یک وقت هایی باید "دوستت دارم " هایی که در گلویت مانده را قورت بدهی..
نه که مغرور باشی؛
نه که دست هایت را بسته باشند
نه که مُهر به لب هایت زده باشند؛ نه!
بعضی وقت ها فقط نمیشود و چاره ای جز سکوت نداری...
و کاش این "دوستت دارم" های خاک خورده ی ته دلت ، سر نخورد روی گونه هایت...
آدمهای حوصله سربرِ لعنتی، همه زمین را پر کرده اند و آدمهای لعنتی حوصله سر بر بیشتری تولید میکنند، چه نمایش وحشتناکی؛ زمین با این موجودات اشغال شده است
به گفته روانشناسان:
وقتی گروهی از افراد ، در یک جمع
شروع به خندیدن میکنند، در آن لحظه هرفرد به کسی نگاه میکند که او را بیشتر دوست دارد...
لعنتی ها
کمین کرده بودند در میان کلمات
همان کلمات ِ خانه خراب کنی که برآنها تسلط نداشتم
همان هایی که باید شش دانگ حواسم را پی ِ متن و داستان اصلی نمایشنامه میسپردم تا مبادا ویز ویز ِ مگسی بپراند همه چیز را
سر جلسات تمرین همین که به این قسمت میرسیدم باید ناخن بر کف دست میفشردم تا هوش و حواسم به پرواز در نیاید
کارگردان که دید حکم داد
کارگردان گفت " صحنه خراب میشود نمیتوانی زمانی که باید پر از احساس باشی حرکت اضافه بزنی ، نمایش خراب میشود! "
و حریفش نشدم تا بگویم " مسلمان ، اگر ناخن نکشم و لب نَگَزَم لعنتی ها حمله میکنند !"
که شد آنچه نباید میشد
روی صحنه رفتیم
رخ در رخ جمعیت
بیهوده نبود ، سالن تئاتر بود
آن هم مرکز شهر
راوی ِ یک ( که من باشم) شروع کرد
راوی دو گفت و من گفتم
و رسیدیم به :
دِل گلها زِ غَمَش میگیرد
اینجا بود که باید رمز میزدم
اینجا بود که باید زمین و زمان را بهم میدوختم تا مبادا کفتار ها حمله میکردند
که صحنه خراب میشد
لعنتی ها
حمله کردند
این افکار لعنتی حمله کردند و من زبانم نچرخید حتی " دال " را بر زبان بیاورم
تمام صحنه چشم دوخته بودند به راوی ِ یک .
- چرا بقیش و نمیگه؟
- ادامهش چی؟
- ای بابا ... زود باش دیگه
ابتدا زیر لب ، و سپس بلند گفتم :
" یادمنمیآید!"
باید ادامهاش را میگرفتم ، باید از باغ و بستان میگفتم اما نیامد
لعنتی ها تمرکزم را دریدند و سپس پس از اتمام کار ، مانند هر متجاوز دیگر از میدان گریختند
ما که اخراج شدیم سر ِ یک دل
تو بگو با چه هنوز استواری؟
#مناسب_پادکست
هر زمان که مشغول تماشای وی بودم و او را غرق در افکارش مییافتم ، به این فکر میکردم که افکارش در دریای کدام خوش اقبالی لنگر انداخته است؟ که کاش تمام آن دریاها از آن من بود.
جدیدا اعصاب خوردیامو روی دیوارا خالی میکنم
دلیل لرزش دستامم همینه
دستمو بیخیال، بیچاره دیوارا!
سعی کردم یه تغییرِ اساسی توو خودم به وجود بیارم
و حداقلش مثبت تر ببینم
اما خب بینِ خودمون بمونه که "فقط سعی کردم"
چون نرسید راهی به ذهنم که بتونم با استفاده کردنِ ازش اون تغییرَرو به وجود بیارم.
نهایتش رسیدم به یه ایده
ایدهی تغییرِ دیدِ خودم نسبت به هر چیزی.
ایدههای من معمولا با چندتا سوال پیدا میشن
با سوالایی که خودم نه جوابی براشون دارم
نه حسی واسه پیدا کردنِ جواباشون
و نه انگیزهای برای اتفاقهای خوبی که میشه به واسطشون رقم زد.
تا اینجایِ کار حس میکنم که
متنِ خوبی قراره از این چرت و پرتا دربیاد
البته حتی اگه خوب درنیاد هم مهم نیست
چون دیگه خیلی چیزا هستن که مهم نیستن
مثلِ من
تو
ما
شما
ایشان
که دستِ کم روزی یه بار سعی به تغییر کردن میکنیم
و متاسفانه "فقط سعی به تغییر کردن میکنیم" و نه بیشتر.
دردناکه
این که "فقط سعی به تغییر میکنیم"؟؟
نه
دردناکه چون فهمیدیم که خیلی چیزا دیگه مهم نیستن
تکرار میکنم
مثلِ من، تو، ما، شما، ایشان
که از یه جا به بعد صرفا داریم میگذرونیم
از گذرگاهی که هیچ رهگذری جز خودمون قرار نیست ازش بگذره!
درست فهمیدی، هرنفر، یه گذرگاه
هرنفر، یه رهگذرِ بی همراه
با مُشتایِ محکم خورده توو دیوار
اونم صرفا جهتِ اطلاع
وقتایی که شروع به نوشتن میکنم
میدونم که تنها هدفم خالی شدنِ
خالی شدن از صفر تا صدِ همهی مزخرفاتی که بیست و چهارساعت از هر شبانه روز
باعثِ زیاد فکر کردنم به همهچی
تکرار میکنم "به همهچی" میشن.
مثلِ فکر کردنِ اون ...
میخواد گریه کنه ولش کن
بذار بازم از هر دری بنویسه
بخونه
بگه
بمیره اصلا
لیاقتش همینه
باید میمرد
زنده نبود
جا مشت رو دیوارا نبود
چشماش پر نبود
هِی نمیگفت
هِی نمیخوند
جاش دیگه اینجا هم نبود
باید بره
میره
رفت که بره
مراقبت کن توام از خودت یکم
تنها نمون
گرم بپوش
سرده هوا
مریض نشی سرفه کنی
دستمالارو تموم کنی
بخند توام تموم میشه
بخند توام
تموم میشه!
اره من میدونم که نفهمیدید چی خوندید
منم نفهمیدم چی نوشتم
همیشه همینه
بوی تعفن فکرام مسمومم میکنه
و نمیتونم هیچ جمله ای رو تموم کنم؛!
-گچپژ
هیچ²
یه افسانه هست که میگه: قبل از اینکه بیایم روی زمین فرشته ها همه حقایق رو بهمون گفتن ولی بعدش انگشتش
یه افسانه هست که میگه: ترقوه از اول افقی نبوده؛ تو ابتدای خلقت وقتی یه عاشق ترقوهی معشوقشو میبوسه، برابر بوسه ی اون سجده میکنه؛
و از اون به بعد ترقوه میشه تنها استخون افقی بدن!
خلاصه که اگه بهش میگن بوسه گاه بدونید که بیخود نیست..