احساس میکنم که دچار دوگانگی شدم.
از یه طرف خستم و دلم نمیخواد که دیگه ادامه بدم و از طرف دیگهای دو دستی زندگی رو سفت چسبیدم.
یه لحظه خوشحالم و میخندم به زندگی نگرشم مثبته، به لحظه نکشیده همه چی تاریک میشه و میخوام بمیرم.
از یه طرف دلم میخواد تنها باشم و از طرف دیگهای از همیشه تنها بودنم ناراضیم.
از یه طرف میخوام با دوستام وقت بگذرونم و دایره ی ادمای دورمو بیشتر کنم، از یه طرف حوصله ی شلوغی ندارم.
از یه طرف دلم میخواد برم بیرون و از طرف دیگهای از داخل اجتماع بودن متنفرم.
دیگه اصلاً نمیدونم تکلیفم چیه و چی میخوام، نمیدونم خوبم یا فقط دارم بدتر میشم.
عادت ندارم درد دلم را به هرکسی بگویم، پس خاکش میکنم زیر چهره خندانم تا همه فکر کنند، نه دردی دارم و نه قلبی؛
-چارلی چاپلین.
یه اصطلاح فرانسوی هست به اسم ابلوموفیسم برا کسایی به کار میره که از خستگی و بیحالی، درموندگی و بی حسی نسبت به زندگی پناه میبرن به خواب و دیدن فیلم و سریال و آهنگ گوش دادن و حتی گیم!
«بعضی وقتا خودت یکیو بزرگ میکنی، آدمش میکنی، گندهش میکنی، بعد دیگه خودتم زورت بهش نمیرسه.»
هم فوش دادن آسونه
هم احترام گذاشتن
هم هفت خط بودن آسونه
هم یک رنگ و ساده بودن
فقط بستگی داره سر چه سفرهای نون خورده باشی.
من
آدمِ دير رسيدن بودم
آدمِ دوست داشتن هاىِ دست دوم
آدمى بودم كه هر كجا پا ميگذاشتم
يك نفر قبل از من
قولِ ماندن داده بود و رفته بود.
كه دوستت دارم را
هر مدل به زبان مى آوردم
هزاران بار با گوشش بازى كرده بود
هر كدام از گل هاى شهر را برايش ميچيدم
هيچكدام برايش تازگى نداشت
هر عطرى برايش ميزدم
بويش
مشامش را قبلاً پُر كرده بود
هر بار به بهانه اى فاصله ميگرفتم تا ارزشم را بسنجم
اما براىِ هميشه از دستش ميدادم
من همیشه برای رسیدن دیر کرده بودم...
کسی زودتر از من مزه عشق را به معشوقهام چشانده بود
دروغ میگویند
هیچوقت دیر رسیدن بهتر از هرگز نرسیدن نبوده
ما همیشه از نفر دوم بودن بدمان می آمده
و بارها و بارها برسرمان آوار شده
کاش حداقل اگر اولین انتخاب کسی نبودیم
آخرین انتخاب کسی باشیم
کاش از تمام دنیا کسی بیاید
که چشمهایش طعم غزل بدهند و
دهانش مزهی عشق