حدود ۶ سال پیش بود
دی ۹۸
سردار شهید شده بود.
سقوط هواپیمای ایران_اوکراین جان عزیزانمان را گرفته بود.
اما ما به جای همدردی، مثل بچه ها افتاده بودیم به جان هم.
همه یک غم داشتیم، غم وطن
اما انگار داشتیم غممان را سر هم خالی میکردیم و همدیگر را متهم.
تا اینکه
پدرانه دست کشیدند روی سر همهمان.
بیادمان آوردند همه هم وطنیم
بچههای یک خاکیم و خواهر و برادریم.
یکی مثل پدر گفت "آرام باشید"
آرام شدیم
دیگری گفت بس کنید تقصیر کسی نیست، و پدرانه همهچیز را گردن گرفت.
حالا دوباره افتادهایم به جان هم
تکه پرانی میکنیم
جگر هم را میسوزانیم
فکر میکنیم دشمن همدیگریم.
یادمان رفته دشمن مشترکی داریم که این دو عزیز و عزیزهای دیگر را از ما گرفت و حالا قصد کرده ما را هم از هم بگیرد.
یادمان رفته ...
✍سیده فائزه موسوی
#باوطن
@Gozar1404
۱
قفسم را می گذاری در بهشت*، تا بوی عطر مبهم دوردستی مستم کند؛ تا تنم را به دیواره ها بکوبم؛ تا تن کبودم درد بگیرد و درد، نردبانی است که آن سویش تو ایستاده ای برای در آغوش کشیدنم؛ اما من آدم متوسطی هستم و بیش از آن چه باید، خودم را درگیر نمی کنم؛ با هیچ چیز. در بهشت هم حسرتم را فقط آه می کشم. تن نمی کوبم به دیواره ها که درد، مرا به تو برساند.
*حضرت محمد: ای مردم همانا درهای بهشت در اين ماه باز است.
نویسنده: فاطمه شهیدی
کتاب خدا خانه دارد
#رمضانِعزیز
@Gozar1404
۲
قفسم را می گذاری در بهشت تا تاب خوردن برگ ها، تا سایه های بی نقص درختان انبوه، دیوانه ام کند؛ تا دست از لای میله ها بیرون کنم؛ تا دستم لای میله ها زخم شود و زخم، دالانی است که در پایانش تو ایستاده ای برای در آغوش کشیدنم؛ اما من آدم متوسطی هستم و خود را درگیر نمی کنم؛ با هیچ چیز. در بهشت هم هوسم را فقط نگاه می کنم و دستم را زخمی هیچ آرزویی نمی کنم.
نویسنده: فاطمه شهیدی
کتاب خدا خانه دارد
#رمضانِعزیز
@Gozar1404
گمشدهام بودی و همه جا دنبالت میگشتم، هرجا میرسیدم سراغت را میگرفتم
نبودی،
سخت بود، زندگی با گمشده سخت بود
نفس میکشیدم نبودی
جاای نفس هایم درد میکرد
میخندیدم، نبودی
جای خندههایم درد میکرد
راه میرفتم نبودی
جای قدمهایم درد میکرد
تا اینکه دیدمت
دویدم، سخت دویدم
بین راه هی زمین خوردم هی بلند شدم هی دویدم
رسیدم
ولی سراب بود
فقط شمایلی از تو بود
آدم مهربانی بود که گاهی هم مهربانی یادش میرفت.
تو که اما چیزی یادت نمیرفت، جز بی مرامیهای من!
دلزده بودم اما هنوز امیدوار به پیدا کردنت
همهی وجودم چشم شده بود برای جستنت
هی گشتم هی گشتم
تا که دیدمت
اشک شوق بود که میریختم
نزدیک شدم
رسیدم
چه رسیدنی که عین نرسیدن بود
تو نبودی!
آدمی بود مشغول بخشیدن گندمهایش که گاهی از بخشیدن خسته میشد
اما تو هرگز خسته نمیشدی از بخشیدن به من
نفس نفس میزدم
خسته بودم
از دویدن و نرسیدن
اما نبریده بودم
دوباره آرام آرام به راه افتادم
در پیِ گمشده ام
راه زیادی نرفته بودم که در دور دست، چشمم به یک سایه افتاد
یقین کردم تویی
دوباره گریهی ذوق و دویدن و رسیدن...
نه! تو نبودی باز هم.
آدمی بود ایستاده و قوی، که گاه زانو میزد و به جایی نگاه میکرد و اشک میریخت و چیزی میگفت
رد نگاهش را گرفتم به آسمان رسیدم
من هم رو به آسمان گریه کردم
اشک، این تنها سلاح من، شروع به جوشش کرد
چشمهایم را تار کرد. در بین تاری چشمانم تو را دیدم.
همه جا بودی
روی زمین توی آسمان کنار درختان
کنار پیرمرد نشسته در سایه
در دست های چروکیدهی مادرم
حینِ نگاههای مهربانانهی برادرم
میان گلهای جلویِ درِ همسایه
در ابرِ خوابیده در آسمان
و مهمتر از همه در قلبم!
من تو را پیدا کردم!
✍️سیده فائزه
@Gozar1404