"به نام خدا"
پارت اول |ده سال گمشده
ساعت دقیقاً دو بعدازظهر بود.
آفتاب از پشت پنجرهی بزرگ اتاق میتابید و ذرات ریز گردوغبار را در میان نور طلایی به رقص درمیآورد. شهر در گرمای ظهر آرام گرفته بود و صدای دورِ ماشینها، مثل زمزمهای خفه، از پشت پنجره به گوش میرسید.
بهار روی تخت افتاده بود و خستگی چهار سال دانشگاه را در تنش احساس میکرد.
بالاخره تمام شده بود.
چهار سال درس خواندن، شببیداری، امتحان، خنده، گریه و هزار خاطره، حالا تبدیل به چند برگ کاغذ شده بود؛ مدرکی که قرار بود امروز، در جشن فارغالتحصیلی، پایان آن روزها را رسمی کند.
یسنا روی تخت روبهروی او نشست و با لبخند گفت:
ـ باورم نمیشه دیگه دانشجو نیستیم.
بهار خندید.
ـ من هنوز منتظرم یکی بیاد بگه فردا امتحان داریم!
هر دو خندیدند.
چند لحظه بعد، سکوت دوباره اتاق را گرفت.
یسنا خمیازهای کشید و گفت:
ـ من فقط یه کم میخوابم.
بهار گوشیاش را برداشت.
ـ فقط یه کم؟ پس زنگ بذار.
ـ برای چند؟
بهار نگاهی به ساعت انداخت.
ـ پنج.
یسنا زنگ گوشیاش را برای ساعت پنج عصر تنظیم کرد.
بهار هم همین کار را کرد.
قرارشان مشخص بود؛ ساعت پنج و نیم جلوی در دانشگاه، همراه دوستانشان جمع میشدند و ساعت شش جشن شروع میشد.
یسنا سرش را روی بالش گذاشت.
ـ پس ساعت پنج بیدار میشیم، پنج و نیم میریم پایین و شش جشن.
بهار لبخند زد.
ـ دقیقاً.
چشمهایشان آرامآرام بسته شد.
اتاق در سکوت فرو رفت.
گوشیها روی میز کنار تخت قرار داشتند.
ساعت از دو و چند دقیقه گذشته بود.
و هیچکدامشان نمیدانستند وقتی چشم باز کنند...
دیگر در همان روز نخواهند بود.....
[ادامه دارد]
🧶Green World💚
"به نام خدا" پارت اول |ده سال گمشده ساعت دقیقاً دو بعدازظهر بود. آفتاب از پشت پنجرهی بزرگ اتاق م
چطوره ؟
نظرتون رو بگین بهم✨
#ناشناس
سلام رمانت قشنگ بود دوست داشتم🔥🔥
.....
سلام و درود ممنونم از نظرتون 💖
#ناشناس
سلام صبحت بخیر عالی بود موفق باشی😁😁🌱
....
سلام صبح شما هم بخیر
ممنون 😁✨
#ناشناس
سلام اره اره رمانت خیلی خوب بود
...
سلام وقت بخیر
چشم حتما ممنونم از نظرتون