وقتی زیاد اهمیت بدی بین تموم ادمای دورش گم میشی
انقد گم که دیگه اثری ازت نمیمونه، میدونی چرا؟
آدما با اهمیت زیاد و مهربونی هار میشن، لیاقت مهربون بودن تورو ندارن، چون تو همیشه هستی و اهمیت میدی، هروقت که دلشون بخواد دارنت و میدونی کلا وقتی که راحت بدست بیارنت واسشون یه ادم دم دستی میشی که فقط موقع تفریح و خوشی میخوانت و بقیه مواقع اصلا انگار تویی وجود نداره براشون.
احساس میکنم که دچار دوگانگی شدم.
از یه طرف خستم و دلم نمیخواد که دیگه ادامه بدم و از طرف دیگهای دو دستی زندگی رو سفت چسبیدم.
یه لحظه خوشحالم و میخندم به زندگی نگرشم مثبته، به لحظه نکشیده همه چی تاریک میشه و میخوام بمیرم.
از یه طرف دلم میخواد تنها باشم و از طرف دیگهای از همیشه تنها بودنم ناراضیم.
از یه طرف میخوام با دوستام وقت بگذرونم و دایره ی ادمای دورمو بیشتر کنم، از یه طرف حوصله ی شلوغی ندارم.
از یه طرف دلم میخواد برم بیرون و از طرف دیگهای از داخل اجتماع بودن متنفرم.
دیگه اصلاً نمیدونم تکلیفم چیه و چی میخوام، نمیدونم خوبم یا فقط دارم بدتر میشم.
عادت ندارم درد دلم را به هرکسی بگویم، پس خاکش میکنم زیر چهره خندانم تا همه فکر کنند، نه دردی دارم و نه قلبی؛
-چارلی چاپلین.
یه اصطلاح فرانسوی هست به اسم ابلوموفیسم برا کسایی به کار میره که از خستگی و بیحالی، درموندگی و بی حسی نسبت به زندگی پناه میبرن به خواب و دیدن فیلم و سریال و آهنگ گوش دادن و حتی گیم!
«بعضی وقتا خودت یکیو بزرگ میکنی، آدمش میکنی، گندهش میکنی، بعد دیگه خودتم زورت بهش نمیرسه.»