وقتی توی هوای گرفته، آلوده و غمگین تهران یکی رو میبینم که با لهجه جنوبی یا اصفهانی یا مشهدی یا یزدی یا شمالی یا هر لهجهای حرف میزنه به زندگی امید پیدا میکنم.
متنِسبز!
وقتی توی هوای گرفته، آلوده و غمگین تهران یکی رو میبینم که با لهجه جنوبی یا اصفهانی یا مشهدی یا یزدی
چقدر لهجهها قشنگن واقعا:)
کاش یه دختر جنوبی بودم
یا وااقعا ترک بودم
نه مثل الانم
من ترک پلاستیکی هستم.
آسمان خاکستری
باران میبارید. ماشینها بهکندی حرکت میکردند و ردی از دود به جای میگذاشتند. پسر جوانی در بین عابران میدوید. کتش را روی دسته گل نرگسش انداخته بود و بهخود میلرزید. موهای مجعد قهوهایاش خیس شده بود. اخمهایش در هم بود و چشمانش اندوهگین. ماشینها پشت چراغ قرمز بودند. دختری با لباس بافت کرمی و جزوه به دست از جلوی ماشینها میگذشت. پوست سبزه و لطیف دختر تحمل آنهمه سرما را نداشت و قرمز شده بود. چشمانش آنقدر معصوم بود که دل سنگ را هم آب میکرد. در آن یخبندان، بازوان نحیفش میلرزید. غم سنگینی در چهرهاش مشخص بود.
چند تار موی سفید بین موهای پسر جوان پیدا میشد. تهریش نامرتبش، قدمهای نامنظمش، چشمان بیقرار و لرزش دستانش نشان میداد که درونش چه آشوبی است.
ناگهان چشمان پسر چیزی دید که دیگر تکان نخورد. بیقراری چشمانش و لرزش دستانش تمام شد. گونههای رنگپریده و سفیدش، سرخ شد. لبخندی زد و دستهگلش را مرتب کرد. کتش را پوشید؛ نرگسها را بویید و با قدمهایی منظم به سمت آن دو چشم مهربان رفت.
دختر جوان کنار چهارراه، منتظر تاکسی ایستاده بود. لرزش بازوانش از دور هم معلوم بود.
پسر، کتش را درآورد و روی شانههای لرزان دختر انداخت. دختر برگشت و نمیدانم، در چشمان پسر چه دید و از لبانش چه شنید؛ که برق شادی در چشمانش مهمان شد.
پسر دستهگل نرگس را به دختر جوان داد، و کنارش ایستاد. تاکسی زردی برایشان نگهداشت. پیرمرد راننده، وقتی آن لیلی و مجنون را دید، صدای ضبط را زیاد کرد و گرمای صدای شجریان، آن سرمای وحشتناک را قابل تحمل کرد.
*برگههای دفتر مجنون
_اِلآی وصالی
#متن_سبز
متنِسبز!
*حالِ خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی بد
چرا منی که قبلا با همه حرف میزدم و راحت میگفتم 'حالم بده' دیگه نمیتونم بگم؟
من همون شخصیت برونگرا و پرانرژی خودم رو میخوام
از اینی که الان هستم حالم بهم میخوره
متنِسبز!
من همون شخصیت برونگرا و پرانرژی خودم رو میخوام از اینی که الان هستم حالم بهم میخوره
نمیدونم؛ شاید یهو دیوونه شدم و رفتم وسط کوچه جیغ زدم
متنِسبز!
نمیدونم؛ شاید یهو دیوونه شدم و رفتم وسط کوچه جیغ زدم
مگه چقدر میتونم تحمل کنم و خفه شم؟
چقدر بخندم؟
چقدر بریزم توی خودم؟
الان یه بادکنکم که پره پره
هر لحظه ممکنه بترکم
احساس ناکافی بودن و بدرد نخور بودن و اضافه بودن و مزاحم بودن و اعصاب خرد کن بودن و بیرحم بودن دارم