نمیدونم که خوبم یا نه با این وضعیتی که توی مغزم دارم هردفعه که یک نفر ازم میپرسه حالت چطوره انگار آدم کوچولوهای تو مغزم میدوئن این ور اون ور و دنبال یه جواب قانع کننده برای این سوال میگردن و هیچی پیدا نمیکنن و هاج و واج به هم نگاه میکنن و احساس سردرگمی میکنن؛
هیچ²
یه افسانه هست که میگه: بین دو نفر که سرنوشتشون به هم گره خورده تا سولمیت هم باشن، به نام “نخ قرمز س
یه افسانه هست که میگه: فرشته هایی که عاشق یک انسان میشن بالهاشونو در ازای رسیدن به معشوقشون از دست میدن و روی زمین رها میشن؛!
حالش همیشه بهاری بود، میگیری چی میگم؟
یه لحظه آفتابی بود، یه لحظه بارونی، یهو طوفان میشد کلا همه چیو میزد بهم، چند ثانیه بعدش جوری اروم بود که هیچکس نمیفهمید چی تو دلش میگذره.
ارتباطم با کلیه اخبار را قطع کردم.
دستانم میلرزیدند و تنم سرد شده بود.
اخبار هر روز وحشتناکتر از روز قبل میشد. بعد از آن سعی کردم فقط به اینده کاریام فکر کنم. به دفترم در شهری کوچک و سبز در شهرهای شمالی. به دوچرخهام. به فلاسک چای و بیسکوییت دستت در بعداز ظهری بهاری. تمام دغدغههای سیاسیام را به سطل اشغال ریختم. اینهارا جایگزینش کردم.
سوالاتم هم تغییر کرد.
دلار چند است و فلان روشنفکر چه گفت و چه کرد و سیگار دست طالقانی چه قدر خفن است و همه دروغگو هستند دیگر در ذهنم نبود.
امروز ناهار با دوستانم ساندویچ کالباس گاز زدم و خیلی جدی به اینها فکر کردم.
چه رنگ لاکی به دستانش میآید؟
در تابستان چه رنگ هایی برای پوشیدن لباس او را زیباتر میکند؟ این ماه چه برایش بخرم که خوشحال ترش کنم؟
مجموعه کتابی که دنبالش است را سفارش بدهم؟
کاش امشب شام را با او بخورم.
امروز دوباره کمی اخبار را بعد از مدت درازی خواندم آن هم بخاطر چت روم ها
وای برمن!
مردم سوالات اصلی را فراموش کرده اند.
دغدهشان رنگ لاک و شام خوردن در فلان کافه نیست!
مردم ازادی میخواهند.
برای ازادی فریاد میکشند.
تو این هارا میدانستی..؟