"به نام خدا"
پارت چهارم | ده سال گمشده
ـ ما ده سال خواب بودیم؟
صدای یسنا در راهرو پیچید.
بهار هنوز به تاریخ روی گوشی خیره شده بود. مغزش پر از سؤال بود، اما هیچ جوابی نداشت.
بالاخره گفت:
ـ نمیدونم، ولی باید از اینجا بریم بیرون.
یسنا با نگرانی پرسید:
ـ اگه واقعاً ده سال گذشته باشه چی؟
بهار کیفش را از روی زمین برداشت.
ـ اول مطمئن بشیم. شاید یه اشتباهی شده.
هر دو از پلهها پایین رفتند. وقتی به ورودی ساختمان رسیدند، بهار دستگیرهی در را گرفت و بیرون رفت.
هوای خنک غروب به صورتش خورد.
چند لحظه همانجا ایستادند.
خیابان شلوغ بود. ماشینها از کنارشان رد میشدند و مردم با عجله به مسیرشان ادامه میدادند. همهچیز عادی به نظر میرسید؛ آنقدر عادی که اتفاقی که برای آن دو افتاده بود، غیرممکنتر به نظر میرسید.
یسنا به ساختمان روبهرو اشاره کرد.
ـ اینجا قبلاً یه کتابفروشی بود، نه؟
بهار سر تکان داد.
ـ آره. همیشه ازش کتاب میخریدیم.
حالا جای کتابفروشی، یک فروشگاه بزرگ بود.
بهار به اطراف نگاه کرد. خیابان را میشناخت، اما انگار کسی تصویر قدیمی آن را برداشته و با نسخهای تازه جایگزین کرده بود.
گوشیاش را بیرون آورد و تاریخ را دوباره بررسی کرد.
۱۴۱۵.
ـ یسنا، بیا یه چیزی رو امتحان کنیم.
ـ چی؟
ـ از یکی بپرسیم امروز چندمه.
یسنا با ناباوری نگاهش کرد.
ـ بهار، تاریخ گوشیهامون رو دیدیم!
ـ میدونم. فقط میخوام از یه نفر دیگه هم بشنوم.
چند قدم جلو رفتند و از زنی که کنار خیابان ایستاده بود، تاریخ را پرسیدند.
زن جواب داد:
ـ امروز سیویکم شهریور ۱۴۱۵ـه.
بعد به راهش ادامه داد.
بهار و یسنا بیحرکت ماندند.
دقیقاً ده سال.
یسنا با صدایی آرام گفت:
ـ پس واقعاً ده سال گذشته...
بهار چشمهایش را بست و نفس عمیقی کشید.
ـ ولی چطوری؟ ما فقط خوابیدیم!
ـ شاید یه اتفاقی افتاده که یادمون نمیاد.
ـ چه اتفاقی؟ مگه میشه آدم بخوابه و ده سال بعد بیدار بشه؟
هیچکدام پاسخی نداشتند.
بهار ناگهان به فکر افتاد.
ـ بیا بریم دانشگاه.
یسنا پرسید:
ـ دانشگاه؟ برای چی؟
ـ شاید اونجا بتونیم بفهمیم چه اتفاقی افتاده. بالاخره آخرین جایی که قبل از خواب بودیم، همین اطراف بود.
یسنا بعد از کمی مکث، موافقت کرد.
با هم به سمت ایستگاه اتوبوس رفتند.
هنگامی که منتظر بودند، بهار گوشیاش را روشن کرد و وارد حساب کاربری قدیمیاش شد. بیشتر برنامهها درست کار نمیکردند و بعضی از حسابهایش دیگر قابل دسترسی نبودند.
اما یک پیام قدیمی هنوز روی صفحه دیده میشد؛ پیامی که پیش از خواب برای دوستشان فرستاده بود:
«ساعت پنج و نیم دم در دانشگاه میبینیمت!»
بهار به تاریخ پیام نگاه کرد.
۳۱ شهریور ۱۴۰۵.
همان روز.
همان ساعتهایی که قرار بود به جشن فارغالتحصیلی بروند.
اتوبوس رسید.
یسنا سوار شد و بهار هم پشت سرش رفت.
وقتی اتوبوس حرکت کرد، بهار از پنجره به شهر نگاه کرد؛ شهری که در آن همهچیز ادامه پیدا کرده بود، جز زندگی آن دو.
