هر زمان که مشغول تماشای وی بودم و او را غرق در افکارش مییافتم ، به این فکر میکردم که افکارش در دریای کدام خوش اقبالی لنگر انداخته است؟ که کاش تمام آن دریاها از آن من بود.
جدیدا اعصاب خوردیامو روی دیوارا خالی میکنم
دلیل لرزش دستامم همینه
دستمو بیخیال، بیچاره دیوارا!
سعی کردم یه تغییرِ اساسی توو خودم به وجود بیارم
و حداقلش مثبت تر ببینم
اما خب بینِ خودمون بمونه که "فقط سعی کردم"
چون نرسید راهی به ذهنم که بتونم با استفاده کردنِ ازش اون تغییرَرو به وجود بیارم.
نهایتش رسیدم به یه ایده
ایدهی تغییرِ دیدِ خودم نسبت به هر چیزی.
ایدههای من معمولا با چندتا سوال پیدا میشن
با سوالایی که خودم نه جوابی براشون دارم
نه حسی واسه پیدا کردنِ جواباشون
و نه انگیزهای برای اتفاقهای خوبی که میشه به واسطشون رقم زد.
تا اینجایِ کار حس میکنم که
متنِ خوبی قراره از این چرت و پرتا دربیاد
البته حتی اگه خوب درنیاد هم مهم نیست
چون دیگه خیلی چیزا هستن که مهم نیستن
مثلِ من
تو
ما
شما
ایشان
که دستِ کم روزی یه بار سعی به تغییر کردن میکنیم
و متاسفانه "فقط سعی به تغییر کردن میکنیم" و نه بیشتر.
دردناکه
این که "فقط سعی به تغییر میکنیم"؟؟
نه
دردناکه چون فهمیدیم که خیلی چیزا دیگه مهم نیستن
تکرار میکنم
مثلِ من، تو، ما، شما، ایشان
که از یه جا به بعد صرفا داریم میگذرونیم
از گذرگاهی که هیچ رهگذری جز خودمون قرار نیست ازش بگذره!
درست فهمیدی، هرنفر، یه گذرگاه
هرنفر، یه رهگذرِ بی همراه
با مُشتایِ محکم خورده توو دیوار
اونم صرفا جهتِ اطلاع
وقتایی که شروع به نوشتن میکنم
میدونم که تنها هدفم خالی شدنِ
خالی شدن از صفر تا صدِ همهی مزخرفاتی که بیست و چهارساعت از هر شبانه روز
باعثِ زیاد فکر کردنم به همهچی
تکرار میکنم "به همهچی" میشن.
مثلِ فکر کردنِ اون ...
میخواد گریه کنه ولش کن
بذار بازم از هر دری بنویسه
بخونه
بگه
بمیره اصلا
لیاقتش همینه
باید میمرد
زنده نبود
جا مشت رو دیوارا نبود
چشماش پر نبود
هِی نمیگفت
هِی نمیخوند
جاش دیگه اینجا هم نبود
باید بره
میره
رفت که بره
مراقبت کن توام از خودت یکم
تنها نمون
گرم بپوش
سرده هوا
مریض نشی سرفه کنی
دستمالارو تموم کنی
بخند توام تموم میشه
بخند توام
تموم میشه!
اره من میدونم که نفهمیدید چی خوندید
منم نفهمیدم چی نوشتم
همیشه همینه
بوی تعفن فکرام مسمومم میکنه
و نمیتونم هیچ جمله ای رو تموم کنم؛!
-گچپژ
هیچ²
یه افسانه هست که میگه: قبل از اینکه بیایم روی زمین فرشته ها همه حقایق رو بهمون گفتن ولی بعدش انگشتش
یه افسانه هست که میگه: ترقوه از اول افقی نبوده؛ تو ابتدای خلقت وقتی یه عاشق ترقوهی معشوقشو میبوسه، برابر بوسه ی اون سجده میکنه؛
و از اون به بعد ترقوه میشه تنها استخون افقی بدن!
خلاصه که اگه بهش میگن بوسه گاه بدونید که بیخود نیست..
هر زمان که مشغول تماشای وی بودم و او را غرق در افکارش مییافتم ، به این فکر میکردم که افکارش در دریای کدام خوش اقبالی لنگر انداخته است؟ که کاش تمام آن دریاها از آن من بود.
تو مدرسه فقط اون میدونست ساق پای راستم زخم شده
و تنها کسی بود که جای زخممو بلد بود
چند روز بعد از این اتفاق با دوستم بحثمون شد
یادم نمیاد سر چی یا حتی یادم نمیاد کی مقصر بود
فقط یادمه زنگ ورزش بود
و داشتیم بازی میکردیم
وسط اون فوتبال مسخره ای که بازی میکردند وقتی داشتم شوت میزدم
با کف پا اومد ساق پای راستمو زد
کاری به توپ نداشتا
اومد که زخممو بزنه
چند روز بعدش دوباره با هم رفیق شدیم
ولی دیگه هیچ وقت نذاشتم بفهمه دردم چیه زخمم کجاست
بعد از این اتفاق فهمیدم یه مدل خودکشی هم هست اینجوریه که بزاری بقیه بفهمن چی نابودت میکنه
آخه اون جوری زخم میزارن رو زخمت.
