آرام جلویِ آینه میروم شخصی را میبینم گُنگ!
کسی که چشم هایش تار میبیند، حتی تصویرِ شخص در آینه هم تار است
انگار حالش خوب نیست و خیال خوب شدن هم ندارد
هر لحظه انفجار نزدیک و نزدیک تر میشود
من در آینه منی را میبینم که من نیست!
هیچی ندارم، هیچجا نیستم، به هیچکجا وصل و متعلق نیستم، انگار هیچکجا جا نمیشم، چیزی نمیخوام، هیچی یادم نیست، هیچجایی برای فرار ندارم، هیچکس رو ندارم، و پر از هیچ مطلقم. فقط هیچ.
چوب هری پاتر نمیخوام و جادوگر توی سیندرلا.
دیلر مافیارو نمیخوام و خونه خالی.
ماسال نمیخوام، خودمو بندازم تو ابرا.
ماشین آفرود نمیخوام، برم کمپ.
برف ده سانتی نمیخوام که توش غیب شم.
بچگی نمیخوام و استرس مشق های نوشته نشده.
پرتقال نمیخوام، از اون خونی هاش که با نمک بخورم.
انار نمیخوام، با گلپر و نمک.
کمپ وسط جنگل نمیخوام .
یه اکیپ مثل سریال فرندز نمیخوام و یک مسافرت پر عشق و حال.
بلیط رفتن به مریخ نمیخوام، یه طرفه بی برگشت.
هیجان نمیخوام، بانجی جامپینگ ۳۰ متری.
یه تلسکوپ قوی تو یه زیر شیرونی نمیخوام.
اونجایی رو نمیخوام که فیلترشکن نخواد.
رسیدن نمیخوام، بعد از این همه دویدن!
تو رو میخوام؛
الان دقیقاً همونجاییم که معین دهاز می گه: “دیگر انرژی لازم برای دوستیهای بیمعنی، تعاملات اجباری و مکالمههای غیرضروری را ندارم”.
حِس میکنم یه غَم خیلی بزرگ رو قورت دادم که نه میتونم هَضمش کنم و نه میتونم بالاش بیارم،
همینجوری مونده روی دِلم و فقط سنگینیشو با خودم اینور و اونور میکشم؛