چوب هری پاتر نمیخوام و جادوگر توی سیندرلا.
دیلر مافیارو نمیخوام و خونه خالی.
ماسال نمیخوام، خودمو بندازم تو ابرا.
ماشین آفرود نمیخوام، برم کمپ.
برف ده سانتی نمیخوام که توش غیب شم.
بچگی نمیخوام و استرس مشق های نوشته نشده.
پرتقال نمیخوام، از اون خونی هاش که با نمک بخورم.
انار نمیخوام، با گلپر و نمک.
کمپ وسط جنگل نمیخوام .
یه اکیپ مثل سریال فرندز نمیخوام و یک مسافرت پر عشق و حال.
بلیط رفتن به مریخ نمیخوام، یه طرفه بی برگشت.
هیجان نمیخوام، بانجی جامپینگ ۳۰ متری.
یه تلسکوپ قوی تو یه زیر شیرونی نمیخوام.
اونجایی رو نمیخوام که فیلترشکن نخواد.
رسیدن نمیخوام، بعد از این همه دویدن!
تو رو میخوام؛
الان دقیقاً همونجاییم که معین دهاز می گه: “دیگر انرژی لازم برای دوستیهای بیمعنی، تعاملات اجباری و مکالمههای غیرضروری را ندارم”.
حِس میکنم یه غَم خیلی بزرگ رو قورت دادم که نه میتونم هَضمش کنم و نه میتونم بالاش بیارم،
همینجوری مونده روی دِلم و فقط سنگینیشو با خودم اینور و اونور میکشم؛