کاش میتونستم تمیزش کنم، اشغالاشو بردارم و بندازمشون بیرون،
کاش میشد قفسه بزارم،
کمد بسازم تا هر چیزیو سر جای خودش بزارم
چی میشد میبردمش و محکم تکونش میدادم تا هر چی داره رو بندازه بیرون؟
کاش این ذهن نامنظم رو کمی مرتب میکردم.
انگار دنیام روی استوپ مونده دلم میخواد بعضی جاها رو بزنم جلو و بره مثل اون وقتایی که تو پلی لیستت انقد میزنی جلو تا به یه آهنگی که دوست داری برسی مثل اون وقتایی که انقد فیلم رو میزنی جلو تا برسه به جاهای خوبش؛ راستش خسته شدم از روز های تکراری اما نه میشه زد جلو نه میشه عوضش کرد، زندگیم توی کسالت آور ترین حالت ممکن استوپ کرده.
شب است و مورچه ها دارند اندوه زمین را جابجا می کنند
شب است و چهره ام بیش تر به جنگ رفته است تا به مادرم
شب است و آنکه تاریکی را با هزاران میخ به آسمان کوبیده، انتقام چه چیزی را از ما میگیرد؟
ابرها دارند ماه را در آسمان خاک می کنند
شب است و من باید این قصه را از جایی شروع کنم