زخماتو درداتو واسه خودت نگه دار
مراقب اونایی که جای زخمتو بلدن باش اونا میتونن با یه حرف یا یک کنایه یا با یه خاطره کاری کنند که دوباره زخمت سر باز کنه
بعدش فقط تو میمونی و درد و درد و درد
#مناسب_پادکست
وقتي يه بچه ي ۵ ساله ميگه يه اسباب بازي رو ميخوام،
يعني همون موقع ميخواد،
نه اينكه وقتي ٢٠ سالش شد اونو براش بخرين،
ميفهمي منظورمو؟!
بعضي چيزا از وقتش كه بگذره، ديگه گذشته،
شايد من الان بگم دوسِت دارم،
شايد الان بخوام داشته باشمت،
اما اگه وقتي ۲٠ سالم شد،
تو رو بهم بدن قبولت نميكنم، حالا هرچيم دوسِت داشته باشم.
گفتم كه، بعضی چيزا كه از وقتش بگذره ديگه گذشته..
در مکالمات و پیامهایتان ریخت و پاش نکنید.
یا اینطور بگویم
همهی کلمات و واژگان را حیف و میل نکنید.
بعضی را در صندوقچهی قلبتان
لای پارچهی حریر بپیچید تا لطیف و تازه بماند
و با احتیاط طوری از آن محافظت کنید
که گوش هر رهگذری با آن آشنا نشود
تا به وقتش برای آدم درستش خرج کنید
ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﯽ ﮔﺎﻫﯽ ﺁﻧﻘﺪﺭ ﺩﻡ ﺩﺳﺘﻤﺎﻥ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻧﻤﯿﺒﯿﻨﯿﻤﺶ و ﺣﺴﺶ ﻧﻤﯿﮑﻨﯿﻢ
ﭼﺎﯾﯽای ﮐﻪ ﻣﺎﺩﺭ ﺑﺮﺍﯾﻤﺎﻥ ﻣﯿﺮﯾﺨﺖ ﻭ ﻣﯿﺨﻮﺭﺩﯾﻢ ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﯽ ﺑﻮﺩ
دستهاﯼ زبر و بزرگ پدر ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺘﻦ هم ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﯽ ﺑﻮﺩ
ﺧﻨﺪﻩﻫﺎﯼ ﮐﻮﺩکی هایماﻥ
ﺷﯿﻄﻨﺖﻫﺎ
ﺁﻫﻨﮓﻫﺎﯼ ﻧﻮﺟﻮﻭﺍﻧﯿﻤﺎﻥ همه ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﯽ ﺑﻮﺩ
ﺍﻣﺎ ﻧﺪﯾﺪﯾﻢ ﻭ ﺁﺭﺍﻡ ﺍﺯ ﮐﻨﺎﺭﺷﺎﻥ ﮔﺬﺷﺘﯿﻢ
ﭼﺎﯼ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻏُﺮﻏﺮ ﺧﻮﺭﺩﯾﻢ ﮐﻪ ﮐﻤﺮﻧﮓ ﯾﺎ ﭘﺮ ﺭﻧﮓ ﺍﺳﺖ یا ﺳﺮﺩ ﯾﺎ ﺩﺍﻍ ﺍﺳﺖ
و ﺯﻭﺭ ﺯﺩﯾﻢ ﺗﺎ ﺩﺳﺘﻤﺎﻥ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺑﺎﺑﺎ ﺟﺪﺍ ﮐﻨﯿﻢ ﻭ ﺁﺳﻮﺩﻩ ﺑﺪﻭﯾﻢ
ﮔﻔﺘﻨﺪ ﺳﺎﮐﺖ
ﻣﺮﺩﻡ ﺧﻮﺍﺑﯿﺪﻩﺍﻧﺪ ﻭ ﻣﺎ ﻏﺮ ﻏﺮ ﮐﺮﺩﯾﻢ ﻭ ﺗﻮﭘﻤﺎﻥ ﺭﺍ ﻣﺤﮑﻤﺘﺮ ﺑﻪ ﺩﯾﻮﺍﺭ ﮐﻮﺑﯿﺪﯾﻢﺧﻮﺷﺒﺨﺘﯽ ﺭﺍ ﻧﺪﯾﺪﯾﻢ ﯾﺎ ﻧﺨﻮﺍﺳﺘﯿﻢ ﺑﺒﯿﻨﯿﻢ
ﺭﻭﺯ ﺭﺍ ﺑﻬﺎﻧﻪ ﮐﻦ ﺑﺮﺍﯼ ﺑﻮﯾﯿﺪﻥ ﺩﺍﻣﺎﻥ ﻣﺎﺩﺭﺕ ﮐﻪ ﻫﻨﻮﺯ ﺩﺍﺭﯾﺶ
شب را بهانه کن ﺑﺮﺍﯼ ﺑﻮﺳﯿﺪﻥ ﺩﺳﺖ ﭘﺪﺭﺕ ﮐﻪ ﻫﻨﻮﺯ ﻧﻤﯿﻠﺮﺯﺩ و ﻫﻨﻮﺯ ﻫﺴﺖ
ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﯽﻫﺎ ﻣﺎﻧﺪﻧﯽ ﻧﯿﺴﺘﻨﺪ ﺍﻣﺎ ﻣﯿﺸﻮﺩ ﺗﺎ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﺯﻧﺪﮔﯿﺸﺎﻥ ﮐﺮﺩ
#مناسب_پادکست