روزی میرسد که دردها از مغز استخوان جاری میشود، روزی میرسد زخمهای چرکین قاطی خون جهان را میبلعند، روزی میرسد کودک درونت را با طناب دار تابتاب عباسی میدهی، روزی میرسد چادر گلگلیِ ننه جان دور گلویت پیچ میخورد و نفست تنگ میشود.. روزی؛ شاید برسد.
هیچ²
یه افسانه هست که میگه: وقتی نصف شب بدون دلیل بیدار شدی و چند لحظه خوابت نبرد تو رو یه فرشته از خواب
یه افسانه هست که میگه: هر وقت جایی گلی تنها روئیده، اونجا اشکی ریخته شده؛!
یکی از مهم ترین چیزایی که تو این سالها یاد گرفتم اینه که وقتی خوشبختی رو پیدا کردی سوال پیچش نکن.
کلید را در جمجمه ام بچرخان و داخل شو ؛ به آغوش اعصابم بیا، در تاریکی سرم بنشین، اتاق را بگرد و هرچه را که سالهاست پنهان کرده ام از دهانم بیرون بریز
حرف ها تا اون حد ميتونن قوی باشن كه با يكيشون از ذوق تا صبح بيدار بمونيو با يكی ديگش تا صبح گريه كنی.