eitaa logo
حوزه مقاومت بسیج امام هادی(ع) بندپی‌غربی
530 دنبال‌کننده
12.3هزار عکس
5.6هزار ویدیو
9 فایل
🌐 کانال اختصاصی حوزه مقاومت بسیج امام هادی(ع) بندپی غربی ✅ خبر و اطلاعیه های مربوط به حوزه بسیج ✅ اخبار فرهنگی"مذهبی و نظامی بخش بندپی غربی ✅ مراسم و برنامه های پایگاههای بسیج تحت پوشش ✅ مراسم تجمیعی و ستادی بخش ارسال خبر @majid_fakhar_shomal
مشاهده در ایتا
دانلود
🔰 ♨️روایت از شبی که شهرک دقایقی توسط اسرائیل بمباران شد 🔻از اینستاگرام فائضه غفارحدادی، نویسنده 1⃣ همسر نشست روی مبل پذیرایی خانه شان و گفت: «این خانه که این طوری نبود دو هفته است داریم خرده شیشه جارو میکنیم و دوده و خاک پاک میکنیم یک پنجره سالم نمانده بود.» موج انفجاری که خانه و و را با خاک یکسان کرده بود به همه خانه های اطراف هم آسیب زده بود. 2⃣ زینب حاج قاسم گفت: «خانه ما که نزدیکتر بود به جز شیشه‌ها دیوارها هم ترک برداشته و گچشان ریخته.» پرسیدم: «مامان تنها بود؟ نترسید؟ با لبخند و شجاعتی که یحتمل از طریق خون دریافت کرده بود ماجرای آن شب را تعریف کرد. آن شب نبود. من هم رفتم پیش مامان 3⃣ شام خوردیم و قبل از خواب مثل همیشه دوری در اتاق بابا ( ) زدم وسایل بابا را از همان موقع که شهید شده دست نزده بودیم یادگاریهای دیگرش را هم همانجا چیده ایم همیشه رفتن توی اتاق بابا بهم آرامش میداد کمی با بابا حرف زدم و خوابیدیم اذان صبح شد و من سجاده ام را توی پذیرایی باز کردم 4⃣ مامان توی اتاق نماز میخواند. هیچکدام چراغ را روشن نکرده بودیم و نور کمی که همیشه از بیرون میآمد تنها روشنایی خانه بود هنوز سر سجاده بودم که یکهو آمد و حجم پرفشاری از هوا و خرده شیشه به سمتم پرت شد. بلند شدم و دویدم سمت حیاط تاریکی مطلق بود. هوا مزه خاک و گوگرد میداد. 5⃣ چشمهایم به سیاهی که عادت کرد دیدم کف حیاط سنگ و فلز و چیزهای دیگر ریخته کفشهایم را پیدا کردم و دویدم سمت کوچه اولین کسی که دیدم پسر بود سراسیمه گفت: «آقا رشید رو زدن خونه نمونین فرار کنید دستم چسبید روی صورتم یعنی چی رو زده اند؟» 6⃣ چند قدمی رفتم سمت خانه آقا رشید. چیزی جز دود و سیاهی دیده نمیشد. آمد دنبالم مگه نمیگم فرار کنید اینجا خیلی خطرناکه ممکنه دوباره بزنه مامان رو بردار فرار کن.» «وای مامان با عجله دویدم توی خانه با کفش رفتم داخل پذیرایی همیشه تمیز مامان بس که همه جا خرده شیشه بود. 7⃣ مامان با هیبتی که از گچهای دیوار سفید و ترسناک شده بود وسط خانه ایستاده بود دویدم و بغلش کردم الهی قربونت بشم چیزی نشده باید بریم. چادر مشکی هایمان را پیدا کردیم و کیفمان را برداشتیم و از خانه بیرون آمدیم ماشینم را کمی جلوتر نگه داشته بودم شانس آوردم روشن شد و توانستم مامان را برسانم خانه خودمان. 8⃣ خیالم که از مامان راحت شد برگشتم شهرک فکرم مانده بود پیش وسایل بابا آتش نشانی و نیروهای امدادی در همان فاصله رسیده بودند و مشغول ارزیابی بودند محمد کاظمی داشت کمکشان می کرد و جای خانه ها را نشانشان میداد. مثل پدرش شجاع بود. با دیدن من برافروخته شد و داد کشید: «چرا برگشتی؟ اینجا خطرناکه.» 9⃣ کلمه ها توی دهانم جمله نمیشدند: «وسایل بابام.... اتاق بابام...» منتظر نماندم چیزی بگوید و رفتم سمت خانه مان در اتاق بابا را موج انفجار باز کرده بود چراغ گوشی ام را روشن کردم و روی کمد گذاشتم و به سرعت شروع کردم به جمع کردن وسایل و یادگاری هایش دستهایم می لرزیدند ولی نمیدانم با چه نیرویی خرده شیشه ها را کنار میزدم و لباسها و سررسیدهای بابا را میریختم توی نایلون. 🔟 یکهو صدای آمد. محمد کاظمی گفته بود که دوباره بر میگردند. چشمهایم را بستم یک لحظه خوشحال شدم که می روم پیش بابا و دوباره میبینمش اما باز پسر رفیق صمیمی بابا آمد و نگذاشت. آنقدر داد و فریاد کرد که بقیه وسایل را بیخیال شدم و با همان نایلونی که دستم بود آمدم بیرون و از شهرک خارج شدم بعدش فهمیدم که همان جای قبلی را زده و نیروهای امدادی را هم شهید کرده بود.» 1⃣1⃣ ساکت شد نه اشکی روی صورتش بود و نه دست هایش میلرزید. یک داستان تراژدی را تعریف کرده بود و ما هم رویمان نشده بود اشک و ناله بریزیم وسط. ➖➖➖💠➖➖➖ 🔹️ کارگروه فرهنگی و اجتماعی 🇮🇷 سپاه ناحیه شهرستان بابل/عضوشوید👇 @HB_EMAMHADI_BG