Haj Mehdi RasoliMehdi_Rasoli_Yekami_Harf_Bezan_128.mp3
زمان:
حجم:
3.7M
«🕯»
پاشو
اینجوری نده منو عذاب...
#فاطمیه
«خیلی چیزها هست که ما باید یادمان بماند. این عذابآور است»
کافکا در کرانه/هاروکی موراکامی
من گمان میکنم آدم دائماً ترسی در سر دارد. ترس از دست دادن هر آنچه در اطرافش دارد.
خانواده، دوستان، عشق، خانهی پدری اش...
و از یک سنی به بعد خسته از تمام این ترس ها، همه را به یکباره رها میکند و تنها دلتنگ میشود
"تمام عمر دلتنگ میشود..."
نقل شده است که یک سال قبل از مرگ کافکا، او در حال قدم زدن در پارک اشتگلیتز در برلین بوده است.
این مسیر پیادهروی روزانهی کافکا بود، اما این بار ماجرا کمی متفاوتتر از قبل بود
چرا که او دخترکی را دید که در حال گریه بود به خاطر اینکه عروسکش را گم کرده بود.
کافکا برای اینکه او را آرام کند
ابتدا به او کمک کرد تا دنبال عروسکش بگردد و زمانی که متوجه شد آن را پیدا نخواهد کرد به دخترک گفت که احتمالا عروسک به یک سفر طولانی رفته است
اما هیچ جای نگرانی نیست چرا که او پستچی هست و عروسک نامهها را برای او ارسال خواهد کرد.
سپس قرار ملاقاتی را درست در همان نقطه از پارک که همدیگر را دیده بودند، تعیین کرد تا دوباره دخترک را ببیند و نامهها را به او تحویل بدهد.
کافکا با همان تمرکزی که روی آثار خود میگذاشت، یک نامه از طرف عروسک برای دختر نوشت و وقتی روز بعد او را دید، نامه را برای او خواند:
لطفا به خاطر من گریه و زاری نکن، من به سفر طولانی رفتم تا دنیا را ببینم.
من در مورد ماجراجوییهای خودم برای تو خواهم نوشت.
وقتی که کافکا و دخترک همدیگر را ملاقات میکردند، کافکا از نامههایی که به دقت تمام در مورد سفرهای خیالی عروسک نوشته بود، میخواند.
حدود سه هفته، کافکا برای نوشتن نامههای عروسک تمرکز کرد و آنها را هر روز به دخترک میداد.
وقتی که قرار ملاقاتها به آخر خود رسید، کافکا عروسکی را به دخترک هدیه داد که با عروسک دخترک کاملا فرق داشت، اما یک نامه به آن وصل بود و در آن نوشته بود:
سفرهایم من را تغییر داده است.
سالها بعد، دخترک که دیگر بزرگ شده بود، متوجه شد که نامهای درون عروسک جاسازی شده بود:
هر چیزی را که دوست داشته باشی، روزی آن را از دست خواهی داد اما در آخر
عشق به شکل دیگری به سوی تو بازخواهد گشت...
«یک احساساتی هست، یک چیزهایی هست که نمیشود به دیگری فهماند، نمیشود گفت، آدم را مسخره میکنند، هر کسی مطابق افکار خودش دیگری را قضاوت میکند. زبان آدمیزاد مثل خود او ناقص و ناتوان است.»
زنده به گور/صادق هدایت
هر چیزی که دیرتر از زمانش برسد دیگر هیچ معنایی ندارد.
بعد از مرگ من گلها را دور بیاندازید؛
سنگ قبرها چیزی از دلتنگی نمیدانند.