وضعیت روحی خیلیامون، مثل یه خمیر دندون تموم شدست. مدام با زور و فشار، سعی میکنیم کمی اشتیاق و شوق از ته وجودمون بیرون بکشیم ولی کلا هیچی نیست؛
ادمای دروغگو همیشه هستن و ما فکر میکنیم داره طرف راست میگه و زمانی که متوجه دروغش میشیم عمیقا فرو میریزیم.
نمیدونم که خوبم یا نه با این وضعیتی که توی مغزم دارم هردفعه که یک نفر ازم میپرسه حالت چطوره انگار آدم کوچولوهای تو مغزم میدوئن این ور اون ور و دنبال یه جواب قانع کننده برای این سوال میگردن و هیچی پیدا نمیکنن و هاج و واج به هم نگاه میکنن و احساس سردرگمی میکنن؛
هیچ²
یه افسانه هست که میگه: بین دو نفر که سرنوشتشون به هم گره خورده تا سولمیت هم باشن، به نام “نخ قرمز س
یه افسانه هست که میگه: فرشته هایی که عاشق یک انسان میشن بالهاشونو در ازای رسیدن به معشوقشون از دست میدن و روی زمین رها میشن؛!
حالش همیشه بهاری بود، میگیری چی میگم؟
یه لحظه آفتابی بود، یه لحظه بارونی، یهو طوفان میشد کلا همه چیو میزد بهم، چند ثانیه بعدش جوری اروم بود که هیچکس نمیفهمید چی تو دلش میگذره.