و حالا فقط یک سؤال در ذهنش میچرخید:
اگر ده سال گذشته بود، خانوادههایشان در تمام این مدت چه فکری دربارهی آنها کرده بودند؟
[ادامه دارد]
هدایت شده از 🧶Green World💚
"به نام خدا"
پارت پنجم | ده سال گمشده
اتوبوس جلوی دانشگاه ایستاد.
بهار و یسنا پیاده شدند و به ساختمان بزرگی خیره ماندند که چهار سال از بهترین روزهای جوانیشان را در آن گذرانده بودند.
همهچیز تغییر کرده بود؛ تابلوی دانشگاه، محوطه و حتی ورودی اصلی.
یسنا آهسته گفت:
ـ فکر میکنی کسی ما رو بشناسه؟
بهار شانه بالا انداخت.
ـ نمیدونم. ولی باید یه راهی پیدا کنیم.
وارد محوطه شدند. چند دانشجو از کنارشان گذشتند، بیآنکه توجهی به آنها کنند.
بهار به سمت یکی از نیمکتها رفت و نشست.
ـ یسنا، من میترسم.
یسنا کنارش نشست.
ـ منم میترسم. ولی الان باید بفهمیم خانوادههامون کجان و چه اتفاقی براشون افتاده.
بهار گوشیاش را برداشت و شمارهی مادرش را گرفت.
چند ثانیه صدای بوق شنیده شد، اما کسی جواب نداد.
دوباره تماس گرفت.
باز هم بیجواب ماند.
ـ شاید شمارهاش عوض شده...
این را گفت، اما خودش هم به حرفش مطمئن نبود.
یسنا شمارهی خانهشان را گرفت. آن شماره هم دیگر به کسی وصل نمیشد.
هر دو ساکت شدند.
بعد بهار تصمیم گرفت نام خودش را در اینترنت جستوجو کند.
این بار نتیجهای دید که دلش را لرزاند.
صفحهای از یک خبر قدیمی باز شد؛ خبری مربوط به ده سال پیش.
عکس خودش و یسنا در بالای صفحه بود.
بهار شروع به خواندن کرد.
«دو دانشجوی جوان، بهار و یسنا، پس از پایان مراسم فارغالتحصیلی ناپدید شدند. خانوادههای آنها از مردم درخواست کردهاند در صورت داشتن هرگونه اطلاعات، با پلیس تماس بگیرند.»
یسنا دستش را جلوی دهانش گرفت.
ـ نوشته بعد از جشن ناپدید شدیم؟
بهار دوباره متن را خواند.
ـ ولی ما اصلاً به جشن نرفتیم. ما خوابیدیم و وقتی بیدار شدیم، اینجا بودیم!
چند لحظه هیچکدام چیزی نگفتند.
بعد یسنا گوشی را از دست بهار گرفت و پایین خبر را نگاه کرد.
تاریخ انتشار خبر مربوط به ده سال قبل بود.
و زیر آن، آخرین بهروزرسانی دیده میشد:
«پرونده پس از سالها جستوجو، همچنان باز است.»
یسنا با صدای لرزان گفت:
ـ یعنی هنوز نمیدونن ما کجا رفتیم؟
بهار سرش را پایین انداخت.
ـ حتی نمیدونن زندهایم یا نه...
همان لحظه، گوشی بهار زنگ خورد.
شماره ناشناس بود.
هر دو به صفحه خیره شدند.
یسنا زمزمه کرد:
ـ جواب بده.
بهار با دستهایی لرزان تماس را وصل کرد.
ـ الو؟
صدای زنی از آن طرف خط آمد:
ـ بهار؟ خودتی؟
بهار خشکش زد.
ـ شما... کی هستید؟
زن چند لحظه سکوت کرد و بعد گفت:
ـ من مامانتم، عزیزم.
چشمهای بهار پر از اشک شد.
اما مادرش جملهای گفت که قلبش را فشرد:
ـ بهار، تو این ده سال کجا بودی؟
[ادامه دارد]
🧶Green World💚
چه خبر ؟ https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_qjniu9e&btn=Green.World
نظرتون درباره ی این رمان چیه؟
خوشتون میاد ازش؟؟