🧶Green World💚
سلام سلامم😍 رفقا تا ظهر پارت اول رمان رو براتون میزارم✨✨✨💖💖
بریم رمان رو بزاریممم😁
🧶Green World💚
بریم رمان رو بزاریممم😁
به نام خدا
رمان :[هم ضامن آهوست و هم ضامن گرفتاران]
"پارت اول"
آنقدر بی پول بودم که حتی پولی برای چرخاندن زندگی روزمره نداشتم. پسر کوچکم علی را همیشه با خودم می بردم و با وی دنبال شغل می گشتم .
آخه باباش مارو گذاشته بود و رفته بود و من هم طلاق غیابی گرفته بودم.
علی هفت سالش بود آنقدر قیافه مظلوم و ضعیفی داشت که حتی سنگ رو آب می کرد.برای همین با بیرون بردن علی، کاری می کردم که همه پذیرای من باشند. چند هفته ای گذشته بود ، اما هیچ شغلی پیدا نکردم. صبح روز بعد با صدای در بیدار شدم. آقای" محبتی " بود صاحب خونه، که داشت داد می زد:《 هعی خانم !بیا دم در.》 نفهمیدم چطور چادرم رو سرم کردم و رفتم دم در.
-بله !سلام آقای محبتی
-سلام چیه؟حرف چیه؟ خانم من پسرم داره عروسی می کنه. من این خونه رو برای اون می خوام و نمی خوام اول جوانی مستأجر باشه.
-بله اقای محبتی؛ درک تون می کنم. ایشالا امروز یه شغل خوب ، دست و پا می کنم و میرم سر کار و خونه تونو خالی می کنم. خواهش می کنم یه فرصت دیگه بهم بدید.
-ای بابا!باشه یک ماه دیگم بهتون فرصت می دم.
بعد از رفتنش، علی رو بیدار کردم و باهاش رفتیم بیرون. تا ظهر دنبال کار می گشتیم. تا اینکه بالاخره قرار شد برم توی کارگاه خیاطی کار کنم. وقتی داشتیم بر می گشتیم علی گفت:《مامان من خسته ام. میشه با اتوبوس بریم. 》
به خاطر علی قرار شد با اتوبوس بریم. وای خدای من!چه شلوغ بود. ما هم تقریبا دم در وایستادیم. اتوبوس حرکت کرد. بعد از سه ایستگاه در رو که باز کردند چون فاصله با ایستگاه بعد زیاد نبود ، در رو نبستند. تا خواست حرکت کنه ، دست علی از میله اتوبوس جدا شد و......
{ادامه دارد}
🧶Green World💚
به نام خدا رمان :[هم ضامن آهوست و هم ضامن گرفتاران] "پارت اول" آنقدر بی پول بودم که حتی پولی برای
پارت اول رمانمون خوشگلا 🤗
نظرتون رو توی ناشناس بهم بگین👇🏻
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_qjniu9e&btn=Green.World
🧶Green World💚
پارت اول رمانمون خوشگلا 🤗 نظرتون رو توی ناشناس بهم بگین👇🏻 https://eitaa.com/nashenas_app/app?starta
اگر استقبال بکنین از این رمان همزمان یه رمان دیگه ام میزارممم✨✨
#ناشناس
سلام چرا پارت بعدو نمیزاری ؟
رمان جدید همون ضامن اهوهستش ؟
.......
سلام درود
امیدوارم حالتون خوب باشه 💖
دیدم کسی چیزی نگفت گفتم شاید دوست نداشتین رمان رو
چشم الان پارت جدید رو می زارم ❤️
نه یه رمان دیگه اس غیر از [هم ضامن آهوست و هم ضامن گرفتاران]
🧶Green World💚
به نام خدا رمان :[هم ضامن آهوست و هم ضامن گرفتاران] "پارت اول" آنقدر بی پول بودم که حتی پولی برای
به نام خدا
رمان :[هم ضامن آهوست و هم ضامن گرفتاران]
"پارت دوم"
دست علی از میله اتوبوس جدا شد و علی به بیرون افتاد. سریع اتوبوس رو نگه داشتند. مسافرا پیاده شدند، علی نمی تونست پاهاشو تکون بده . همش گریه می کرد و خودم از شدت ترس، گریه می کردم ، مردم زنگ زدند به اورژانس. وقتی رسیدند یکی شون می گفت:《ممکنه جفت پاهاش از ساق شکسته باشه. 》
بعد از رفتن به بیمارستان و عکس برداری ، هر دو پای علی رو گچ گرفتند
وقتی از طریق تلفن با دوستان و آشنایان صحبت می کردم ، گفتند:《برو سراغ بیمه و خسارت پای علی رو بگیر .》طفلک علی نمی تونست با من بیاد بیرون. یعنی اصلا نمی تونست راه بره . ناچارا گذاشتمش توی خونه. خیلی پی گیر کار های بیمه شدم. حتی توی این اوضاع ، یک میلیون هم خیلی بود.
مسئولین بیمه می گفتند :《اگر خیلی پیگیر باشم حداقل شش ماه طول می کشه .》اونا که نمی دوستند من توی چه شرایطی هستم . رفتم خونه ،
علی رو سوار ویلچری که همسایه مون داده بود،کردم. رفتیم خونه آقای محبتی . آقای محبتی با دیدن علی، اشک توی چشماش جمع شد. بهش گفتم: 《 آقای محبتی، به قرآن من شغل پیدا کردم ولی علی و پاهای شکستشو چی کار کنم.》در حالی که اشک از چشماش روان شده بود ، گفت :《معصومه خانم!به قرآن شرمسارم . راستش عروسی پسرم سال دیگست و چون شما کرایه نمی دادین ، می خواستم بیرون تون کنم. تو رو خدا ببخشید. اصلا تا هر وقت می خواین ، خونه مال شما》.
درسته دروغ گفته بود ولی باز هم خدا خیرش بده . با این حرف هایش قرار شد تا وقتی که پول بیمه رو بدن. ما توی اون خونه باشیم .
{ادامه دارد}