eitaa logo
سبزنوشته‍┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
687 دنبال‌کننده
1.8هزار عکس
443 ویدیو
3 فایل
﷽ «و گاهی بهتر است حرف ها به زبان قلم درآیند...»🪴 ࣬ صندوق پستی‌مون: @Green_Text_Chatroom کانال تقدیمی ها: @Green_Text2 ‌‌─ ⋅⋅ ─ ⋅⋅ ─ ⋅ ⊹ ⋅ ─ ⋅⋅ ─ ⋅⋅ ─ •هرگونه کپی مطالب ممنوع و حرام می‌باشد!
مشاهده در ایتا
دانلود
اگه رویایی داری باید ازش محافظت کنی، مردم نمی تونن خیلی کارها رو بکنن، دوست دارن تو هم نتونی. اگه یه چیزی رو می خوای باید به دستش بیاری، مکث نکن ! 🍈 | @Green_Text
سبزنوشته‍┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
اگه رویایی داری باید ازش محافظت کنی، مردم نمی تونن خیلی کارها رو بکنن، دوست دارن تو هم نتونی. اگه یه
اگه رویایی داری به دستش بیار چون یه زمانی برای به دست اوردنشون سخته و اون موقع حسرت الانو میخوری که چرا یه کاری که قبلاً برات راحت بود و می‌تونستی انجامش بدی الان برات سخته و تقریبا غیر قابل بدست آوردن و دیگه نمیتونی بهش برسی. 🍈 | @Green_Text
- 𝓣𝓲𝓽𝓵𝓮: Green hope / امید سبز - 𝓝𝓾𝓶𝓫𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓹𝓪𝓻𝓽: 61 ☕️ | @Green_Text
سبزنوشته‍┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
- 𝓣𝓲𝓽𝓵𝓮: Green hope / امید سبز - 𝓝𝓾𝓶𝓫𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓹𝓪𝓻𝓽: 61 #Green_hope ☕️ #Sakura | @Green_Text
"امید سبز" (قسمت شصت و یکم) به درخت تکیه داده بودم و کلبه رو از دور نگاه می کردم. زخمی که توی نبرد برداشته بودم اندکی اذیتم می کرد، و باید پانسمانش رو عوض می کردم. ولی مهمتر ازون، یوکا و یوکو بودن که درکلبه بودن و من نباید تا وقتی یوکا میومد بیرون، بعدازظهر بود که دیدم یوکا از کلبه زد بیرون. با یوکو یچیزایی گفتن که ازون فاصله نشنیدم، اما مهم نبود. یوکا راه شهر رو پیش گرفت. وقتی دیدم می تونه راه بره، خیالم راحت شد که حالش خوبه. البته برادرکوچکتر من یه شوالیه بزرگ شده بود، باید هم می تونست بعد از چندساعت خودشو جمع و جور کنه. گذاشتم کمی از رفتن یوکا بگذره، و بعد به سمت کلبه رفتم. یوکو داشت ناهار درست می کرد. برای ناهار کمی دیر بود، ولی طفلک حق داشت؛ دستش به یوکا بند بود. با دیدنم برقی توی چشماش نمایان شد و از جا پرید، و گویی دنیا رو بهش داده باشن صدام کرد. مثل هربار ازین ذوق و شوقش می ترسیدم. چجوری می تونه هربار همینجوری باشه؟ چجوری از من گنداخلاق بدش نمیاد؟ چرا زودتر ازم دل نمی کنه؟ سرسری جوابشو دادم و حتی گفتم که ناهار نمی خورم. رفتم تو اتاق، باید سریع پانسمانم رو عوض می کردم. بعد چند دقیقه، ناگهان در اتاق باز شد. یوکو دم در ایستاده بود و با اشکی که توی چشماش جمع شده بود بهم نگاه می کرد. اتفاقی که نباید افتاده بود. توی تمام صورتش غم و نگرانی رو می خوندم. حرفاشو نمی شنیدم، صدای بغضش بلند تر از هرچیزی بود. من چجور برادری بودم؟ این زندگی بود که باید براش فراهم می کردم؟ یچیزی گلومو گرفت و فقط یادمه که بداخلاقی کردم، لباسمو پوشیدم و وسایلمو برداشتم و گفتم دیگه به اینجا برنمی گردم. بدون اینکه اجازه بدم چیزی بگه فقط از خونه زدم بیرون. توی جنگل می دویدم. یچیزی محکم گلومو چنگ زده بود. انقدر دویدم که خسته شدم و به درختی چشم دوختم. گریه؟ نه. سال ها بود که گریه نکرده بودم. فکر نمی کنم اصلا گریه کردن بلد باشم. فقط با چشمان مبهوت به روبروم نگاه می کردم. همونجا پای درخت نشستم و غرق در طوفان افکارم، شب رو صبح کردم.. توی قصر، سرم خیلی شلوغ بود. ولی هرکاری می کردم اون قدری سرم شلوغ نمی شد که از فکر یوکو بیام بیرون. اینجوری آسیب می دید؛ روحش، قلبش، احساساتش. هنوز از من دل نکنده بود و تقصیر من بود. اشک های اون روزش تقصیر من بود. چطور تونستم ولش کنم و برم به امید اینکه زمان درستش کنه؟ نه. زمان هیچ چیزو درست نمی کنه. زمان فقط ابزاریه که در صورتی که قدمی برداری، می تونی ازش استفاده کنی. اما من بدون اینکه هیچ غلطی کنم، تک خواهرمو توی جنگل، تک و تنها ول کرده بودم... نمی خواستم باور کنم، اما شاید منم هنوز نتونسته بودم ازش دل بکنم.. بالاخره بعد چندروز، توی یه روز بارونی، یهویی از قصر زدم بیرون و رفتم سراغ خونه. حتی یادم رفته بود کلاه گیسم رو بردارم. شاید هم فراموش نکرده بودم، دیگه نمی خواستم چیزی رو ازش مخفی کنم. اون حق داشت بدونه. خیلی باشعور و با درک بود که این همه سال من ِ عوضی رو تحمل کرده بود و منم تو این سال ها هرکاری دلم خواست کرده بودم و هرچی دلم خواست رو ازش مخفی کرده بودم. یوکو احمق نبود؛ برعکس خیلی هم باهوش بود. قطعا می فهمید کجاها یچیزی لنگ می زنه، ولی به روش نمی آورد. واقعا چجوری هنوز از من متنفر نشده بود؟ اما چیزی که باهاش روبرو شدم، کلبه خالی بود. شاید برای خرید رفته بود بیرون. به سرم ضربه ای زدم بلکه اون حس ششم لنتی خفه شه و نگه که اینطور نیست و اینبار جو، جو بدیه. کاش می شد حافظه مو هم خاموش کنم تا به یاد نیارم که دقیقا همون حس و حال اون روزی رو میده که برگشتم خونه و با جسد پدر و مادرم مواجه شدم... نفس عمیقی کشیدم و ذهن مسخره مو خاموش کردم و منطقی ترین کار ممکن رو کردم. حقیقت رو نمیشه مخفی کرد که. رفتم داخل. از اوضاع بهم ریخته خونه می شد فهمید که فردی به زور وارد خونه شده. نشستم و کف خونه رو وارسی کردم. جای چنگ هایی که احتمالا یوکو به زمین کشیده بود رو می شد دید. و شواهد دیگه ای که همه فقط یچیزو می گفتن: یوکو رو بردن، و معلوم نبود که الان کجاست و حالش چطوره. نمی تونست کار تومه (شوالیه ارشد قبلی) باشه. درسته که سعی کرد از شر ماهم خلاص بشه، ولی من چشماشو کور کردم. و از طرفی، خبر دارم که پادشاه ماکی همون موقع ها برای اینکه شاهدی به جا نذاره اونو کشته بود. بیچاره شوالیه تومه؛ آدم بدی نبود. قابل اعتماد، رازدار و وفادار بود، اما ساده. فکر کردن خالی به درد نمی خورد. ناسلامتی شوالیه ارشد کشور بودم؛ درثانی، اون همه جاسوس به چه درد می خورد؟ فکر می کنم از خود بی خود شدم و با صدای بلند گفتم: - توی یه نیم روز می فهمم که کجا بردنش. یوکو رو به خونه برمی گردونم. ☕️ | @Green_Text
