eitaa logo
🧶Green World💚
96 دنبال‌کننده
20 عکس
0 ویدیو
0 فایل
به دنیای سبز پاستیلی من خوش اومدین💚 اینجا؟ هرچی توش پیدا میشه😄 با من همراه شو و با هم از زندگی لذت ببریم😉🩷 شروعمون ؟ ۶ شهریور ۱۴۰۵ کار داشتی من اینجام: @A_d_s_123 لینک ناشناس https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_qjniu9e&btn=Green.World
مشاهده در ایتا
دانلود
🧶Green World💚
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_qjniu9e&btn=Green.World بچه ها اینم لینک ناشناس 😉✨
رفقا نظرتون چیه از این به بعد رمان داخل کانال بزارم؟ توی ناشناس بهم بگین ✨
اره اره خیلی خوب مشهههه من دوست دارم عسلی ....... سلام و درود امیدوارم حالتون خوب باشه ✨ ممنونم از نظرتون پس منتظر باشیدد💯❤️
قبل از اینکه تو هم ایشون رو ببینی احساس میکردی جناب خیلی مغرورا؟ ولی بعد از دیدنش متوجه شدی که خیلی مهربونن ......... سلام و درود امیدوارم حالتون خوب باشه ✨ دقیقا طوری که بقیه می گفتن فکر کردم آقای قلیچ یه آدم مغرور باشن و آقای صنیعی یه آدم بد اخلاق ولی بعد از اینکه دیدمشون دیدم همه ی این تصورات غلطه و واقعا هم خودشون خوش اخلاق و مهربون بودن هم اقای صنیعی
سلام ظهرتون بخیر 💖
حتماااا من خودم نوسنده ام خیلی دوست دارم رمان بخونم .......... سلام و درود امیدوارم حالتون خوب باشه ✨ ممنونم از نظرتون 💖 چشم حتما پس منتظر رمان باشید 💯
سلام سلامم😍 رفقا تا ظهر پارت اول رمان رو براتون میزارم✨✨✨💖💖
🧶Green World💚
بریم رمان رو بزاریممم😁
به نام خدا رمان :[هم ضامن آهوست و هم ضامن گرفتاران] "پارت اول" آنقدر بی پول بودم که حتی پولی برای چرخاندن زندگی روزمره نداشتم. پسر کوچکم علی را همیشه با خودم می بردم و با وی دنبال شغل می گشتم . آخه باباش مارو گذاشته بود و رفته بود و من هم طلاق غیابی گرفته بودم. علی هفت سالش بود آنقدر قیافه مظلوم و ضعیفی داشت که حتی سنگ رو آب می کرد.برای همین با بیرون بردن علی، کاری می کردم که همه پذیرای من باشند. چند هفته ای گذشته بود ، اما هیچ شغلی پیدا نکردم. صبح روز بعد با صدای در بیدار شدم. آقای" محبتی " بود صاحب خونه، که داشت داد می زد:《 هعی خانم !بیا دم در.》 نفهمیدم چطور چادرم رو سرم کردم و رفتم دم در. -بله !سلام آقای محبتی -سلام چیه؟حرف چیه؟ خانم من پسرم داره عروسی می کنه. من این خونه رو برای اون می خوام و نمی خوام اول جوانی مستأجر باشه. -بله اقای محبتی؛ درک تون می کنم. ایشالا امروز یه شغل خوب ، دست و پا می کنم و میرم سر کار و خونه تونو خالی می کنم. خواهش می کنم یه فرصت دیگه بهم بدید. -ای بابا!باشه یک ماه دیگم بهتون فرصت می دم. بعد از رفتنش، علی رو بیدار کردم و باهاش رفتیم بیرون. تا ظهر دنبال کار می گشتیم. تا اینکه بالاخره قرار شد برم توی کارگاه خیاطی کار کنم. وقتی داشتیم بر می گشتیم علی گفت:《مامان من خسته ام. میشه با اتوبوس بریم. 》 به خاطر علی قرار شد با اتوبوس بریم. وای خدای من!چه شلوغ بود. ما هم تقریبا دم در وایستادیم. اتوبوس حرکت کرد. بعد از سه ایستگاه در رو که باز کردند چون فاصله با ایستگاه بعد زیاد نبود ، در رو نبستند. تا خواست حرکت کنه ، دست علی از میله اتوبوس جدا شد و...... {ادامه دارد}
🧶Green World💚
پارت اول رمانمون خوشگلا 🤗 نظرتون رو توی ناشناس بهم بگین👇🏻 https://eitaa.com/nashenas_app/app?starta
اگر استقبال بکنین از این رمان همزمان یه رمان دیگه ام میزارممم✨✨
به به میبینم داریم ۱۰۰ تا میشیم 😌🫴🏻🦋 یه هل ریز لطفا 🩵