از پنجره به پیادهروی مملو از جمعیّت نگاه کرد
گفت: میبینی، لباسهایی هستند که راه میروند
دروغ میگویند، عاشق میشوند، میمیرند..
کمتر لباسی آن بیرون است
که درونش "انسان" وجود داشته باشد
به راستی که این دنیا یک رختکنِ بزرگ است؛
تصادفی با یکی آشنا میشی
ولی بعدش کارت به جایی میکشه
که اگه تصادف میکردی دردش کمتر بود.
نمیدانم چندمین ساعت است که بیدارم
امّا این چندمین بیداریست که ساعتش از دستم دَر میرود.
کاش یه مغازه بود آدم میرفت و میگفت بیزحمت یکم " خیالِ خوش "
ببخشید این " خنده های از ته دل " چندن؟
آقا این " آرامشا " لحظه ای چند؟
این " بی خیالیا " که میپاشن رو زندگی مشتی چند؟
این " شادیا " دووم دارن؟
کاش یه جایی بود میشد رفت و بگی آقا یه " زندگی " میخوام بیزحمت جنس خوبش.
«هر چه زنگ زدم گوشی را بر نداشتی
کاری نداشتم
فقط خواستم بگویم
امروز جمعه است
و جمعه ها، عصر دارد
فقط همین
خدانگهدار»