گاهی وقتا توی یه سکوت بزرگ گیر میفتم درست مث الان نمیدونم چه رنگیه شاید سیاه شاید سفید اصلا بیرنگ یه سکوت بی رنگ که وجودش توی زندگیم مخصوصا این روزا خیلی پر رنگه و بدتر از اون وجود منه که وسط این سکوت گیر افتاده یه سکوت خیلی خیلی بلند!
به سرم زد یک شب ناشناس امتحانش کنم
بازی خطرناکی بود اما به ریسکش میارزید
نوشتم : سلام
پاسخ داد : سلام ؛ شما ؟
گفتم : غریبه
خدا خدا میکردم که دیگر پیامی نگیرم
آخر قرارمان این بود که ناشناسی واردِ حریممان نشود
گفت : میشه خودتونو معرفی کنید ؟
نوشتم و نوشت
ساعت ها برایم گفت
از تنهاییاش
از گذشتهاش که پاک بود از آدمها
نالید از عشقهای امروزی
گفت منتظر است یک دانه تابَش سرِ راهش قرار گیرد
با شمارهی خودم پیغام دادم
جواب نداد
برای غریبه اما حاضر بود جانش را بدهد
عجیب بود که دیگر خبری از شلوغیِ کارش نبود
عجیب بود دیگر دستش هم بند نبود
عجیب بود
همه چیز عجیب بود
بعد از سالها
مرا با غریبهای عوض کرد که خودم بودم.
گاهی در زندگی غریبه شوید
آدمها گاهی غریبه ها را به عشقشان ترجیح میدهند؛!
هیچ²
یه افسانه هست که میگه: هر وقت جایی گلی تنها روئیده، اونجا اشکی ریخته شده؛!
یه افسانه هست که میگه: اگه کسی به دلت نشست، حتما توی باطنش یهچیزی هست که صدات کرده یا صداش کردی اون چیز از جنس توئه و تو انگار سالهاست میشناسیش؛!
زندگی خودش یه بازی بزرگه که افتادیم توش و نمیتونیم ازش بیایم بیرون، دیگه این وسط حوصلهی آدمایی که بازی درمیارن رو نداریم.
https://harfeto.timefriend.net/17224282172895
اگه خواستین چیزیو با مدیر درمیون بزارید . .
-https://eitaa.com/HHEECCH
خاکستر سیگارش را تکاند و آهسته پلک زد
باز هم تنهایی و یک سکوتی که از فریاد دردناکِ احساساتش بلند تر بود.
روی صندلیش، پشت میز به شومینه در حال سوختن خیره شده بود و آتش سیگارش هم.. حسادت میکرد به آتشی که هیچوقت نمیتوانست داشته باشد
بزرگی ای که هیچوقت نمیتوانست بدست بیاورد جز با تقدیم کردن خودش به بالاترین ها شومینه ها و خورشید ها.
به پنجره هایش خیره شد
مثل تابلوهایی که به جنگل کاج هایی راه داشت که چند باری توی ان ها گم شده بود
اما به خوبی با اشک های رنگیِ قلمِ نقاشش آشنا شده بود.
- حقیقت با تو قهر کرده مَرد.
نگاهش را روی دختر کوچک زبان دراز برگرداند
در ادامه سیگارش را توی فنجان سرد شده قهوه انداخت که با صدای لذتبخشی خاموش شد، آتش کوچولوی بلند پرواز.
زمزمه کرد "یک جرعه حقیقت"
- میخواهم چیزی را به تو بگویم
+ بگو
- دیروز که خواب بودی از پنجره ی چشمانت رسیدم به ساحل مغزت و دنبال احساساتت گشتم
اخم های مرد مثل رعدِ آسمان پیشانی اش را خراشید و به دخترک سفید پوش خیره شد
- وقتی پیدایشان کردم دستم زخم شد
+ نباید به انها دست میزدی.
- چطور آنهمه چیز های تیز را در خود نگه داشتی؟
چشمان مرد مشکی بود و خسته
ولی چیزی درون انها لحظه ای برق زد
شاید برق آتش شومینه باشد
یا برق شومینه درونش.
+ هدف.
آنها خورده شیشه های احساساتم اند.
نگهشان داشتم تا صاحب تابلوهایم بخورد.
- اسمشان پنجره است، نه تابلو.
+ میدانم.
-گچپژ
#مناسب_پادکست