانال تربیتی کودکانه @Ghesehaye_koodakaneh لینک کانال جهت ارسال،دعوت و عضویت👇 https://eitaa.com/joinchat/3920166922C29a779ebe4
چی مال کیه؟ مهسا صبحانه اش را خورد. کنار پدر نشست. پدر دستی سر او کشید و گفت:«مسواک زدی دخترم؟» مهسا بلند شد و گفت:« نه یادم رفت! الان می‌زنم» به سمت روشویی رفت. توی جا مسواکی چندتا مسواک بود. کمی فکر کرد. مسواک آبی بزرگ بود. مهسا رنگ آبی را خیلی دوست داشت. مسواک آبی را برداشت، خواست دندانش را با آن مسواک بزند. مسواک قرمز را که گل زیبایی رویش بود دید. مسواک آبی را سر جایش گذاشت. مسواک قرمز را برداشت؛ مسواک قرمز هم کمی بزرگ بود، اما مهسا گل زیبایش را دوست داشت. می‌خواست با آن مسواک بزند، که چشمش به مسواک زرد افتاد. مسواک زرد شبیه یک زرافه بود. مهسا مسواک قرمز را سر جایش گذاشت. میخواست با مسواک زرافه ای مسواک بزند که صدای عرفان را از پشت در روشویی شنید:«مهسا لطفا مسواک من را بده می‌خواهم مسواک بزنم» مهسا نگاهی به مسواک ها کرد. مسواک صورتی رنگِ توی جامسواکی را برداشت، در را باز کرد. مسواک صورتی را به طرف عرفان گرفت. عرفان با چشمان گرد پرسید:«چرا مسواک خودت را به من میدهی؟ مسواک من زرد است!» مهسا نگاهی به مسواک هایی که توی دستش بود کرد. مسواک زرافه ای را عقب برد:«میشه من با این مسواک بزنم؟ امروز تو با مسواک صورتی من مسواک بزن!» عرفان خندید:« معلوم است که نمی‌شود! مسواک یک وسیله شخصی است، نباید به کسی داد!» مهسا لبهایش را جمع کرد، چشمانش پر از اشک شد. پدر که حرف‌های بچه‌ها را شنیده بود آمد به مهسا گفت:« ما هر سه ماه یکبار باید مسواک مان را عوض کنیم. دفعه ی بعد یک مسواک زرافه ای برایت می خرم» مهسا خندید.مسواک عرفان را داد و با مسواک صورتی دندانش را مسواک زد. سراغ جاحوله ای رفت. نگاهی به حوله ها کرد. حوله ی صورتی اش را برداشت و با خودش گفت:« این حوله ی من است، مامان گفته حوله یک وسیله شخصی است» دست و صورتش را که خشک کرد، مشغول تماشای تلویزیون شد. پدر برای مهسا و عرفان آب پرتقال آورد. مهسا لیوان آب پرتقال را برداشت، اما موقع نشستن روی مبل مقداری از آب پرتقال روی لباسش ریخت. چشمانش پر از اشک شد و گفت:«مادر کی می رسد؟ من مادرم را می خواهم!» عرفان لبخندی زد و گفت:« این که گریه ندارد بیا برویم لباست را عوض کنیم» پدر دست مهسا را گرفت و رو به عرفان گفت:« نه پسرم خودم این کار را می کنم من و مادرم فقط اجازه داریم لباس های شما را عوض کنیم آن هم توی اتاق» عرفان دستش را روی چانه اش گذاشت، انگار چیزی یادش آمده باشد. سر جایش نشست و گفت:« بله، بله بدن ما هم شخصی است» پدر و مهسا به اتاق رفتند. لباس مهسا را عوض کردند. وقتی از اتاق بیرون آمدند صدای زنگ را شنیدند، مهسا دوید:«آخ جان مادرم آمد» عرفان در را باز کرد. مادر سبد خرید را روی میز گذاشت. مهسا توی بغل مادر گفت:« مادر برایم چیزی خریدی؟» مادر مهسا را بوسید، یک شانه ی صورتی از توی کیفش بیرون آورد و گفت:«بله دخترم، برایت یک شانه ی زیبا خریدم» مهسا شانه را گرفت و گفت:«خیلی ممنونم مادر، اما من از وقتی شانه ام شکست از شانه ی شما استفاده می کنم!» عرفان جلو آمد و گفت:« شانه هم یک وسیله شخصی است» مهسا لپهایش را پر باد کرد و گفت:« من امروز همه وسایل شخصی را یاد گرفتم» 🌸🍂🍃🌸 کانال تربیتی کودکانه @Ghesehaye_koodakaneh لینک کانال جهت ارسال،دعوت و عضویت👇 https://eitaa.com/joinchat/3920166922C29a779ebe4
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا