شما خونه دوبلکس داشته باشی
با سه دست مبل سلطنتی
آخرش باز من میرم رو اپن میشینم و پاهام و تکون میدم.
من به تمام آدمهایی که به هر بهانه ای در طول شبانه روز با تو در ارتباطند حسادت میکنم
به دوستانت وقتی از ته دل برایشان میخندی و لحظاتت را با آنها ثبت میکنی
به همسایه ی کناری خانه ات که هر روز صبح قبل از هرکسِ دیگر با تو چشم در چشم میشود و روزش را با جذابیت نگاهت آغاز میکند
به دختر گل فروش سر چهار راه که با لبخند های خاص و مهربانت دلش را بدست می آوری و نرگس هایش را یک جا میخری
من به عابران پیاده ای که شانه به شانه از کنارشان رد میشوی حسادت میکنم
به تمام آنهایی که با تو قدم زدن را تجربه کرده اند
به تمام آنها و همه ی آن خیابان ها
من حتی به پیراهنت که هر روز یک دل سیر تو را در آغوش میکشد حسادت میکنم
و به دستانت بیشتر که هر بار دکمه ی پیراهنت را محکم میبندند و به پاهایت که هر ثانیه همراهت هستند
بین خودمان بماند اما من حتی به صفحه ی تلفن همراهت که با دقت به آن خیره میشوی و برایش وقت میگذاری حسادت میکنم
و به هر کس و هرچیزی که برای دقیقه ای ساعتی و لحظه ای تو را خواهد داشت
#مناسب_پادکست
در کودکی عاشق بادکنک بودم
امکان نداشت با پدر و مادرم به سوپر مارکت بروم و برای بادکنک پا زمین نکوبم
اولین بادکنکی که داشتم را همان روز اول در دست هایم گرفتم و محکم بغلش کردم
ولی ترکید
فهمیدم همان اول نباید خیلی دوست داشتنم را نشان بدهم
نباید خیلی محکم بغلش کنم طاقتش را ندارد میترکد
بادکنک بعدی را بیش از حد بزرگش کردم ظرفیتش را نداشت
آن هم ترکید
فهمیدم نباید چیزی را که دوست دارم بیش از حد بزرگش کنم
بادکنک بعدی را که خریدم حواسم بود
نه دوست داشتنم را زیاد نشان دادم نه بیش از حد بزرگش کردم ولی آن هم برای من نماند
بردمش پیش دوستانم و در یک چشم برهم زدن صاحبش شدند
لادکنک بعدی را خیلی اتفاقی از دست دادم وسط روزهای خوبمان وقتی همه چیز خوب پیش میرفت افتاد روی بخاری و تمام
رفتم سوپر مارکت محله و یک بادکنک دیگر خریدم
همان جا به آن نگاه کردم و گفتم تو آخرین بادکنکی هستی دوست دارم
رفتم خانه و آن را در کمد گذاشتم
نه بغلش کردم
نه زیاد بزرگش کردم
نه به کسی نشانش دادم
اینطور دیگر هیچ خطری تهدیدش نمیکرد
یک دوست داشتن یواشکی
یک دوست داشتن از راه دور
یک دوست داشتن بدون روز های خوب و شاد
هرچند وقت یک بار میرفتم سراغش تا مطمئن شوم هنوز هست
یک روز وقتی رفتم سراغش دیدم که خیلی کوچیک شده
خیلی پیر شده
همانجا بود که فهمیدم دوست داشتن را باید یاد گرفت
فهمیدم به دست اوردن کسی که دوست داری تازه اول ماجراست
دوست داشتن نگهداری میخواهد
من بادکنک های زیادی داشتم ولی دوست داشتن را هیچوقت یاد نگرفتم
#مناسب_پادکست
دلم میخواد یه پلاکارد بگیرم دستم که روش نوشته: من با یه نخ خیلی نازک به این دنیا وصلم با من مدارا کنید.
من غرق غم، استرس، اضطراب، احساس عقب بودن، سختی و فشار هستم، خسته ام و در عین حال تلاش میکنم که این نخ نازک بریده نشه و سعی میکنم شرایط رو هندل کنم.
زمانی سطل زباله خانهام پُر از عشق بود
ورق های مچاله شده ای که از عشق پُر شده بود
اما الان خودم سطل زبالهام.
خیلی از آدم ها تو زندگیشون یه نقطه تاریک درد دارن که بعد از اون دیگه اون آدم سابق نشدن، از يه جايى به بعد احساسشون يخ میزنه، ديگه دردى حس نمیكنن و هيچ كس هم نمیتونه يخ احساسشون رو باز كنه، و اين خودش از هر دردى دردتره؛