دلم می خواهد
خودم را از تنم در بیاورم
بشورم ،بچلانم
و رویِ طنابِ حیاطمان پهن کنم،
فردا بیایم و ببینم که مرا
باد با خود برده است.
در خیالات خودم در زیر بارانی که نیست
می رسم با تو به خانه،از خیابانی که نیست
می نشینی روبه رویم خستگی در میکنی
چای می ریزم برایت توی فنجانی که نیست
باز میخندی و میپرسی که حالت بهتر است؟
باز میخندم که خیلی...!گرچه میدانی که نیست
شعر میخوانم برایت واژه ها گل می کنند
یاس و مریم می گذارم توی گلدانی که نیست
چشم می دوزم به چشمت،می شود آیا کمی
دست هایم را بگیری بین دستانی که نیست؟
وقت رفتن می شود با بغض می گویم نرو
پشت پایت اشک می ریزم در ایوانی که نیست
میروی و خانه لبریز از نبودت میشود
باز تنها میشوم با یاد مهمانی که نیست
رفته ای و بعد تو این کار هر روز من است
باور اینکه نباشی کار آسانی که نیست
#شعر
وضعیت روحی خیلیامون، مثل یه خمیر دندون تموم شدست. مدام با زور و فشار، سعی میکنیم کمی اشتیاق و شوق از ته وجودمون بیرون بکشیم ولی کلا هیچی نیست؛
ادمای دروغگو همیشه هستن و ما فکر میکنیم داره طرف راست میگه و زمانی که متوجه دروغش میشیم عمیقا فرو میریزیم.
نمیدونم که خوبم یا نه با این وضعیتی که توی مغزم دارم هردفعه که یک نفر ازم میپرسه حالت چطوره انگار آدم کوچولوهای تو مغزم میدوئن این ور اون ور و دنبال یه جواب قانع کننده برای این سوال میگردن و هیچی پیدا نمیکنن و هاج و واج به هم نگاه میکنن و احساس سردرگمی میکنن؛
هیچ²
یه افسانه هست که میگه: بین دو نفر که سرنوشتشون به هم گره خورده تا سولمیت هم باشن، به نام “نخ قرمز س
یه افسانه هست که میگه: فرشته هایی که عاشق یک انسان میشن بالهاشونو در ازای رسیدن به معشوقشون از دست میدن و روی زمین رها میشن؛!