ما انسان ها مثل مداد رنگی هستیم، شاید رنگ مورد علاقه ی یکدیگر نباشیم، اما روزی برای کامل کردن نقاشی هایمان دنبال هم خواهیم گشت، به شرط اینکه همدیگر را تا حد نابودی نتراشیم.
حسی که دارمو نمیدونم چجوری براتون توصیف کنم، انگار با احساساتم تو يه چهارديواری گير كردم و دارم سر خودم و اونا داد ميزنم چون نميتونم باهاشون به تفاهم برسم؛
یه وقتایی هم هست که انقدر فکر کردی، انقدر تو فکرت جنگیدی، انقدر رفتی و برگشتی، انقدر دو دوتا چهارتا کردی ،انقدر حدس زدی، پیشبینی کردی، انقدر کم آوردی و انقدر تو فکرت مُردی و زنده شدی، که اخرش گفتی ولش کن، بالاخره یه چیزی میشه دیگه، یا میشه یا نمیشه، یا میاد یا نمیاد، یا خوب میشه یا بد، این همه فکر نداره، این همه حال خراب کردن نداره، اینهمه بدقلقی و ناراحتی نداره! از یه جایی به بعد هممون یهو میزنیم زیر همه چیز میگیم ولش کن دیگه خسته شدم یا میشه یا نمیشه، بعضی وقتام باید رهاش کرد، این فکر لعنتیو میگم، به حال خودش رها کرد، مهم نباشه، چی میشه
بالاخره یا میشه یا نمیشه.
کوله باری از دلتنگی بر دوش داشت
از این خانه به آن خانه میدوید و از آن کوله بار گرد های دلتنگی را برداشته و به خانه ها گردهافشانی میکرد
نزدیک من آمد ، گفت من آمده ام پس چرا گریه نمیکنی؟
اسمش را پرسیدم
میگفت شب هستم
گفت هوی با تو ام
چرا غمگین نیستی و گریه نمیکنی؟
به شهر شما سر نمیزنم؟
خندیدم و گفتم من شب هستم و او هم شب بود و شب نیز شب.
کاش میتونستم تمیزش کنم، اشغالاشو بردارم و بندازمشون بیرون،
کاش میشد قفسه بزارم،
کمد بسازم تا هر چیزیو سر جای خودش بزارم
چی میشد میبردمش و محکم تکونش میدادم تا هر چی داره رو بندازه بیرون؟
کاش این ذهن نامنظم رو کمی مرتب میکردم.