در کودکی عاشق بادکنک بودم
امکان نداشت با پدر و مادرم به سوپر مارکت بروم و برای بادکنک پا زمین نکوبم
اولین بادکنکی که داشتم را همان روز اول در دست هایم گرفتم و محکم بغلش کردم
ولی ترکید
فهمیدم همان اول نباید خیلی دوست داشتنم را نشان بدهم
نباید خیلی محکم بغلش کنم طاقتش را ندارد میترکد
بادکنک بعدی را بیش از حد بزرگش کردم ظرفیتش را نداشت
آن هم ترکید
فهمیدم نباید چیزی را که دوست دارم بیش از حد بزرگش کنم
بادکنک بعدی را که خریدم حواسم بود
نه دوست داشتنم را زیاد نشان دادم نه بیش از حد بزرگش کردم ولی آن هم برای من نماند
بردمش پیش دوستانم و در یک چشم برهم زدن صاحبش شدند
لادکنک بعدی را خیلی اتفاقی از دست دادم وسط روزهای خوبمان وقتی همه چیز خوب پیش میرفت افتاد روی بخاری و تمام
رفتم سوپر مارکت محله و یک بادکنک دیگر خریدم
همان جا به آن نگاه کردم و گفتم تو آخرین بادکنکی هستی دوست دارم
رفتم خانه و آن را در کمد گذاشتم
نه بغلش کردم
نه زیاد بزرگش کردم
نه به کسی نشانش دادم
اینطور دیگر هیچ خطری تهدیدش نمیکرد
یک دوست داشتن یواشکی
یک دوست داشتن از راه دور
یک دوست داشتن بدون روز های خوب و شاد
هرچند وقت یک بار میرفتم سراغش تا مطمئن شوم هنوز هست
یک روز وقتی رفتم سراغش دیدم که خیلی کوچیک شده
خیلی پیر شده
همانجا بود که فهمیدم دوست داشتن را باید یاد گرفت
فهمیدم به دست اوردن کسی که دوست داری تازه اول ماجراست
دوست داشتن نگهداری میخواهد
من بادکنک های زیادی داشتم ولی دوست داشتن را هیچوقت یاد نگرفتم
#مناسب_پادکست
دلم میخواد یه پلاکارد بگیرم دستم که روش نوشته: من با یه نخ خیلی نازک به این دنیا وصلم با من مدارا کنید.
من غرق غم، استرس، اضطراب، احساس عقب بودن، سختی و فشار هستم، خسته ام و در عین حال تلاش میکنم که این نخ نازک بریده نشه و سعی میکنم شرایط رو هندل کنم.
زمانی سطل زباله خانهام پُر از عشق بود
ورق های مچاله شده ای که از عشق پُر شده بود
اما الان خودم سطل زبالهام.
خیلی از آدم ها تو زندگیشون یه نقطه تاریک درد دارن که بعد از اون دیگه اون آدم سابق نشدن، از يه جايى به بعد احساسشون يخ میزنه، ديگه دردى حس نمیكنن و هيچ كس هم نمیتونه يخ احساسشون رو باز كنه، و اين خودش از هر دردى دردتره؛
آدمها می میرند،
سکته میکنند یا زیر ماشین میروند
گاهی حتی کسی عمدا از بالای صخرهای
پرتشان میکند پایین.
اینها، البته مهم است
ولی مهمتر همان نبودن آنهاست .
اینکه آدم بیدار شود و ببیند که نیستش،
کنار تو خالی است.
بعد دیگر جای خالیشان میماند
روی بالش، حتی روی صندلی که آدم ها بعد از مردنشان خریده اند.
آن وقت است که آدم حسابی گریهاش میگیرد
بیشتر برای خودش
که چرا باید این چیزها را تحمل کند .
-هوشنگ گلشیری
کاش من دو نفر بودم.
یکی حرف میزد و یکی دیگر گوش میداد یکی زندگی میکرد و آن یکی به تماشای او مینشست.
چه خوب میتوانستم خودم را دوست داشته باشم.
میتونید با کارای کوچیک از راه دور
با یه پیام، یه بیت شعر، یه نقاشی
یه جوک یه توجه
یه توجه
یه توجه
به آدما زیبایی هدیه کنید.