- 𝓣𝓲𝓽𝓵𝓮: Green hope / امید سبز - 𝓝𝓾𝓶𝓫𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓹𝓪𝓻𝓽: 62 ☕️ | @Green_Text
سبزنوشته‍┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
- 𝓣𝓲𝓽𝓵𝓮: Green hope / امید سبز - 𝓝𝓾𝓶𝓫𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓹𝓪𝓻𝓽: 62 #Green_hope ☕️ #Sakura | @Green_Text
"امید سبز" (قسمت شصت و دوم) از مرز رد شده بودم. می دونستم نیروهای کشور همسایه، حوالی مرز کجا مستقر میشن. به یکی از همون مناطق رفتم و نزدیک گروهانشون موندم تا بیان و منو پیدا کنن. برای اینکه نقشه ام بگیره، خودمو از قبل اندکی زخم و زیلی... آه اصلاح می کنم، زخم و زیلی تر هم کرده بودم. شاید نقشه ام ریسکی بنظر میومد؛ ولی با دزدیده شدن یوکو توسط شاهزاده دنکی، همه چی اونقدر پیچیده شده بود که دیگه پای این حرفا وسط نباشه. بالاخره منو دیدن و ریختن سرم، و بعد از یه مبارزه، توسط فرمانده گروهان دستگیر شدم. منو بلافاصله به سیاهچال قصر منتقل کردن. کاملا حس می کردم که سروصدای دستگیری شوالیه سیاه همه جا پیچیده. احتمالا خیلی خوشحال بودن. منم قصد نداشتم خوشحالی شونو خراب کنم و بگم که از قصد کاری کردم که دستگیر بشم. دوست نداشتم اینطوری بشه، ولی وقتی که توی سیاهچال قرار بود ازم بازجویی کنن تا یسری اطلاعات نظامی و امنیتی کشور همسایه رو براشون لو بدم، دلم می خواست هرکسی باشه غیر از یوکا؛ اما دقیقا خودش اومد. ریسکی بود، می ترسیدم کاری انجام بده که کسی مشکوک شه. اما خوشبختانه این اتفاق نیوفتاد. در طول شکنجه و بازجویی، یوکا، یوکا و برادر من نبود؛ دقیقا توی نقش کای فرو رفته بود. آفرین برادر ماهرم. بالاخره بعد دوشب، با توجه به اطلاعاتی که یوکا درطول شکنجه با رمزی که بین من و خودش بود بهم داد، و همچنین بررسی که از قبل کرده بودم، وقتش بود برم و یوکو رو نجات بدم. یوکا نباید اصلا درگیر این کار می شد. نباید لو می رفت. تا همینجاش هم که بهم اطلاعات داده بود (هرچند که رمزی بود و هیچکس نمی فهمید) کار خطرناکی کرده بود. اون دیوونه حتی زنجیرها رو شل کرده بود که بتونم راحت تر فرار کنم، کار خیلی خطرناکی بود! توی ذهنم بود دفعه بعدی که می بینمش حسابی سرش داد و بیداد کنم. نیمه شب، زنجیرها رو باز کردم و قفل در سلول خودم رو شکستم. تا جایی که می تونستم بی سروصدا اینکارو کردم. با آستینم خون روی موها و صورتم رو تا جایی که می شد پاک کردم تا یوکو با دیدنم وحشت نکنه. به سلولش که رسیدم، موهامو از جلوی صورتم کنار زدم تا بتونم بهتر ببینم که خودشه و واقعا زنده ست، واقعا روبرومه. قفل سلول رو با هول و ولا شکستم و خودمو به سمتش پرت کردم. دستام می لرزیدن، نمی تونستم حرکتشون بدم و بغلش کنم. با صدایی که انگار از ته چاه میومد اسمشو زمزمه کردم... چشمای قشنگ یاقوتی اش رو به روم باز کرد و لب زد: - برادر؟ از خود بی خود شدم و فقط محکم بغلش کردم. یوکوی عزیزم... نزدیک بود از دستش بدم و همه اش فقط و فقط تقصیر خودم بود. جوری محکم بغلش کرده بودم که انگار با تک تک سلول هام می خواستم حس کنم که دوباره پیشمه. بدون اینکه بفهمم،اشک هام سرازیر شدن و صورتم رو خیس کردن. منی که تاحالا گریه نکرده بودم... چقدر لاغر و رنگ پریده شده بود. تحویل بگیر یوتا، اینجوری می خواستی ازش محافطت کنی؟ تو واقعا برادری؟ اسم خودتو می ذاری برادر؟... خواهرکوچولوم می لرزید و بی صدا گریه می کرد. همیشه از تاریکی می ترسید. اونوقت اون نامردا اینجا آورده بودنش. بهش قول داده بودم دیگه نذارم توی تاریکی تنها بمونه. و نتونستم به قولم عمل کنم... کمی بعد لرزش هاش آروم گرفت و فهمیدم که از شدت ضعف خوابش برده. بغلش کردم و به سمت دریچه مخفی رفتم؛ دریچه ای که به راه مخفی می خورد که فقط خاندان سلطنتی اونو بلد بودن و پدر دربارش به من گفته بود. راه مخفی کمی پیچ درپیچ بود، اما تونستم خروجی که به حیاط می خورد رو پیدا کنم. به آسمون نگاه کردم. فقط یذره دیگه تا طلوع آفتاب فرصت داشتم و این تنها شانس من بود. منتظر تعویض پست نگهبانی بودم. به محض تعویض، می تونستم با کمترین درگیری راهی برای نجات بسازم؛ حداقل راهی برای نجات یوکو. یکی از زیردست های قابل اعتمادم پشت قصر کمین کرده بود تا درصورت نیاز، یوکو رو به اون بسپارم. فکر نکنید که تنها فرصتم رو از دست دادم، نه! خوب هم بهش چسبیدم و ازش استفاده کردم. فقط کمی تا خروج از دروازه قصر فاصله داشتم که دنکی و نیروهاش ریختن سرم. لنتی، خوب حواسش جمع بود و فهمیده بود یچیزی اون وسط اشتباهه. اون لحظه توی ذهنم اعتراف کردم که دنکی هم مثل من آدم باهوشیه و من دست کمش گرفته بودم. چاره ای نبود. باید انقدر می جنگیدم تا یه روزنه ای ایجاد بشه که بتونم یوکو رو بفرستم بیرون. یوکو لباسمو توی مشتش مچاله کرد؛ و فهمیدم که بیدار شده. اونو روی زمین گذاشتم و طوری گارد گرفتم که هم ازون محافظت کنم، هم بجنگم. ☕️ | @Green_Text
دیگه نمیشه کسی رو جدی گرفت؛ کسی اونقدر واقعی نیست که بمونه، کسی اونقدر شبیهت نیست که بتونی از بغضات واسش بگی، کسی هم اونقدر دوستت نداره که از جهان نترسی، این دیار از درون خالی شده. 🍈 | @Green_Text
تاحالا بی‌مناسبت و یهویی کاری کردین؟ خواستم بگم امتحان کنید. حال خودتون انقدر خوب میشه. انقدر حال می کنید. ^^ ☕️ | @Green_Text
یـا دیـ↻ـدن دوستــ♡ـ یـا هـوایـش ... (: ☕️ | @Green_Text
مــا بیشـتـر در افــڪار خــود زنـدڪَـی میـڪـنیـم تـا در زنـدڪَـی ... (: ☕️ | @Green_Text
امان از بی‌خوابی های شبانه.. ☕️ | @Green_Text
مثلا نمیشد یه گل بابونه بدن دستمون،بعد بگن با این حسی که داری؛ حالا زندگیتو از اول بنویس...🙂💍 🪐 | @Green_Text